۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

چاله‏میدان دیپلماتیک


در یک مقاله علمی خواندم...

چند عامل بددهنی و فحاشی:

1-دشنام دادن به‏خاطر يك اتفاق دردناك و غير منتظره مانند اصابت سر به يك جسم محكم و يا خوردن چكش به انگشتان دست هنگام كوبيدن ميخ.

2- دشنام گويی به منظور برقراری هويت گروهی. عضويت در يك گروه خاص و حفظ مرزهای آن گروه.

3- ابراز همبستگی، اتحاد و همدردی با ديگران.

4- ابراز صميميت و اعتماد (به ويژه ناسزا گويی زنان در حضور زنان ديگر).

5- برای افزايش شوخ طبعی، تاكيد و يا غافلگير كنندگی.

6-تلاش برای مستور ساختن ترس‏ها و ناامنی‏های فردی.

7-دشنام گويی از روی عادت.

8- يک شيوه‏ای برای كنار آمدن با استرس و تنش. دشنام گويی برای تخليه خشم و تسكين استرس. مانند گريه كردن عمل ميكند.

9- به‏منظور برانگيختن خشم ديگران و تحريك آن‏ها. ابزاری برای تحقير، توهين و يا ارعاب.

10-ابزاری به‏عنوان محرک تمايلات جنصی.

11- دشنام دادن به‏منظور جلب توجه، خود نمايی و يا خود شيرينی.

12-بد دهانی به‏منظور قدرت نمايی.

*******
 
جمعه شب، با خانواده داشتیم "پارازیت" تماشا می‏کردیم. چند لحظه با مادرم مشغول صحبت شدم؛ بعد یک قسمت را پخش کرد که یکی از نمایندگان مجلس، خطاب به یک نماینده‏ی دیگر، گفت "خفه شو، بتمرگ، پفیوز!" مادر این آخری را که شنید چشم‏هایش گرد شد و لب‏ش را گاز گرفت و گفت: "کی بود؟!"
خواهر گفت: "مطهری بود." چون حواس‏م نبود و متوجه نشده بودم اسم چه کسی را برد.
گفتم: "نــــــه اشتباه می‏کنی. مطهری؟! می‏دونی این مطهری کیه؟ پسر مطهری ـه!"
درست است که از اسول‏گرا جماعت خوشم ‏نمی‏آید، اما به دلایل نامعلومی حساب این یکی اسول‏گرا را جدا از بقیه تصور می‏کردم. از شما چه پنهان، بعضی انتقادهایش را که می‏خواندم خوشم می‏آمد.
خلاصه آنکه روی حرف‏م پافشاری ‏کردم. تا آنکه برای رو کم کنی آمدیم دوتایی پای کامپیوتر نشستیم و کلمه‏ی "خفه شو بتمرگ مجلس" را سرچ کردم.
بله... آقای علی آقای مطهری خطاب به کوچک‏زاده این الفاظ را به کار برده بودند.
این اتفاق کسی را عصبانی نکرد. چندان مهم نبود. به زودی فراموش می‏شود. انگار خیلی هم غیرعادی نبود.
 
نمی‏دانم فقط برای من این‏طور است یا بقیه هم حس من را دارند. با اینکه به من ثابت شده، بهارستان، همان چاله‏میدان دیپلماتیک خودمان است؛ با اینکه به من ثابت شده مملکت صاحاب ندارد؛ اما باز هم این موضوع خیلی مرا ناراحت کرد و برایم عجیب بود؛
که نماینده‏ی پایتخت، نماینده‏ی هشت میلیون تهرانی، پسر مرتضی مطهری، روبروی دوربین‏های تلوزیونی، پشت تریبون مجلس، به نماینده‏ی دیگری بگوید....
 
....همان که گفت.
 
 

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

آواز دلپذیر

کسی را تصور کنید که لبه‏ی صندلی نشسته‏است و با چهره‏ی اخمالو و موهای ژولیده خیره شده به صفحه‏ی مونیتور. تند تند تایپ می‏کند. گاهی مدادش را از پشت گوش‏ برمی‏دارد و یک چیزهایی یادداشت می‏کند.
دست‏ش به لیوان خالی نسکافه برخورد می‏کند. لیوان می‏افتد. بلند می‎شود تا آن را از روی زمین بردارد و... صدای اذان! یعنی صبح شد؟! چه زود!

این تصویر دو شب قبل من بود. وقتی که داشتم یک مقاله‏ی طولانی را برای درس زبان تخصصی ترجمه می‏کردم. این روزها، شب‏زنده داری‏های زیادی داشته‏ام و این عاقبت دانشجوهایی‏ست که درس نمی‏خوانند.
اما این شب‏زنده‏داری با بقیه تومنی صنـّار توفیر داشت.

می‏خواستم عالی باشد. با گوگل ترنسلیت ترجمه می‏کردم؛ آن را می‏خواندم؛ معنی کلمه‏هایش را پیدا می‏کردم؛ سعی می‏کردم مفهوم جمله را بفهمم؛ برای این جمله ترجمه مستقیم بهتر است یا یک جورایی نقل به مضمون کنم؟! و اگر نمی‏فهمیدم باز تکرار این مراحل. و این‏ها برای یک جمله... حالا جمله‏ی بعدی... حالا پاراگراف تمام شد؛ این جمله‏ها به هم نمی‏آیند! دوباره از اول...
استادم احتمالاً به این چیزها دقت نکند. دوخط بخواند و نمره را بدهد و کار من با کار کسی که از گوگل ترنسلیت کپی پیست کرده است برایش تفاوت نداشته باشد. اما من عاشق ترجمه کردن هستم و برایم مهم است. برایم تفریح است.
شب امتحان ریاضی، سی دقیقه درس می‏خواندم؛ و سی دقیقه رویا می‏بافتم!
این کجا و آن کجا؟!

غبطه می‏خورم به آن مترجمی که روزی 12ساعت ترجمه می‏کند و بعد دست‏هایش را می‏کشد و می‏گوید "آخیــــــــش".
او ترجمه می‏کنند؛ در حالی که من خودم را به زور چسبانده‏ام به کتاب #C و منتظرم کسی صدایم بزند، یا موبایلم زنگ بخورد تا چند لحظه به بهانه‏ای از آن کتاب لعنتی دور باشم.
او ترجمه می‏کند؛ و من به خودم امیدواری می‏دهم که وقتی درس من و او تمام شد، بازار کار او افتضاح است و من شده‏ام یک پا خانوم مهندس!

دل‏م برای خودم و آن‏کسی که تحت شرایطی به زور مترجمی می‏خواند، می‏سوزد.
کاش در کشورم، این امکان وجود داشت که دانش‏آموزان به فاکتور "علاقه" بیشتر توجه کنند تا "بازارکار".
کاش با علاقه رشته‏ای را ادامه می‏دادیم و مطمئن بودیم اگر در این رشته ماهر باشیم، بازار کارش را هم پیدا می‏کنیم.
اما...
ما همچنان می‏آییم و در وبلاگ‏هایمان غر می‏زنیم و
کشورمان همچنان در حال تولید مهندس‏های زپرتی و مترجم‏های بی‏حوصله است.



باد در گوش بلوط‏های بلند همان قصه‏ی شیرین را حکایت می‏کند که با تیغه‏های ظریف و باریک علف می‏گوید،
و تنها آن کس شریف و بزرگ است که صدای باد را در ساز وجود خویش به آوازی دلپذیر بدل کند.



جبران خلیل جبران/پیامبر
---------------------------------------------------------------------
+ به دنبال استقبال میلیونی (!!!) شما ملت غیور بلاگ پرور از آن یکی وبلاگ پرشین‏بلاگی‏مان برای کامنت گذاشتن، 4-5تا کامنتی که در این مدت آن‏جا دریافت کرده بودیم عیناً به اینجا منتقل شد و آن خانه متعاقباً طی یک عملیات انتحاری منهدم خواهد شد.
(ببخشید که کامنت‏هایی که خصوصی بود رو نمی‏تونم به اینجا منتقل کنم. در هر صورت ممنونم.)

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

پدر،به خاطر صبرت


دخترک یک شب هوس کلوچه کرد و یهو چسبید به مادر که "من کلوووچه می‏خوااااااام" مادر تحویل‏ش نگرفت. رفت سراغ پدر و جمله‏ی کذایی را تکرار کرد.
دخترک با یک دست انگشت پدر را گرفته بود و با دست دیگر عروسکش‏ را. در خیابان خلوت قدم می‏زدند. به توضیحات پدر گوش می‏داد که "نگاه کن... مغازه‏ها بستن... الآن، این موقع شب جایی باز نیست... فردا کلوچه می‏خریم".

چند باری که دخترک صبح زود، با موهای ژولیده، درحالی که مشت کوچک‏اش را به چشم‏ می‏مالید از اتاق بیرون آمده بود و زرزر گریه راه انداخته بود که "منم میـــــــام... منم ببــــــــر..."؛ پدر او را با خود برده بود و چون سر کلاس بود، دخترک را سپرده بود به کتابدار. دخترک پوست از سر کتابدار می‏کند و تمام کتاب‏ها را برمی‏داشت و هر کدام عکس نداشت روی زمین می‏انداخت و کاش کتاب عکس‏ندار به تورش می‏خورد؛ چون اگر عکس ‏داشت با دستان پفکی‏اش کتاب را به فـ... فـ... فنا می‏داد.
کتابدار، مستاصل، وحشت‏زده، مغموم، می‏رفت سر کلاس و استاد را می‏کشید بیرون که "بچه‏ات را بگیر دهنمان را صاف کرد".
پدر چند قول از دخترک می‏گرفت و با وعده‏هایی از قبیل مدادرنگی، پارک، خوراکی، عروسک،... و جملاتی مثل "عمو رو اذیت نکن" ،"دختر خوبی باش" و تکرار همان وعده‏ها، باز تحویل‏ش می‏داد به کتابدار بیچاره.

پدر صبور بود...

دخترک بزرگ‏تر شد. پدر می‏گفت "روسری سرت کن". دخترک می‏گفت "نمی‏خوام". دخترک زیر بار نرفت. همان طور که هیچ وقت زیر بار نمی‏رفت. پدر بعد از مدتی دیگر چیزی نگفت. رابطه‏شان سرد شد.

پدر ساکت بود...

بعد از آن روز حتا سلامی از دخترک‏ش نشنید. بعد از آن، کلمه‏ای حرف نزدند.
یکی از روزهای شهریور بود. چند سال پیش که دخترک به خیانت پدرش پی برد...


امشب، دخترک، از هال صدای روزنامه ورق زدن می‏شنود. فردا روز همان کسی‏ست که دارد روزنامه‏ها را ورق می‏زند. می‏خواهد همان کاری را بکند که سال‏های گذشته کرده؛ یعنی فرستادن SMS تبریک برای تمام مردهای کانتکتس موبایل‏ش به غیر از پدر!
اما امسال... سکوت و صبر پدر بیشتر به چشم می‏آید.
چه کسی می‏داند؛ شاید SMSای هم برای او فرستاد.
شاید شاخه گلی هم برایش گرفت، به خاطر آن صبر و آن سکوت...
-------------------------------------------------------------------------
+ فردا رو به همه‏ی مردها تبریک می‏گم. خدا از مردی کم‏تون نکنه.
+ :x
+ آقای کتابدار، می‏بخشید، خیلی زحمت دادیم، روزتون مبارک.
+ از ultra/ وی او ای پرشین96 استفاده می‏کنم. خیلی سرعت رو میاره پایین! کسی آنتی هیلتر درست درمون داره برام ایمیل کنه؟ مرسی.
-------------------------------------------------------------------------
Ps: پروسه‏ی SMS با موفقیت انجام شد.
گل ... شاید سال دیگه!!!

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

فشار و ماهیت شرایط

1- (NULL)
با پست قبلی حال نکردم واسه همین دارم می‏نویسم هر چی که به ذهن‏م اومد. اگه چرت و پرت بود ذهن منو ببخشید. این جمله‏ی اول رو دیدین؟ "با پست قبلی حال نکردم..." اول اینو نوشتم، بعد پاک کردم، نوشتم "با پست قبلی خوب ارتباط برقرار نکردم شاید به این خاطر که..." بعد دوباره همونو نوشتم. خسته‏م. دیشب 17دقیقه خوابیدم. امتحان دادم. دقیقاً یک ساعت و 3دقیقه توی گرما معتل آقای میم شدم. دل‏م می‏خواد هر جور که دل‏م می‏خواد حرف بزنم. تازه... این که چیزی نیست. دل‏م می‏خواد چنتا اصطلاح رکیک هم به کار ببرم. ولی چون چهار نفر آشنا رد می‏شن و ممکنه تعجب کنن که "این دختره دیروز انقدر ادبی و کتابی حرف می‏زد! چرا اینجوریه؟!" نمی‏گم. امان از این شخصیتی که برای خودمون می‏سازیم و بعد توش می‏مونیم که این دیگه از کجا اومد؟!
الآن دل‏م می‏خواد مست، بیفتم یه گوشه‏ای و خواب‏م ببره. وقتی بیدار شدم دو ساعت تموم فکر کنم که چی شد اینجا خواب‏م برد.

2- مملکته داریم؟
می‏آی خونه کلید یادت رفته برداری، هرچی زنگ می‏زنی هیشکی درو باز نمی‏کنه، به مادر زنگ می‏زنی، ریجکت می‏کنه، به برادر زنگ می‏زنی صدای اگزوز موتورش نمی‏ذاره صداتو بشنوه و قطع می‏کنه، به پدر زنگ می‏زنی اکسپت می‏کنه و ده دقیقه به حرف زدن‏ش با همکاراش گوش می‏دی. یادش رفته که الآن اکسپت کرده. تنها امیدت می‏شه پیرزن طبقه پایینی که با واکر راه می‏ره. چقدر عذاب وجدان داری وقتی زنگ خونه‏شون رو می‏زنی.
می‏آی خونه مجبوری یه لنگه کفش‏تو بذاری تو یه طبقه جا کفشی، اون لنگه کفش‏و تو یه طبقه دیگه. از بس شلوغه.
می‏آی خونه تنها چیز قابل خوردنی که پیدا می‏شه یه بستنی سالار میهن تو فریزره.
می‏آی خونه کامپیوتر رو روشن می‏کنی. می‏ری می‏بینی دوتا کامنت بیشتر نداری.

3- هلن خاله‏زنک می‏شود
خیلی حساسم که چنین ماجرایی رو مثلاً برای خواهرم یا اعضای فامیل تعریف نکنم. ولی شما که نه خواهر من هستید و نه اعضای فامیل.
مطمئنم دخترعموی بخت برگشتم بدترین روز زندگی شو، اون روزی می‏دونه که فهمید منم همون دانشگاهی قبول شدم که اونجا درس می‏خونه. خانواده‏هامون کلاً با هم مشکل دارن. امروز داشتم واسه خودم راه می‏رفتم تو دانشگاه (همون موقع که معتل حاج آقا میم بودم) یهو دخترعمو جان رو دیدم که با یه آقا پسری دل می‏داد و قلوه می‏گرفت، و بعضاً یک چیزهای دیگه. خندم گرفت. تو خانواده‏شون این چیزا کللن ممنوع و حرام شدست و اگه منو می‏دید که دیدم‏ش... نمی‏دونم شاید اول خودشو می‏کشت بعد دوست‏پسرشو. طفلکی کف دست‏شو بو نکرده بود که ممکنه من روز پنجشنبه تو دانشگاه پیدام بشه! دل‏م سوخت. راه‏م رو کج کردم و از تو باقالیا رفتم که با من برخورد نداشته باشن. همون جور که داشتم تو باقالیا راه‏مو پیدا می‏کردم دیدم که... ای داد بیداد... بیا و کار خیر کن! اونا هم یهو راه افتادن و اومدن این طرف. حواس‏م نبود که اونا هم دقیقاً باقالیا مد نظرشون بوده!
خلاصه باز زدم و از یه طرف دیگه رفتم. نمی‏دونم منو دید یا نه.
من یه چیزی رو همین الآن کشف کردم و اون اینکه گرسنگی و خستگی و تنهایی احساسات خاله‏زنکی آدم رو بیدار می‏کنه.
اِه... یهو یاد یه جمله از ژوزه ساراماگو افتادم. از کتاب کوری. تا برم کتاب رو بیارم و جمله‏ی دقیق‏ش رو پیدا کنم، یه فاتحه برای شادی روح تازه گذشته بخونید....
خب...

فشار و ماهیت شرایط، تاثیر قابل ملاحظه‏ای در کاربرد زبان دارد.

خودمونیم، جمله‏ی بی‏مزه‏ای بود. نمی‏دونم چرا دوتا خط زیرش کشیده بودم.

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

ناقوسی که نمی‏دانم کجاست

فردا امتحان دارم. جزوه‏ام را زیر و رو می‏کنم و دستم می‏آید که چه چیزهایی را باید بخوانم. از وقتی که یادم می‏آید شب‏های امتحان را تا صبح بیدار می‏ماندم. هیچ وقت از روزهای قبل‏ش استفاده نکردم. در کتری آب می‏ریزم تا جوش بیاید. یک لیوان نسکافه تا دو-سه ساعت نگه‏م می‏دارد.

قفسه‏ی کتاب‏هایی که مدت‏هاست دست نخورده‏اند. "چنین گفت زرتشت" را برمی‏دارم و فـــــــــووووووت می‏کنم. تورقی مهمان نیچه می‏شوم. چقدر باحال است که کتاب را از قفسه‏ی کتاب‏ها برداری و فوت کنی و بی‏هدف کتاب را ورق بزنی. چند ماه پیش کتاب را گرفتم و شروع کردم به خواندن اما ظاهراً مخ‏م نکشید. نصفه خوانده بودم‏ش، که رفت در قفسه‏ی کتاب کذایی.

و حالا... آب می‏جوشد... جزوه‏هایم میان اتاق تلمبار شده‏اند... خواهر می‏گوید بروم بیرون درس بخوانم، چون می‏خواهد بخوابد... نیچه جملات های‏‏لایت شده‏اش می‏کوبد به ناقوسی که نمی‏دانم کجاست... اما ارتعاش‏ آن دل‏م را می‏لرزاند...

چه کسی به استادم خواهد گفت که دانشجویش شب گذشته دل‏لرزه داشته از جملات های‏لایت شده‏ی "چنین گفت زرتشت"؟

انسان موجودی‏ است که باید بر خویشتن چیره گردد، بنابراین، ای برادر، باید به فضایل‏ت عشق بورزی، چرا که با آن‏ها فنا خواهی شد. چنین گفت زرتشت.

--------------------------------------------------------------------------
+جای عمه کوچیکه خالی که با دیدن این کتاب در دستم بگوید: "غلط های زیادی!"

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

تند تند می‎زد...



آقای مراقب- چی گذاشتی تو جیبت؟
من- بله؟
آقای مراقب- چی بود گذاشتی تو جیبت؟
من- متوجه نشدم؟!
آقای مراقب (با صدای بلندتر)- می‏گم چی گذاشتی تو جیبت؟
من- کی؟ من؟ هیچی!
آقای مراقب- الآن یه چیزی از رو میزت برداشتی گذاشتی تو جیبت.
من- نــــه! ایناهاش.
پاککن را که روی میز بود به او نشان دادم.
آقای مراقب- این که اینجاست.
من- اینو الآن از تو جیبم برداشتم.

یکی نیست آخر بگوید تو که تقلب می‏کنی، از قبل یک بهانه‏ای آماده کن تا پاککن را از روی میز برنداری و ادعا کنی این بود! IQ !
فکر کنم دل‏ش برایم سوخت و نگفت جیبت را خالی کن. تا به حال در عمرم مچ‏م را برای تقلب نگرفته بودند. صبح امتحان یک حسی داشتم که امروز لو می‏روم، اما اعتمادبه‏نفس کاذبی که می‏گفت "مادر نزاییده اون مراقبی که مچ منو بگیره" باعث شد به حسم بی‏اعتنا شوم. نتیجه آن که تا آخر امتحان مراقب من بود و نگذاشت از تقلب‏هایی که در اقصی‏نقاط تعبیه کرده بودم استفاده کنم.
پشت سرم ایستاده بود.
سنگینی نگاه‏ش را حس می‏کردم؛ تمرکز نداشتم؛ قلب‏م تند تند می‏زد...

ناگهان پرت شدم به شش-هفت سال قبل. سیزده ساله بودم. در عنفوان نوجوانی به معلم زبان‏م علاقه‏مند شده بودم! نه سال از من بزرگ‎تر بود. اصلاً بروز نمی‏دادم، چون فکر می‏کردم بچه‏گانه است. یک‏بار یکی از همکلاسی‏ها آمد و سفره‏ی دلش را برایم باز کرد، که من از فلانی خیلی خوشم می‏آید. نمی‏دانم چرا، اما یادم می‏آید که عصبانی نشدم؛ بلکه او را تشویق کردم تا برود و این موضوع را با او در میان بگذارد! می‏خواستم بدانم عکس‏العمل‏ش چیست. آرام و ملایم گفته بود "شما الآن برات بهتره که بیشتر فکر و حواست به درس باشه." و حرف‏هایی نظیر این.
یادم آمد آن روزها که امتحان داشتیم می‏آمد پشت سرم می‏ایستاد.
سنگینی نگاه‏ش را حس می‏کردم؛ تمرکز نداشتم؛ قلب‏م تند تند می‏زد...

از امتحان "زبان" برگشتم سر امتحان "ساختمان‏های گسسته"ی لعنتی! امیدوارم پاس بشوم!

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

به خانمی که دیروز ظهر در ایستگاه امام خمینی مرد


سلام خانم، نمی‏دانم شما الآن کجا هستید و آنجایی که هستید به اینترنت دسترسی دارید یا نه. اگر دسترسی داشته باشید مطمئن‏ام در مورد خودتان سرچ می‏کنید و امیدوارم به اینجا برسید و یادداشتم را بخوانید.
من یکی از مسافران قطار مترویی بودم که با شما برخورد کرد. خواستم خط‏‏ ام را عوض کنم. زمین از خون شما قرمز بود و عده‏ای جمع شده بودند. دوست داشتم یک قطار جلوتر سوار می‏شدم، و شما را کنار ریل می‏دیدم، از شما ساعت می‏پرسیدم و شما ساعت را می‏گفتید و من با دیدن چهره‏ی مضطرب‏تان می‏گفتم: "مشکلی هست؟ می‏تونم کمک کنم؟" ...نه... من هیچ وقت این را نمی‏گفتم. خیلی وقت است خودم را عادت داده‏ام که به کار کسی کار نداشته باشم. چهره‎ی مضطرب شما را هم مثل صدها چهره‏ی مضطرب دیگر، مثل صدها ابروان گره کرده‏ی دیگر، مثل صدها چشم نگران دیگر، از نظر می‏گذراندم و چند ثانیه بعد، حتا قیافه‏تان را به یاد نمی‏آوردم.
به جسدتان نگاه نکردم. فکر کنم طاقت‏ نداشتم. اما دخترک پنج یا شش ساله‏ای را دیدم که در آغوش مادر رنگ پریده‏اش بی وقفه جیغ می‏کشید. شما حدس می‏زنید او تا چه مدت دیگر، تا چند ماه دیگر، تا چند سال دیگر شب را با کابوس به صبح برساند؟
انصافاً برای خودکشی روش خوبی ست؛ امکان بازگشت ندارد و در یک لحظه تمام می‏شود. کاش در یک ایستگاه خلوت‏تر این کار را می‏کردید.
آنقدر از همه چیز خسته شده بودید که دیگر به این مسائل پیش‏پا‏افتاده توجه نداشتید. در هر صورت شاید نتوانم حدس بزنم که مشکلات زندگی شما چه چیزهایی بوده‏است. شاید بی‏پول بودید، شاید با همسرتان مشکل داشتید، شاید خواستید از کسی انتقام بگیرید، شاید هم هیچ کدام، اصلاً نمی‏دانم. اما بی‏شک پوچی و تنهایی عظیمی را در خود حس می‏کردید. احساس گناه، سردرگمی، ناامیدی و افسردگی را هم چشیده‏بودید.
غرض از مزاحمت یک سوال بود. زیاده‏گویی مرا ببخشید.
می‏دانم که دیگر مسئله‏ی مالی ندارید و با همسرتان هم دچار مشکل نیستید؛ اما پوچی‏تان هم رفع شده؟
--------------------------------------------------------------------------
+زندگی با به دنیا آمدن آدم‏ها شروع نمی‏شود، اگر چنین بود هر روز غنیمتی بود. زندگی خیلی بعد شروع می‏شود، و گاهی هم خیلی دیر. تازه اگر حرف آن زندگی‏هایی را نزنیم که شروع نشده تمام می‏شود.
- ژوزه ساراماگو-

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

گروه شکارچیان

تنها چیزی که در مورد جام جهانی توجه‏ام را جلب کرده، آهنگ زیبا و موزیک ویدیو زیباتر Waka waka از شکیرا است.



Tsamimna mina eh eh 
Waka waka eh eh
Tsamina mina zangalewa                
This time for Africa

بیا اِه اِه
یه کاری بکن اِه اِه
اهل کجایی؟
حالا نوبت آفریقاست*



"هزاران سال مردان دسته‏جمعی به شکار می‏رفتند و زنان میوه و دانه می‏چیدند و بچه‏داری می‏کردند. مردان می‏دویدند، تعقیب می‏کردند، پاورچین به شکار نزدیک می‏شدند، و از مهارت‏های ادراک سه بعدی خود برای صید شکار یاری می‏جستند. اما در پایان قرن هجدهم روش‏های نوین و توسعه یافته‏ی کشاورزی این توانایی‏ها را به حاشیه راند. بین سال‏های 1800 و 1900 مردان تمام توپ‏های موجود در بازارهای امروز را اختراع کردند. بنابراین در حقیقت بعد از گذشت صدها هزار سال هنوز چیزی عوض نشده است؛ مردان هنوز شکار می‏کنند و زنان هنوز به بچه‏داری می‏پردازند. مردان با تماشای قهرمان ورزشی خود همذات‏پنداری می‏نمایند و ضربه‏های او را ضربه‏های خود و موفقیت او را موفقیت خود می‏شمارند و با خوشحالی نعره می‏کشند. وقتی داور خطای بازیکن یا تیم محبوب مرد را می‏گیرد، به او دشنام می‏دهند (هر چند داور صدای او را نمی‏شنود).
بعد از آن‏که انگلیس جام قهرمانی 1966 را برد، در سراسر بریتانیا نمی‏توانستید مردی را بیابید که نتواند اسم بازیکنان، گل‏هایی که نزدیک بود به ثمر برسانند یا به ثمر رساندند، و اشتباهات تاکتیکی سراسر بازی را از حفظ بگوید؛ در حالی که بسیاری از آقایان نام خواهرزاده‏ها و تاریخ تولد همسرشان را فراموش می‏کنند."**

بله... و همچنان آقایان در حال تماشای مسابقه‏ی فوتبال و نعره زدن هستند و خانم‏ها موزیک ویدیوی شکیرا نگاه می‏کنند و با آهنگ‏ش قر می‏دهند...

بله... اینگونه است برادر، که فوتبال به شما این امکان را می‏دهد تا دوباره عضوی از گروه شکارچیان باشید...

از میان فوتبالیست‏ها، از رونالدینیو خوشم می‏آید. برزیلی است، نه؟ از اسم‏ش برمی‏آید که برزیلی باشد. اگر برزیل یک طرف مسابقه‏ی فینال بود، مرا خبر کنید تا کمی تخمه ژاپنی بخورم و نعره بزنم.

-----------------------------------------------------------------------------------
* برای ترجمه‏ی این قسمت لیریک، از یه جایی کمک گرفتم.

**خلاصه‏ای از چند صفحه‏ی کتاب "چرا مردان دروغ می‏گویند و زنان گریه می‏کنند"/ نوشته‏ی باربارا و آلن پیز

+ دانلود آهنگ Waka waka
4.7MB

+ اینجا را گذاشته‏ام فقط برای کامنت. این کامنت‏دونی بلاگ اسپات حسابی قاطی کرده دیگه!

+ امتحان‏هایم که تمام شد و پروژه‏ی لعنتی را که تحویل دادم، باید یک دستی به سر و روی اینجا بکشم. چند روزی نیستم. به خاطر امتحان‏ها.

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

ولیمه‏ی پسرعمه جان

برای خودمان نشسته بودیم و به در و دیوار نگاه می‏کردیم. تنها تنوعی که وجود داشت، گاهی نگاه‏های خانم‏های چادر چاقچول کرده از زیر چادر بود، که وقتی نگاهت می‏کردند انگار یک اشعه‏ی خطی-افقی لیزر از چشمشان بیرون می‏زد و از سر تا پایت را اسکن می‏کرد و تو رد اشعه را روی تن‏ات می‏دیدی که وقتی به شست پایت می‏رسد متوفق می‏شود و بعد از چند لحظه با صدایی چیلیک مانند بسته می‏شود و نگاه خانم محترم، ایضاً اسکنرشان، به سمت دیگری معطوف می‏شود.
این سوال برایم به وجود آمده بود که اینجا همه خانم هستند و نامحرمی نیست؛ این چادرها و خنده‏دارتر از آن روگرفتن‏ها برای چیست؟! ترجیح دادم سلول‏های خاکستری مغزم را برای فکر کردن به این موضوع فرسوده نکنم.
به خودم فحش می‏دادم که چرا خانه نماندم و چرا بی‏خود فکر کردم نسرین و زهرا (دخترعموهایم) می‏آیند و ما با هرهر خندیدنمان و آبروریزی از عمه‏ی عزیز، روبروی فک و فامیل و دوست و آشنای ذوب شده در ولا-یت‏اش، کلی خوش می‏گذرانیم.

یادش بخیر... برای ولیمه‏ی کربلا رفتن همین پسرعمه که ما چهارتا (+خواهر) دور هم جمع بودیم چقدر خوش گذشت. همه با چادر چاقچول و روگرفته نشسته بودند و ما هِر و کِر می‏کردیم و از هر دری سخن می‏گفتیم، و به خیال خودمان خیلی هم آرام صحبت می‏کردیم و کسی نمی‏شنید. اما چشم‏غره‏های زن‏عمو را که از آن طرف مجلس می‏دیدیم، می‏فهمیدیم که همچین آرام هم صحبت نکرده‏ایم!

یادش بخیر... یکی از این حاج‏خانم‏ها که کنار ما نشسته بود به سمت ما خم شد و از دخترعمو بزرگه پرسید "شما ازدواج کردین؟" ما هم که حسابی تو مود مسخره بازی بودیم به هم دیگر نگاه می‏کردیم و می‏پرسیدیم "تو ازدواج کردی؟" "نه، تو چی؟" پرس و جویمان که تمام شد گفتیم " نه، ما ازدواج نکردیم." و آن خانم با یک عشوه و ادا و چشم و ابرو آمدن خاصی گفت "آهان دیدم ابروهاتون رو برداشتین، گفتم نکنه ازدواج کردین و ما رو خبر نکردین!!!" و ما هم باز هرهر خندیدیم.

یادش بخیر... دخترعمه بزرگه برای اینکه ما را ساکت کند آمد و گفت از بین جمع یک خواستگار برایمان پیدا شده. گفته پسرش گچ‏کار است و اضافه کرد "من هم گفتم نه اینا تحصیل کرده‏ن و کلاسشون بالاست. کمتر از دکتر مهندس قبول نمی‏کنن خونواده‏هاشون. حالا شما یه ذره ساکت باشین بین اینایی که اومدن دکتر مهندس هم هست!!!" دخترعمو کوچیکه گفت "عیبی نداره... بگو همون بیاد. تو این دوره زمونه شوهر پیدا نمی‏شه!" و هرهر می‏خندیدیم و دخترعمه جان مات و مبهوت مانده بود.

در همین فکرها بودم که افاضات یکی از خانم‏ها توجه‏ام را جلب کرد. خانم مذکور ادعا می‏کرد که تا به حال هیجده بار به مکه‏ی مکرمه مشرف شده! لباس رنگارنگ‏اش را نشان می‏داد و می‏گفت که این را همین پارسال از فلان پاساژ و بهمان فروشگاه در مکه خریده است. خانم‏های اطرافش هم کلی کنجکاو شده بودند و می‏گفتند از این آخرین مشرف شدنش برایشان تعریف کند و او هم شروع کرد از خریدهایش گفتن. کمی که گفت و دیگران هم نظر دادند و این‏ها، ناگهان افاضه‏ی فضل‏م گل کرد...
من- کعبه هم رفتین؟
سوپر حاج‏خانوم- (یک لبخند) آره عزیزم... اون حال و هوا رو که نمی‏شه تعریف کرد، باید خود آدم اونجا باشه. (باز هم یک لبخند)
دیگر خبری از آن خطوط لیزر افقی نبود، بلکه من نقطه‏هایی از اشعه‏ی لیزر روی بدنم می‏دیدم. درست مثل همان خلاف‏کارهایی که یک گروگان گرفته‏اند و پلیس اسلحه‏های مجهز به لیزر را روی مخ او متمرکز کرده‏است. یک نفر بین من و مادر نشسته بود، با این حال سقلمه‏اش را از راه دور حس کردم.
و سوپر حاج‏خانوم به صحبت‏ش ادامه داد.
با خدای خودم نیایش می‏کردم که "خدایا یه عقلی به این بده، یه پولی به من..." و پیش خودم حساب می‏کردم که خب یک سال مکه؛ یک سال دوبی؛ یک سال آنتالیا؛ یک سال مکه؛ بعد؛ یک سال هیچ جا؛ سال دوم ایتالیا؛ سال بعد مکه؛ بعد؛ دو سال هیچ جا؛ سال سوم لاس‏وگاس؛ سال بعد دو بار مکه به منظور توبه. تصور می‏کردم که الآن چقدر برایشان عادی شده؛ مثلاً وقتی سوپر حاج‏خانوم دارد از خانه می‏رود بیرون...
دختر سوپر حاج‏خانوم- مامان کجا می‏ری؟
سوپر حاج‏خانوم- یه سر می‏رم مکه و میام... تا میام اون برنج رو دم کن مادر... مواظب باش نسوزه.
------------------------------------------------------------------------------------------

شاید حاج‏خانوم، از اول به نیت پز دادن مکه نمی‏رفته.
شاید اولین بار که رفته دعا کرده که وقتی شوهرش پولدار شد، هر سال بیاید. شوهرش هم پولدار شده و بعد، کم کم، طی سال‏ها دریافته که پز دادن هم عجب حالی می‏دهد!
این فکر می‏ترساندم!
می‏ترساند از این‏که می‏توانیم خیلی آرام از مسیر دور شویم... و هدف را گم کنیم... بی آن‏که بفهمیم...

+ بخوانید. زیباست.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

!


داشتم فکر می‏کردم درباره‏ی مهاجرت به وردپرس،... فیل تر شد!
اگر از دوستان کسی بدخواه/مدخواه دارد، مرا در جریان بگذارد تا کمی درباره‏اش فکر کنم.

نان شیرمال، یا هر چیز دیگری که هست

تکه نانی را برای ماهی‏ها در حوض می‏ریزم. نان، نان شیرمال است. یا شاید هم شیرمال نیست، نمی‏دانم. ماهی‏ها به آن توجه‏ی نمی‏کنند. گروهی به سمت دیگر حوض می‏روند.
کورند؛ یا سیر.
به تکه نان خیره می‏شوم. آرام، سنگین می‏شود. از هم می‏پاشد. حل می‏شود و محو می‏شود. آرامشی وجود نانی‏اش را فرا می‏گیرد.
چه مرگ زیبا و باشکوهی. کاش من هم شانس این را داشته باشم که این گونه بمیرم.
کاش ماهی‏‏وار سرم را مثل گاو نیاندازم پایین و از نان‏های شیرمال (یا هر نانی که هست) بگذرم.



"پرنده‏ی زیبا، مبادا از بیم سقوط فرود بیایی. فرود بیا چون زمین عاشق لمس کردن پاهای توست."
سعی کردم از نوشته‏های قبل و بعدش بفهمم که چه زمانی این را نوشتم. آن‏ها هم تاریخ نداشتند. فقط توانستم تخمین بزنم که برای چهار یا پنج سال پیش است.
یعنی زمانی که این جمله را می‏نوشتم به چه چیز فکر می‏کردم؟!
شاید از خودم نبوده و از کتابی کپی کردم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

زاد‏مرگ



"خورشید به آسمان و زمین روشنی می‏بخشد و در سپیده‏دمان زیباست.
ابرها باران به نرمی می‏بارند، دشت‏ها سبز است.
گزندی نیست، شادی هست، دیگران راست.
آنک البرز بلند است و سر به آسمان می‏ساید و ما در پای البرز ایستاده‏ایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما، با لبخند زشت. و من مردمی را می‏شناسم که هنوز می‏گویند:
آرش باز خواهد گشت..."*



و من نمی‏دانم امروز را سال‏مرگ بدانم یا زادروز.

---------------------------------------------------------------------------------------
* از بهرام بیضائی

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

چرند نوشتن به از هرگز ننوشتن

هر وبلاگ‏نویسی، حتماً روزی یک انگیزه‏ای داشته!
شاید حس کرده استعداد نوشتن دارد و وبلاگش را جایی دانسته که می‏تواند برایش شروعی باشد.
شاید کارتونیست بوده و خواسته کارتون‏هایش را آنجا قرار بدهد تا نظرات دیگران را هم بداند.
شاید خواسته کشف بشود.
شاید کشف شده بوده و خواسته بیشتر کشف بشود.
شاید خواسته روزانه‏هایش را یک جا بنویسد.
و شایدهای دیگر.
سال گذشته این موقع‏ها بود که یک وبلاگی ساختم و هفته‏ای یک‏بار مشغول آپ کردن آن شدم. از آن‏جایی که موضوع خاص داشت، و متناسب با حال و هوای پارسال این موقع (!!!) بود و در نتیجه جیز بود، به تیر غیب هیلتر گرفتار شد. در آن زمینه چندان تخصصی نداشتم و تصمیم گرفتم کار را بدهم دست کاردان و این‏ها و ادامه ندهم و بیشتر بخوانم.
در بعضی وبلاگ‏ها دیده بودم که لینکدانی آن‏ها طوری‏ست که وبلاگ‏های آپ دیت شده می‏آیند بالا. به به... چی از این بهتر! آن زمان، یعنی سه ماه پیش، از وجود مخلوق دوستداشتنی‏ای به نام گودر و نحوه‏ی کارش بی‏اطلاع بودم؛ و تنها انگیزه‏ام از ساختن اینجا، لینکدانی مجهز به فیدخوان‏اش بود! به به چه انگیزه‎ای! آدم لذت می‏برد از این همه استعداد نوظهور ِ پرانگیزه و جوان!
و My Days اولین اسمی بود که به ذهنم رسید و Helen اسم شخصیت کارتونی بود که از آن خوشم می‏آمد. (الاستی گرل در شگفت انگیزان) و پسورد آن هم شد چند عدد به همراه یک کلمه که آن لحظه مادرم داشت با تلفن حرف می‏زد و آن را به زبان آورد.
پشیمان نیستم؛ نوشته‏هایم را یک جا به صورت بایگانی دارم و از آن مهم‏تر خوانده می‏شوند و مجبور نیستم مدام بنویسم و برای آقای میم ایمیل کنم و او هم نوشته‏ی مرا با مقاله‏های عبدالکریم سروش مقایسه کند و بگوید: "خوبه که می‏نویسی. اما یه جورایی ضعیف می‏نویسی." "ایده‏ت ایده‏ی جالبیه، اما خوب نپروروندی‏ش." و من هم لبخند ابلهانه‏ای بزنم تا قیافه‏ی کسانی را پیدا کنم که می‏میرند برای انتقاد و از اینکه از کارشان ایراد گرفته شود مثل این شترمرغی که عکسش اینجا هست خوشحال می‏شوند، و سعی در بهبود کارشان دارند. و مدام بنویسم به امید اینکه فقط یک‏بار از حضرت آقا بشنوم "وای... تحت تاثیر قرار گرفتم!"
بماند که من هم بی‏گدار درباره‏ی نوشته‏هایش نظر می‏دادم.
حالا وارد مسائل خانوادگی نمی‏شوم.
وقتی به لیست فیدهایی که مشترک شده‏ام نگاه می‏کنم، آن‏هایی را مشتاق‏تر دنبال می‏کنم که تخصصی‏تر می‏نویسند؛ آن‏هایی که طنز زیبایی دارند؛ و استثناً چندتایی که روزمره‏نویسی‏شان برایم جذاب است.
این‏ها را نوشتم که در آخر بگویم بسیار خوشحالم که اینجا را دارم.
نوشته‏هایم نگهداری می‏شود و توسط چند نفر خوانده می‏شود و معمولاً کسی من ِ تازه قلم را با عبدالکریم سروش مقایسه نمی‏کند.
حداقل چیزی که از نوشتن گیرم می‏آید این است که حالم بهتر می‏شود. و به این خاطر است که می‏گویم: "چرند نوشتن بهتر از هرگز ننوشتن است."
برای روزمره‏نویسی ِ کمتر و متخصص‏مابانه‏نویسی ِ بیشتر، کمی بیشتر مطالعه می‏کنم.
با وبلاگ هایی آشنا شده‏ام که قبلاً نمی‏شناختم و متاسفم که چرا زودتر پیدایشان نکرده‏ام.
چیزی برایم عجیب است، و آن این که چرا وقتی وبلاگ قبلی را داشتم هیچ کدام از این‏ها را درک نکردم!
دنیای غریبی‎ست، این دنیای مجازی...
-------------------------------------------------------------------------------------------
+ در پی فراخوان پست قبل، از طرف شرکت کنندگان تعدادی ایمیل دریافت شد، که متخصصان ما آن‏ها را فتوشاپ‏الحیل (حیله‏های فتوشاپی) تشخیص داده و از دور مسابقات حذف کردند.
+ یه نفر به من می‏گه چطور کسی رو (در گوگل ریدر) follow کنم، لطفاً؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

Always shout

به کسانی که یک عکس با دهان بسته از این هموطن عزیز به نشانی ما ارسال کنند، به قید قرعه جوایز نفیسی تعلق خواهد گرفت.
آدرس ما: mydays-h.blogspot.com












آزادی بیان که می گن همینه؟!

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

معاون رئیس دانشکده

فردا صبح، باید بروم دفتر معاون رئیس دانشکده و به او التماس کنم. و او چندتا تشر بزند و تحقیر کند و مواخذه کند و برگه‏ام را امضا کند! یا امضا نکند.
اضطراب دارم.
روزی آرزویم این بود که در رشته‏ای مثل رشته‏ام؛ در دانشگاهی، مثل دانشگاهم، درس بخوانم؛ و دلمشغولی‏ام این باشد که فردایش باید بروم التماس معاون رئیس دانشکده که بسیار هم بداخلاق است و عشق می‏کند چوب بندازد به چرخ دانشجو.
چقدر فراموش کارم...
-------------------------------------------------------------------
ساعت 10:23 صبح، سایت دانشکده
راستشو بگین؛ کی برام انرژی مثبت فرستاد؟
دو سه ساعت دوندگی را پیش بینی کرده بودم. نه تنها معاون رئیس دانشکده از دنده‏ی راست بلند شده بود. بلکه یهو استاد راهنما هم سر رسید و کمی با هم صحبت کردند و هر کدام امضای خوشگل‏شان را زدند پای برگه‏ام. و کلاً کارم حدود 20 دقیقه طول کشید.
hhhmmm, tnx god!

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

NULL



خواهر این روزها سخت مشغول پروژه‎اش است و پای pc بست نشسته و اجازه نمی‏دهد در شعاع 3m آن بپلکم. لپ تاپ هم که نداریم شکر خدا. دانشگاه هم که سرعت‎اش... می‎توانم روی "پیام جدید" کلیک کنم و بروم سلف نهار بخورم و برگردم، تازه شاید بالا آورده باشد! برای دوش گرفتن رفته و فرصت زیادی ندارم، تا کمی بنویسم.


SMS اش را که باز می‏کنم، اندوه و افسوس کسی را دارم که در باغ وحش به گونه‏های منقرض شده نگاه می‏کند. افسوس کسی که به باقی مانده‏های گنجینه‏ای نگاه می‏کند که اندک‏اش هم، به زودی از دست خواهد رفت. در سفر است. برایم از بیستون می‏گوید و آرامگاه ابن سینا و...

کتاب خلبان جنگی (از آنتوان دوسنت اگزوپری) و رفیق اعلی (کریستین بوبن) را تمام؛ و مائده‏های زمینی (آندره ژید) را شروع کرده‏ام. هر سه نویسنده فرانسوی هستند. با همین چند صفحه‏ی اول خیلی ارتباط برقرار کرده‏ام. لحن صمیمانه‏ی کتاب و شخصی که وجود ندارد و در واقع همه‎ی ماست، ناتانائیل، برایم جذاب هستند. باز شوق فرانسوی یاد گرفتن در دلم افتاده. ترجمه، از کیفیت اثر کم می‏کند. و فرانسه عجب ادبیاتی دارد!
چنان از یاد گرفتن یک زبان دیگر حرف می‏زنم انگار مثل شعر حفظ کردن است!
بچه بشین همین زبان انگلیسیتو بخون یه تافلی چیزی بگیری پس فردا به یه دردی بخوره!
والا! با این نوناشون!


دیشب، یک کابوس می‏دیدم. و جالب آن که در خواب، وقتی هنوز نمی‏دانستم خواب است فکر می‏کردم که حتما شرح آن اتفاق را در My Days بنویسم! اما چون، خواب خیلی بد و وحشت‏ناک بود و مادربزرگ ‏می‏گوید، خواب بد را برای آب روان تعریف کن، تو وبلاگ ننویس؛ فقط به همین بسنده می‏کنم که شاهد زجر کش شدن یک گربه بودم و مدام فریاد می‏زدم و کمک می‏خواستم...


می‏خواستم احساسات خرج این مطلب کنم. اما هر لحظه انتظار کسی را داشتن که بیاید و با کج خلقی از جایم بلندم کند، سایه انداخته بر هر کلمه‏ای که از ذهنم می‏گذرد. شاید این پست را حذف کردم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

زن


می‏خواهم به مناسبت روز زن چیزی بنویسم، که هنوز نمی‏دانم چیست.

تمایل ندارم آن متن معروف شریعتی که درباره‏ی زن است را اینجا کپی کنم؛ همان که آخرش می‏گوید: "... و این رنج است."

یادم می‏آید وقتی ده-دوازده ساله بودم حسرت می‏خوردم و می‏گفتم کاش من پسر بودم. به خاطر آن‏که اگر پسر بودم، پدرم نمی‏گفت روسری سر کن. یا تی‏شرت نپوش. یا دوچرخه سواری نکن.

زن بودن رنج نیست. محدودیت اما رنج است.

یادم می‏آید پدر بزرگ به من و خواهر و برادر پول می‏داد، به مقدار مساوی و بعد برادر می‏آمد به ما پز می‏داد که "بعدش که شما رفتین آقاجون اینا رو هم به من دااااد!" و چند اسکناس را بین انگشت شست و سبابه‎اش به هم می‏سایید. احساسم جریحه‏دار می‏شد. به سمت پدربزرگ می‏دویدم و می‏گفتم: "راس می‏گه؟" و پدربزرگ به برادر چشم‏غره می‏رفت و من می‏فهمیدم "راس می‏گه!"

زن بودن رنج نیست. تبعیض اما رنج است.

یادم می‏آید، در سن هشت سالگی عموی ناتنی‏ام با مادرم بر سر برتری زن و مرد بحث می‏کردند. همان بحث بیهوده. و عمویم نهج‏البلاغه را برداشت و از روی نص صریح نشانمان داد که: "معاشر الناس ان النساء نواقص الایمان، نواقص العقول، نواقص الحفوظ..." و برای من تلفظ صحیحش را هم گفت و لبخند پیروزمندانه‏ای بر لبانش نقش بست.

زن بودن رنج نیست. تحقیر اما رنج است.

*****

از پشت سر دست‏هایم را دور گردن مادر حلقه می‏کنم و گل مریمی که برایش خریده‏ام روبروی صورتش می‏گیرم...

من (با صدایی شبیه زن ملوان زبل)- دووووووست دارم...

مادر- منم دوست دارم. + بوس

به پروین SMS زدم. تماس نگرفتم چون می‏دانم این روزها سرش خیلی شلوغ است. زنی که بعد از مادرم برای او احترام قائلم و برایم مثل یک الگو است. سعی می‏کنم شبیه او باشم.

"زندگی‏ات سرمشقی‏ست برای آنچه یک زن و یک مادر باید بداند. روز زن مبارک و دوستتون دارم."

*****

هیچ وقت از مناسبت‏ها خوشم نیامده. آن طور که انتظار داری خوب پیش نمی‏رود. ترجیح می‏دهم یک روز عادی، و بدون مناسبت گلی، کتابی، کارت پستالی، به مادری، دوستی، بزرگی، هدیه بدهم...