۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

فشار و ماهیت شرایط

1- (NULL)
با پست قبلی حال نکردم واسه همین دارم می‏نویسم هر چی که به ذهن‏م اومد. اگه چرت و پرت بود ذهن منو ببخشید. این جمله‏ی اول رو دیدین؟ "با پست قبلی حال نکردم..." اول اینو نوشتم، بعد پاک کردم، نوشتم "با پست قبلی خوب ارتباط برقرار نکردم شاید به این خاطر که..." بعد دوباره همونو نوشتم. خسته‏م. دیشب 17دقیقه خوابیدم. امتحان دادم. دقیقاً یک ساعت و 3دقیقه توی گرما معتل آقای میم شدم. دل‏م می‏خواد هر جور که دل‏م می‏خواد حرف بزنم. تازه... این که چیزی نیست. دل‏م می‏خواد چنتا اصطلاح رکیک هم به کار ببرم. ولی چون چهار نفر آشنا رد می‏شن و ممکنه تعجب کنن که "این دختره دیروز انقدر ادبی و کتابی حرف می‏زد! چرا اینجوریه؟!" نمی‏گم. امان از این شخصیتی که برای خودمون می‏سازیم و بعد توش می‏مونیم که این دیگه از کجا اومد؟!
الآن دل‏م می‏خواد مست، بیفتم یه گوشه‏ای و خواب‏م ببره. وقتی بیدار شدم دو ساعت تموم فکر کنم که چی شد اینجا خواب‏م برد.

2- مملکته داریم؟
می‏آی خونه کلید یادت رفته برداری، هرچی زنگ می‏زنی هیشکی درو باز نمی‏کنه، به مادر زنگ می‏زنی، ریجکت می‏کنه، به برادر زنگ می‏زنی صدای اگزوز موتورش نمی‏ذاره صداتو بشنوه و قطع می‏کنه، به پدر زنگ می‏زنی اکسپت می‏کنه و ده دقیقه به حرف زدن‏ش با همکاراش گوش می‏دی. یادش رفته که الآن اکسپت کرده. تنها امیدت می‏شه پیرزن طبقه پایینی که با واکر راه می‏ره. چقدر عذاب وجدان داری وقتی زنگ خونه‏شون رو می‏زنی.
می‏آی خونه مجبوری یه لنگه کفش‏تو بذاری تو یه طبقه جا کفشی، اون لنگه کفش‏و تو یه طبقه دیگه. از بس شلوغه.
می‏آی خونه تنها چیز قابل خوردنی که پیدا می‏شه یه بستنی سالار میهن تو فریزره.
می‏آی خونه کامپیوتر رو روشن می‏کنی. می‏ری می‏بینی دوتا کامنت بیشتر نداری.

3- هلن خاله‏زنک می‏شود
خیلی حساسم که چنین ماجرایی رو مثلاً برای خواهرم یا اعضای فامیل تعریف نکنم. ولی شما که نه خواهر من هستید و نه اعضای فامیل.
مطمئنم دخترعموی بخت برگشتم بدترین روز زندگی شو، اون روزی می‏دونه که فهمید منم همون دانشگاهی قبول شدم که اونجا درس می‏خونه. خانواده‏هامون کلاً با هم مشکل دارن. امروز داشتم واسه خودم راه می‏رفتم تو دانشگاه (همون موقع که معتل حاج آقا میم بودم) یهو دخترعمو جان رو دیدم که با یه آقا پسری دل می‏داد و قلوه می‏گرفت، و بعضاً یک چیزهای دیگه. خندم گرفت. تو خانواده‏شون این چیزا کللن ممنوع و حرام شدست و اگه منو می‏دید که دیدم‏ش... نمی‏دونم شاید اول خودشو می‏کشت بعد دوست‏پسرشو. طفلکی کف دست‏شو بو نکرده بود که ممکنه من روز پنجشنبه تو دانشگاه پیدام بشه! دل‏م سوخت. راه‏م رو کج کردم و از تو باقالیا رفتم که با من برخورد نداشته باشن. همون جور که داشتم تو باقالیا راه‏مو پیدا می‏کردم دیدم که... ای داد بیداد... بیا و کار خیر کن! اونا هم یهو راه افتادن و اومدن این طرف. حواس‏م نبود که اونا هم دقیقاً باقالیا مد نظرشون بوده!
خلاصه باز زدم و از یه طرف دیگه رفتم. نمی‏دونم منو دید یا نه.
من یه چیزی رو همین الآن کشف کردم و اون اینکه گرسنگی و خستگی و تنهایی احساسات خاله‏زنکی آدم رو بیدار می‏کنه.
اِه... یهو یاد یه جمله از ژوزه ساراماگو افتادم. از کتاب کوری. تا برم کتاب رو بیارم و جمله‏ی دقیق‏ش رو پیدا کنم، یه فاتحه برای شادی روح تازه گذشته بخونید....
خب...

فشار و ماهیت شرایط، تاثیر قابل ملاحظه‏ای در کاربرد زبان دارد.

خودمونیم، جمله‏ی بی‏مزه‏ای بود. نمی‏دونم چرا دوتا خط زیرش کشیده بودم.

۱۰ نظر:

  1. www.nista0.persianblog.ir۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۱۷

    سلام هلن جان
    فصل امتحاناته. واسه همین یه کم آشفته ای گلم
    تموم که بشه دیگه فحشای رکیک هم یادت میره
    راستی عزیزم عکس های من منبع خاصی نداره. من معمولا از صفحاتی که تو اینترنت پیدا میکنم یا ایمیل هام انتخابشون میکنم

    پاسخ دادنحذف
  2. ای بابا
    این خاله زنک بازی رو پایه ام
    بعضی وقتها خستگی آدمو در میبره
    بالاخره ما اینجا کامنت بذاریم یا تو پرشین بلاگت؟

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام عمو
    یادم رفته خاب چیه ؟!
    فرنگ کسی کلیدشو جا نمزاره - به جان تو !
    حاج آقا میم کجا بود حالا ؟

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام عمو
    یادم رفته خاب چیه ؟!
    فرنگ کسی کلیدشو جا نمزاره - به جان تو !
    حاج آقا میم کجا بود حالا ؟

    پاسخ دادنحذف
  5. به نیستا:
    شاید همین طور باشه، یعنی امیدوارم همین طور باشه. مرسی.

    به هلیا:
    آره والا، مثل این ماهی ها هست که میذارن گوشه وبلاگشون بهش غذا می دن؛ منم باید این کنار سبزی بذارم که پاک کنیم و خاله زنک بازی و اینا.
    ما همه جا پذیرای کامنت های شما هستیم. اونجا رو گذاشتم مثلا راحتتر باشه. اما ظاهرا زیاد طرفدار نداشت.

    به عمو بهرام:
    سلام عمو. رفته بود گل بچینه.

    پاسخ دادنحذف
  6. خلاف جهت عقربه های ساعت۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲:۰۹

    آیکون قهقهه... تو چجوری فهمیدی؟
    منم مثه تو با پست قبلیم حال نکردم...
    یا همون ارتباط برقار نکردم

    پاسخ دادنحذف
  7. منم جدیدا نمیدونم چرا با پستام حال نمیکنم ...
    ماشالله هر بار که میایم اینجا دو سه تا پست آپ شده ها ! فعالیت عالی مستدام...

    پاسخ دادنحذف
  8. خب من هم کامنت 8 را ثبت می کنم که هلن خسته از امتحان وتقلب وشب نخوابیده ومی خواهم یک کم مثل خودم باشم و خاله زنک وفکرمی کند آدم حسابی ها فحش نمی دهند وباپست قبلی حال نکرده وحالا دیگر بعد ازاستراحت بعدازامتحان وکامنت های دورقمی پست جدید سرحال و...کمی تاقسمتی آفتابی شود.
    من خودم ازیک وبلاگ بی رونق می آیم این جا ومی دانم که سخنرانی دریک سالن خالی چه تنبیه وحشتناکی است برای یکی درآن پشت. ولی من اینقدرخودشیفته هستم که انتظار دارم نوشته های بی سروتهم اولاً فلسفی تلقی شود؛ ثانیاً نظر فیلسوفان واندیشمندان وروشن فکران را جلب کند وثالثاً که آدم خیلی حسابی ها که وبلاگ نمی نویسند ولذا وبلاگ نمی خوانند آن هم وبلاگ یک دلقک را. لذا بخودم همیشه این مژده را می دهم که بالاخره روزی کشف خواهم شد.
    ولی حال وروز تورا می فهمم درسنی که هنوزهم اگر بابا ده دقیقه دیر جوابت رابدهد می خواهی انقلاب کنی که چرا کسی تحویل نمی گیرد.
    جملۀ ساراماگو هم جملۀ زیبا ودرستی است وتو هم فقط وقتی هستی که خودت باشی. توصیۀ اکید می کنم خاله زنکی، فحش دادن وسایرمراسم لمپنیسم نیاز قطعی همۀ ارواح انسانی- گاهی وبموقع- را هیچ گاه فراموش نکنی. یا...هو

    پاسخ دادنحذف
  9. به وحید:
    به راحتی.

    به محمدرضا:
    :))
    فعالیت عالی نیز مستدام.

    به دلقک ایرانی:
    وقتی عبارت "سخنرانی در سالن خالی" را می‏شنوم بی اختیار یاد یک آقایی می افتم که شما هم حتما می شناسیش!!!
    :)

    پاسخ دادنحذف
  10. خلاف جهت عقربه های ساعت۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۵۱

    خوب روشی یادم دادی هلن... منم از توی گوگل ریدر تونستم متن تو رو کامل بخونم... چون توی وبلاگت که میام فونت هات برام به هم میریزه...

    پاسخ دادنحذف