برای خودمان نشسته بودیم و به در و دیوار نگاه میکردیم. تنها تنوعی که وجود داشت، گاهی نگاههای خانمهای چادر چاقچول کرده از زیر چادر بود، که وقتی نگاهت میکردند انگار یک اشعهی خطی-افقی لیزر از چشمشان بیرون میزد و از سر تا پایت را اسکن میکرد و تو رد اشعه را روی تنات میدیدی که وقتی به شست پایت میرسد متوفق میشود و بعد از چند لحظه با صدایی چیلیک مانند بسته میشود و نگاه خانم محترم، ایضاً اسکنرشان، به سمت دیگری معطوف میشود.
این سوال برایم به وجود آمده بود که اینجا همه خانم هستند و نامحرمی نیست؛ این چادرها و خندهدارتر از آن روگرفتنها برای چیست؟! ترجیح دادم سلولهای خاکستری مغزم را برای فکر کردن به این موضوع فرسوده نکنم.
به خودم فحش میدادم که چرا خانه نماندم و چرا بیخود فکر کردم نسرین و زهرا (دخترعموهایم) میآیند و ما با هرهر خندیدنمان و آبروریزی از عمهی عزیز، روبروی فک و فامیل و دوست و آشنای ذوب شده در ولا-یتاش، کلی خوش میگذرانیم.
یادش بخیر... برای ولیمهی کربلا رفتن همین پسرعمه که ما چهارتا (+خواهر) دور هم جمع بودیم چقدر خوش گذشت. همه با چادر چاقچول و روگرفته نشسته بودند و ما هِر و کِر میکردیم و از هر دری سخن میگفتیم، و به خیال خودمان خیلی هم آرام صحبت میکردیم و کسی نمیشنید. اما چشمغرههای زنعمو را که از آن طرف مجلس میدیدیم، میفهمیدیم که همچین آرام هم صحبت نکردهایم!
یادش بخیر... یکی از این حاجخانمها که کنار ما نشسته بود به سمت ما خم شد و از دخترعمو بزرگه پرسید "شما ازدواج کردین؟" ما هم که حسابی تو مود مسخره بازی بودیم به هم دیگر نگاه میکردیم و میپرسیدیم "تو ازدواج کردی؟" "نه، تو چی؟" پرس و جویمان که تمام شد گفتیم " نه، ما ازدواج نکردیم." و آن خانم با یک عشوه و ادا و چشم و ابرو آمدن خاصی گفت "آهان دیدم ابروهاتون رو برداشتین، گفتم نکنه ازدواج کردین و ما رو خبر نکردین!!!" و ما هم باز هرهر خندیدیم.
یادش بخیر... دخترعمه بزرگه برای اینکه ما را ساکت کند آمد و گفت از بین جمع یک خواستگار برایمان پیدا شده. گفته پسرش گچکار است و اضافه کرد "من هم گفتم نه اینا تحصیل کردهن و کلاسشون بالاست. کمتر از دکتر مهندس قبول نمیکنن خونوادههاشون. حالا شما یه ذره ساکت باشین بین اینایی که اومدن دکتر مهندس هم هست!!!" دخترعمو کوچیکه گفت "عیبی نداره... بگو همون بیاد. تو این دوره زمونه شوهر پیدا نمیشه!" و هرهر میخندیدیم و دخترعمه جان مات و مبهوت مانده بود.
در همین فکرها بودم که افاضات یکی از خانمها توجهام را جلب کرد. خانم مذکور ادعا میکرد که تا به حال هیجده بار به مکهی مکرمه مشرف شده! لباس رنگارنگاش را نشان میداد و میگفت که این را همین پارسال از فلان پاساژ و بهمان فروشگاه در مکه خریده است. خانمهای اطرافش هم کلی کنجکاو شده بودند و میگفتند از این آخرین مشرف شدنش برایشان تعریف کند و او هم شروع کرد از خریدهایش گفتن. کمی که گفت و دیگران هم نظر دادند و اینها، ناگهان افاضهی فضلم گل کرد...
من- کعبه هم رفتین؟
سوپر حاجخانوم- (یک لبخند) آره عزیزم... اون حال و هوا رو که نمیشه تعریف کرد، باید خود آدم اونجا باشه. (باز هم یک لبخند)
دیگر خبری از آن خطوط لیزر افقی نبود، بلکه من نقطههایی از اشعهی لیزر روی بدنم میدیدم. درست مثل همان خلافکارهایی که یک گروگان گرفتهاند و پلیس اسلحههای مجهز به لیزر را روی مخ او متمرکز کردهاست. یک نفر بین من و مادر نشسته بود، با این حال سقلمهاش را از راه دور حس کردم.
و سوپر حاجخانوم به صحبتش ادامه داد.
با خدای خودم نیایش میکردم که "خدایا یه عقلی به این بده، یه پولی به من..." و پیش خودم حساب میکردم که خب یک سال مکه؛ یک سال دوبی؛ یک سال آنتالیا؛ یک سال مکه؛ بعد؛ یک سال هیچ جا؛ سال دوم ایتالیا؛ سال بعد مکه؛ بعد؛ دو سال هیچ جا؛ سال سوم لاسوگاس؛ سال بعد دو بار مکه به منظور توبه. تصور میکردم که الآن چقدر برایشان عادی شده؛ مثلاً وقتی سوپر حاجخانوم دارد از خانه میرود بیرون...
دختر سوپر حاجخانوم- مامان کجا میری؟
سوپر حاجخانوم- یه سر میرم مکه و میام... تا میام اون برنج رو دم کن مادر... مواظب باش نسوزه.
------------------------------------------------------------------------------------------
شاید حاجخانوم، از اول به نیت پز دادن مکه نمیرفته.
شاید اولین بار که رفته دعا کرده که وقتی شوهرش پولدار شد، هر سال بیاید. شوهرش هم پولدار شده و بعد، کم کم، طی سالها دریافته که پز دادن هم عجب حالی میدهد!
این فکر میترساندم!
میترساند از اینکه میتوانیم خیلی آرام از مسیر دور شویم... و هدف را گم کنیم... بی آنکه بفهمیم...
+ بخوانید. زیباست.
نه تنها بحرطویل نوشتی! تازه آخرش هم حواله دادی به یک کلیک زیبای دیگر! ولی من آمدم وخواندم و گفتم خب این شد یه چیزی وخوشحال شدم. یا...هو
پاسخ دادنحذفچند شب پیشا رفتیم استقبال یه آشنایی که مکه بوده، منتظر حضورشان که بودیم ... چند تا حاجی که با هم فامیل بودند اول اومدند بیرون ... نمیدونم چی شد که یه دفعه ... بزن بزنی شد که تو عمرم ندیده بود م ...
پاسخ دادنحذفبعدشم تو مراسم ولیمه همین آشنامونم ، بین 2-3 تا فامیلا و همین مکه ای، سر سوغاتی، دعواشون شد!!!
ضمن اینکه من این روزا کلی سوپر حاج خانوم و سوپر حاج آقا میبینم ...
نمیگم همه اینطورین و خوبه یا بد ... چیزی که اذیتم میکنه اینه که اینا که میرن مکه دیگه خدا رم بنده نیستن ... احساس پاکی شدیدی میکنن تو جو! و اینکه خیلی میبینم این مکه رفتن خیلی مواقع اصلا تاثیری تو رفتار حاجی های ما نداره و اصلا سعی نمیکنن اصلاح شن و بیشتر اوقات اگر تغییری هم هست در جهت منفیه ...
آخخخ ! اینا همه تو دلم مونده بود هلن جان !!!
بسیار شیرین و جالب بود ...
پاسخ دادنحذف" طواف حرم دل کن که کعبه خود سنگی است "
شادباشیدو سلامت .
به دلقک ایرانی:
پاسخ دادنحذف:)
به محمدرضا:
من هم موافقم که همه این طوری نیستن یا خوب یا بد نیست.
به ناشناس:
بله...
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
من دیگه به این ادمها نمی خندم. دعوا می کنم.
پاسخ دادنحذفاصلا نمی فهمم وقتی تو ایران ادمهایی هستند که کلیه شون می فروشند که زندگی کنند این مکه رفتن چه صیغه ایه
پاسخ دادنحذفبه گرگ دونده:
پاسخ دادنحذف:)
به آرش پیرزاده:
لابد ثواب داره.
سلام...
پاسخ دادنحذفهر چیز به جای خویش نیکوست...
هلن جان خیلی زیبا مینویسی. آدم از خواندنش خسته نمیشه و میشه با نوشته هات حس و حال واقعی تو رو تجسم کرد. راستی "گاها" کلمه صحیحی نیست چون گاه فارسی است و ان عربی! این از آن عبارتهای آخوندی است که وارد زبان ما شده است. شاد باشی عزیز
پاسخ دادنحذفبه مهدی پژوم:
پاسخ دادنحذفبله. فرمایش شما صحیح
به RS232 :
مرسی. "گاهاً" رو درستش کردم. شد "گاهی"
حاجي كه از مكه و منا برگشته/ ماريست كه اژدها برگشته....
پاسخ دادنحذف