۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

ولیمه‏ی پسرعمه جان

برای خودمان نشسته بودیم و به در و دیوار نگاه می‏کردیم. تنها تنوعی که وجود داشت، گاهی نگاه‏های خانم‏های چادر چاقچول کرده از زیر چادر بود، که وقتی نگاهت می‏کردند انگار یک اشعه‏ی خطی-افقی لیزر از چشمشان بیرون می‏زد و از سر تا پایت را اسکن می‏کرد و تو رد اشعه را روی تن‏ات می‏دیدی که وقتی به شست پایت می‏رسد متوفق می‏شود و بعد از چند لحظه با صدایی چیلیک مانند بسته می‏شود و نگاه خانم محترم، ایضاً اسکنرشان، به سمت دیگری معطوف می‏شود.
این سوال برایم به وجود آمده بود که اینجا همه خانم هستند و نامحرمی نیست؛ این چادرها و خنده‏دارتر از آن روگرفتن‏ها برای چیست؟! ترجیح دادم سلول‏های خاکستری مغزم را برای فکر کردن به این موضوع فرسوده نکنم.
به خودم فحش می‏دادم که چرا خانه نماندم و چرا بی‏خود فکر کردم نسرین و زهرا (دخترعموهایم) می‏آیند و ما با هرهر خندیدنمان و آبروریزی از عمه‏ی عزیز، روبروی فک و فامیل و دوست و آشنای ذوب شده در ولا-یت‏اش، کلی خوش می‏گذرانیم.

یادش بخیر... برای ولیمه‏ی کربلا رفتن همین پسرعمه که ما چهارتا (+خواهر) دور هم جمع بودیم چقدر خوش گذشت. همه با چادر چاقچول و روگرفته نشسته بودند و ما هِر و کِر می‏کردیم و از هر دری سخن می‏گفتیم، و به خیال خودمان خیلی هم آرام صحبت می‏کردیم و کسی نمی‏شنید. اما چشم‏غره‏های زن‏عمو را که از آن طرف مجلس می‏دیدیم، می‏فهمیدیم که همچین آرام هم صحبت نکرده‏ایم!

یادش بخیر... یکی از این حاج‏خانم‏ها که کنار ما نشسته بود به سمت ما خم شد و از دخترعمو بزرگه پرسید "شما ازدواج کردین؟" ما هم که حسابی تو مود مسخره بازی بودیم به هم دیگر نگاه می‏کردیم و می‏پرسیدیم "تو ازدواج کردی؟" "نه، تو چی؟" پرس و جویمان که تمام شد گفتیم " نه، ما ازدواج نکردیم." و آن خانم با یک عشوه و ادا و چشم و ابرو آمدن خاصی گفت "آهان دیدم ابروهاتون رو برداشتین، گفتم نکنه ازدواج کردین و ما رو خبر نکردین!!!" و ما هم باز هرهر خندیدیم.

یادش بخیر... دخترعمه بزرگه برای اینکه ما را ساکت کند آمد و گفت از بین جمع یک خواستگار برایمان پیدا شده. گفته پسرش گچ‏کار است و اضافه کرد "من هم گفتم نه اینا تحصیل کرده‏ن و کلاسشون بالاست. کمتر از دکتر مهندس قبول نمی‏کنن خونواده‏هاشون. حالا شما یه ذره ساکت باشین بین اینایی که اومدن دکتر مهندس هم هست!!!" دخترعمو کوچیکه گفت "عیبی نداره... بگو همون بیاد. تو این دوره زمونه شوهر پیدا نمی‏شه!" و هرهر می‏خندیدیم و دخترعمه جان مات و مبهوت مانده بود.

در همین فکرها بودم که افاضات یکی از خانم‏ها توجه‏ام را جلب کرد. خانم مذکور ادعا می‏کرد که تا به حال هیجده بار به مکه‏ی مکرمه مشرف شده! لباس رنگارنگ‏اش را نشان می‏داد و می‏گفت که این را همین پارسال از فلان پاساژ و بهمان فروشگاه در مکه خریده است. خانم‏های اطرافش هم کلی کنجکاو شده بودند و می‏گفتند از این آخرین مشرف شدنش برایشان تعریف کند و او هم شروع کرد از خریدهایش گفتن. کمی که گفت و دیگران هم نظر دادند و این‏ها، ناگهان افاضه‏ی فضل‏م گل کرد...
من- کعبه هم رفتین؟
سوپر حاج‏خانوم- (یک لبخند) آره عزیزم... اون حال و هوا رو که نمی‏شه تعریف کرد، باید خود آدم اونجا باشه. (باز هم یک لبخند)
دیگر خبری از آن خطوط لیزر افقی نبود، بلکه من نقطه‏هایی از اشعه‏ی لیزر روی بدنم می‏دیدم. درست مثل همان خلاف‏کارهایی که یک گروگان گرفته‏اند و پلیس اسلحه‏های مجهز به لیزر را روی مخ او متمرکز کرده‏است. یک نفر بین من و مادر نشسته بود، با این حال سقلمه‏اش را از راه دور حس کردم.
و سوپر حاج‏خانوم به صحبت‏ش ادامه داد.
با خدای خودم نیایش می‏کردم که "خدایا یه عقلی به این بده، یه پولی به من..." و پیش خودم حساب می‏کردم که خب یک سال مکه؛ یک سال دوبی؛ یک سال آنتالیا؛ یک سال مکه؛ بعد؛ یک سال هیچ جا؛ سال دوم ایتالیا؛ سال بعد مکه؛ بعد؛ دو سال هیچ جا؛ سال سوم لاس‏وگاس؛ سال بعد دو بار مکه به منظور توبه. تصور می‏کردم که الآن چقدر برایشان عادی شده؛ مثلاً وقتی سوپر حاج‏خانوم دارد از خانه می‏رود بیرون...
دختر سوپر حاج‏خانوم- مامان کجا می‏ری؟
سوپر حاج‏خانوم- یه سر می‏رم مکه و میام... تا میام اون برنج رو دم کن مادر... مواظب باش نسوزه.
------------------------------------------------------------------------------------------

شاید حاج‏خانوم، از اول به نیت پز دادن مکه نمی‏رفته.
شاید اولین بار که رفته دعا کرده که وقتی شوهرش پولدار شد، هر سال بیاید. شوهرش هم پولدار شده و بعد، کم کم، طی سال‏ها دریافته که پز دادن هم عجب حالی می‏دهد!
این فکر می‏ترساندم!
می‏ترساند از این‏که می‏توانیم خیلی آرام از مسیر دور شویم... و هدف را گم کنیم... بی آن‏که بفهمیم...

+ بخوانید. زیباست.

۱۱ نظر:

  1. نه تنها بحرطویل نوشتی! تازه آخرش هم حواله دادی به یک کلیک زیبای دیگر! ولی من آمدم وخواندم و گفتم خب این شد یه چیزی وخوشحال شدم. یا...هو

    پاسخ دادنحذف
  2. چند شب پیشا رفتیم استقبال یه آشنایی که مکه بوده، منتظر حضورشان که بودیم ... چند تا حاجی که با هم فامیل بودند اول اومدند بیرون ... نمیدونم چی شد که یه دفعه ... بزن بزنی شد که تو عمرم ندیده بود م ...
    بعدشم تو مراسم ولیمه همین آشنامونم ، بین 2-3 تا فامیلا و همین مکه ای، سر سوغاتی، دعواشون شد!!!
    ضمن اینکه من این روزا کلی سوپر حاج خانوم و سوپر حاج آقا میبینم ...
    نمیگم همه اینطورین و خوبه یا بد ... چیزی که اذیتم میکنه اینه که اینا که میرن مکه دیگه خدا رم بنده نیستن ... احساس پاکی شدیدی میکنن تو جو! و اینکه خیلی میبینم این مکه رفتن خیلی مواقع اصلا تاثیری تو رفتار حاجی های ما نداره و اصلا سعی نمیکنن اصلاح شن و بیشتر اوقات اگر تغییری هم هست در جهت منفیه ...

    آخخخ ! اینا همه تو دلم مونده بود هلن جان !!!

    پاسخ دادنحذف
  3. بسیار شیرین و جالب بود ...
    " طواف حرم دل کن که کعبه خود سنگی است "
    شادباشیدو سلامت .

    پاسخ دادنحذف
  4. به دلقک ایرانی:
    :)

    به محمدرضا:
    من هم موافقم که همه این طوری نیستن یا خوب یا بد نیست.

    به ناشناس:
    بله...
    گر صورت بی صورت معشوق ببینید
    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

    پاسخ دادنحذف
  5. من دیگه به این ادمها نمی خندم. دعوا می کنم.

    پاسخ دادنحذف
  6. اصلا نمی فهمم وقتی تو ایران ادمهایی هستند که کلیه شون می فروشند که زندگی کنند این مکه رفتن چه صیغه ایه

    پاسخ دادنحذف
  7. به گرگ دونده:
    :)

    به آرش پیرزاده:
    لابد ثواب داره.

    پاسخ دادنحذف
  8. سلام...
    هر چیز به جای خویش نیکوست...

    پاسخ دادنحذف
  9. هلن جان خیلی زیبا مینویسی. آدم از خواندنش خسته نمیشه و میشه با نوشته هات حس و حال واقعی تو رو تجسم کرد. راستی "گاها" کلمه صحیحی نیست چون گاه فارسی است و ان عربی! این از آن عبارتهای آخوندی است که وارد زبان ما شده است. شاد باشی عزیز

    پاسخ دادنحذف
  10. به مهدی پژوم:
    بله. فرمایش شما صحیح

    به RS232 :
    مرسی. "گاهاً" رو درستش کردم. شد "گاهی"

    پاسخ دادنحذف
  11. حاجي كه از مكه و منا برگشته/ ماريست كه اژدها برگشته....

    پاسخ دادنحذف