۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

:)



در زندگی هر انسانی اتفاقاتی می‏افتد که در آن حس می‏کنیم در دنیای حال خودمان خوشحال هستیم و همه چیز چقدر ساده می‏تواند خوشایند باشد.

از این اتفاقات، بدست آوردن خوب است، چون در آن احساس امنیت و قدرت می‏کنیم.
از این اتفاقات، در مکان خاصی بودن خوب است، چون در آن احساس آرامش می‏کنیم و می‏خواهیم لحظه لحظه‏ی حضورمان را ببلعیم.
از این اتفاقات، دیدن فیلمی یا کتابی یا اثری خوب است، چون گاهی می‏تواند لبخندی را بر لب‏مان بنشاند، یا شبنمی را بر چشم‏مان؛ و بخشی از ما را برای همیشه مغلوب خود کند.
از این اتفاقات دیدن و آشنا شدن با کسی، از آن خوب‏خوب‏هایش است، بی چون و چرا. فکر/حس می‏کنم یکی از همین خوب‏خوب‏ها دیروز برایم اتفاق افتاد.
سپاس‏گزار دنیای حال خودم، و دست‏اندرکاران هستم.
:)


۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

شما را به دیدن "ادامه" خواب‏تان دعوت می‏کنم



جمعه است، دیشب تا دیر وقت مهمانی بودم و بعد از آن پای چت. مختارم که تا دوازده ظهر بخوابم. آلارم موبایل را تنظیم کرده‏ام برای ساعت پنج صبح، تا بیدار شوم و در خانه چرخی بزنم و بعد... بخوابم. اگر پیوسته بخوابم، مزه‏ی شیرین خواب صبحگاهی جمعه را از دست می‏دهم. ساعتی بیدار می‏شوم که دیگر کار از کار گذشته است و دیگر ظهر است و خوابیدن به مثابه‏ی زهر مار است. فرق دارد با اینکه، با آگاهی از این بخوابی که، الآن جمعه است و صبح زود است و ساعت‏هایی در تابستان هوا سرد است و در کمد دیواری پتویی وجود دارد که گرم و سنگین است و من هم مثل یک انسان آزاد حق دارم تا لنگ ظهر بخوابم.
من فکر می‏کنم، بهتر باشد وسط زندگی‏مان کمی از خواب بیدار شویم؛ شاید چیزهایی را حس کنیم که ادامه‏اش را برای ما لذت‏بخش کند؛ به جای آنکه لنگ ظهر ِ زندگی‏مان بیدار شویم و با رخوت، تن کوفته‏مان را از تخت‏خوابی که یک عمر در آن خوابیده‏ایم بیرون بکشیم و برویم مسواک بزنیم! من فکر می‏کنم حتا کمی چشم باز کردن در میانه‏های راه زیبایی ادامه‏اش را دوچندان کند. من فکر می‏کنم کسانی که نماز صبح می‏خوانند این را هر روز تجربه می‏کنند. من فکر می‏کنم بهتر است بروم و به ادامه‏ی همان خواب شیرین بپردازم تا از سرم نپریده... باید ادامه بدهم؛ باید این سرمای جزئی را حس کنم، باید آن پتوی گرم و سنگین را از کمد دیواری بکشم بیرون به جای مچاله شدن زیر باد کولر، صبح جمعه‏ام را با خواب دلپذیری سر کنم، به زودی خورشید می‏آید وسط آسمان و ظهر می‏شود.
اوه... دارد خواب از سرم می‏پرد... رفتم... رفتم بخوابم...


----------------------------------------------------------
+ چند پست قبل "جان مریم" رو آپلود کرده بودم و لینک دانلود رو گذاشته بودم. که متاسفانه کیفیت خوبی نداشت؛ لینک رو عوض کردم. این جدید که گذاشتم فوق العاده‏ست. فوق العاده! جالبه که صحبت‏های محمد نوری رو قبل از اجرا بشنوید.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

Nostalgia


پسر فداکار


پطرس پسری کوچک و فداکار از مردم هلند بود. در کشور هلند سرزمینهایی هست که از سطح دریا پست‏تر است. برای اینکه آب دریا این زمینها را فرا نگیرد در کنار دریا سدّهایی دراز و پهن ساخته‏اند. پدر پطرس نگهبان یکی از این سدّها بود. او هر روز صبح از خانه خارج می‏شد و به سرکشی سدّ می‏رفت.
روزی پطرس از مادرش پرسید: چرا پدرم هر روز باید به سرکشی سدّبرود. مادر گفت: اگر نرود، ممکن است قطره‏ای آب از سوراخی بچکد. در این صورت چیزی نخواهد گذشت که اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی می‏گردد. سوراخ کم‏کم بزرگ می‏شود و آب همه‏جا را می‏گیرد. بعد از آن معلوم است که بر سر من و تو و همسایگان و اهل شهر چه خواهد آمد. پطرس پرسید اگر رخنه‏ای در سدّ پیدا شود و پدرم نباشد چه کسی می‏تواند آن را ببندد، مادر به شوخی گفت: پسرکی با انگشت خود.
در یکی از روزهای نخستین ِ بهار که یخها تازه آب شده بود و لاله‏ها از زمین سر برآورده بود و لک‏لکها که از سرمای زمستان به سرزمینهای گرم رفته بودند دسته‏دسته در آسمان نمودار می‏شدند، مادر پطرس او را برای کاری به خانۀ یکی از دوستان که در ده نزدیک بود فرستاد. پطرس در کنار سدّ راه می‏رفت و گاهی ابرهای سفید را که در آسمان حرکت می‏کردند تماشا می‏کرد و گاهی چشم به درختان می‏دوخت که اندکی سبز شده بودند و از آمدن فصل بهار خبر می‏دادند.
آفتاب نزدیک به غروب بود که پطرس از ده برمی‏گشت، هوا هر لحظه تاریکتر می‏شد. پطرس جز آواز پرندگان و غوکان و صدای پای خویش چیزی نمی‏شنید. ناگاه صدای چکیدن قطره‏های آب به گوشش رسید. به سدّ که نزدیک شد، دید سوراخی در سدّ پیدا شده است و آب قطره‏قطره از آن می‏چکد. بی‏درنگ به یاد گفتۀ مادر افتاد که اندک‏اندک خیلی می‏شود و قطره‏قطره سیلی می‏گردد و آب همه‏جا را می‏گیرد. نگاهی به دور و بر خود کرد، کسی را ندید. انگشت خود را در سوراخ فرو برد. دیگر آب نچکید، امّا انگشتش سرد شد. با خود گفت دیری نخواهد گذشت که عابری از اینجا گذر خواهد کرد. به او می‏گویم که پدرم را خبر دهد. مدّتی گذشت کسی از آنجا عبور نکرد. مِه همه‏جا را گرفت. پرندگان به خواب رفتند. غوکان نیز دیگر آواز نمی‏خواندند. دست پطرس کم‏کم بیحس شد، امّا پطرس جرأت نداشت که انگشت خود را از رخنه بیرون آورد. زیرا در این صورت، اندک‏اندک خیلی و قطره‏قطره سیلی می‏شد و آب همه‏جا را فرا می‏گرفت. دستش کِرِخ شد. فریاد کرد: پدرجان، پدرجان زود بیا، امّا جوابی نشنید. با خود گفت: تا جان در بدن دارم دست برنمی‏دارم. شوخی نیست، مادر و پدرم و همۀ اهل شهر نابود می‏شوند. چه عیب دارد که من فدای پدر و مادر همشهریان خود شوم. سرش گیج می‏خورد. شب چون قیر تاریک بود. جز آواز بومی که در دوردست ناله می‏کرد صدایی به گوشش نمی‏رسید. ساعتها گذشت. شب رفته‏رفته به پایان رسید. روشنایی در آسمان آشکار شد. مه از میان رفت و آفتاب کم‏کم برآمد. پطرس خود را کنار سدّ جمع کرده بود. هنوز انگشتش در سوراخ سدّ به‏جای بود. پدر و مادر پطرس چندان نگران نبودند، چه گمان می‏کردند پسرشان شب را در دهکده مانده است. صبح زود، مثل همیشه، پدر پطرس به سرکشی سدّ رفت. هنوز راهی نرفته بود که از دور چشمش به طفلی افتاد که بر سدّ تکیه زده بود. بر سرعتش افزود و نزدیکتر آمد. پطرس را دید که رنگش پریده است و انگشت در سوراخ سدّ دارد.
- عجب! پطرس، اینجا چه کار می‏کنی. عجله کن که مدرسه‏ات دیر می‏شود.
- پدرجان جلو آب را گرفته‏ام، مادر بارها گفته است: اندک‏اندک خیلی می‏شود و قطره‏قطره سیلی می‏گردد و آب همه‏جا را می‏گیرد. این بگفت و از خستگی چشم برهم نهاد و بر زمین افتاد.
پدر رخنه را مُوقّتاً بست. پسر را بر دوش گرفت و به خانه برد. مادر دست و پای پطرس را مالید و خوراک گرم به او خورانید و در رختخواب خوابانید. پدر همسایگان را خبر کرد تا رخنه را به یاری هم ببندند. همسایگان که سرگذشت پطرس را شنیدند، گفتند: آفرین بر این پسر شجاع و فداکار. مرحَبا به این شجاعت و دلیری. خوشا به حال پدران و مادرانی که چنین فرزندانی دارند.


اثر مانا نیستانی


۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

جان مریم



محمد نوری رفت. حمیده خیرآبادی چند وقت پیش رفت، ساراماگو هم، خسرو شکیبایی هم دو سال پیش بود، حسین پناهی هم شش سال پیش پرواز کرد و رفت و خیلی‏های دیگر. ناراحت نیستم چون حس نمی‏کنم نبودنشان را. وقتی CDشعرهای پناهی را می‏گذارم و به صدایش گوش می‏دهم و با هر جمله‏اش می‏لرزم، باور نمی‏کنم که نباشند. مگر می‏شود نباشد؟ یکی از شبکه‏ها خانه‏ی سبز را نشان می‏دهد. با شوق می‏نشینم و نگاه می‏کنم، تحت تاثیر قرار می‏گیرم و کمی بغض می‏کنم. برای او کمی ناراحت هستم چون دوست داشتم قبل از مرگش از او بپرسم که آیا آن نامه‏ام به دستش رسید یا نه. هنوز مدرسه نمی‏رفتم و سواد خواندن و نوشتن نداشتم، هیروی روزهای کودکی‏ام او بود، رضای خانه‏ی سبز. یک ورق کاغذ دادم دست خواهرم و از او خواستم هر چه می‏گویم بنویسد. نوشت. یک نقاشی از آن آپارتمان و ساکنان سبزش پایین نامه کشیدم، و آن را مهر و موم کردم و دادم به داماد همسایه‏مان. داماد همسایه هنرپیشه است و من چندبار او را در تلوزیون دیده بودم و با شعور پنج-شش سالگی‏ام استدلال می‏کردم که اگر او در تلوزیون هست و رضا هم در تلوزیون هست پس آن‏ها همدیگر را می‏بینند. گمان نکنم به دستش رسیده باشد، اما به هر حال پرسیدن ضرری نداشت.
ساراماگو سال‏ها حرف خواهد زد و از زنان و مردان کور سخن خواهد گفت که کورشدند چون خواستند که کور باشند*. نوری هم سال‏ها جان مریم را خواهد خواند، و هر بار با صدایش به اوج خواهیم رفت. نمی‏توانم درک کنم که این‏ها نباشند. مگر می‏شود؟ مگر می‏شود نبود و دلی را لرزاند و حرفی را زد و بغضی را به گلویی انداخت و احساسی را به اوج برد؟ مگر می‏شود نبود و دخترکی را به نوشتن مطلبی واداشت؟ من که باور نمی‏کنم.
امروز یکبار دیگر به جان مریم گوش دادم؛ این بار اتفاقاً صدایش زنده‏تر از همیشه بود.




-------------------------------------------------------------------
* اگر بخواهید کور شوید، کور می‏شوید.
کوری/صفحه143