۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

عقاب ها

روزی بر فراز چراگاهی بزرگ، گوسفندی با بره اش در حال چرا کردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند و بره اش را برانداز می کرد و می خواست به پایین بیاید و شکارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در آمد. هنگامی که این دو رقیب همدیگر را دیدند با فریادهای خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز کردند. گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ی خود رو کرد و گفت: "چه شگفت کودک من! این دو پرنده ی شکوهمند با هم نبرد می کنند تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند! آیا وسعت این فضای بیکرانه برای هر دوی این ها کافی نیست؟ بره ی کوچک من! ای کاش هرچه زودتر بین برادران بالدارت صلح و دوستی برقرار باشد." و بره در حالی که معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو را در قلب کوچک خود تکرار می کرد.
-جبران خلیل جبران-

----------------------------------
پ.ن1: دلم واسه خودمون می سوزه
پ.ن2: برادر یا خواهر فیلترِر (filterer) به جون خودت منظورم به شخص خاصی نبود! باور کن عهد کرده بودم از این چیزا ننویسم. نه... خودتو بذار جای من! می شه بی تفاوت بود؟!

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

خنده تا سر حد مرگ

امشب مهمونی بودم. تجربه ای تازه از راحت بودن داشتم. گاهی لذت بخشه بی کلاس باشی و با دوستای دبیرستانت، جلوی جمعی که تعداد زیادی شون رو نمی شناسی جوات برقصی! به یاد ایام دبیرستان؛ تو نماز خانه؛ صدای ضعیف موبایل سونی اریکسون.
خنده هایی که فقط در اون شرایط ممکن بود. ترس از معاون، ترس از بیرون رفتن صدا، در حالی که معلم سر کلاس بود، ما در نمازخانه... مشغول بزن و برقص به سبک هِوی جوات (Heavy Javat) با روپوش های گشاد...
خنده تا سر حد مرگ!
غذایی که سفارش می دادیم! شلوغ بازی در دفتر مدرسه و سر ذوق اومدن از اینکه چقدر پررو و قانون شکن هستیم.
من- آقا پیتزا دو نفره ی مخلوط چنده؟
پیتزا فروشی - 4000 تومن
- گلبهار... گلبهار با توام!... (شخص آن ور خط دارد اینها را می شنود!) می گه 4000 تومن!
گلبهار- گرونه! ولش کن.
من- آقا ببخشید گرونه. خداحافظ.
خنده تا سر حد مرگ!
معلم آقایی اون ساعت در مدرسه نیست و ما 10-15 نفری در دفتر آقایون نشسته ایم و چایی هم برای خودمان ریخته ایم و با بیسکویت میل می کنیم! صدای خنده بیرون نرود! من و شیما، شروع می کنیم به چرت و پرت گفتن های حال بهم زن! جوری که بقیه نتونن چایی بخورن!
من- فکر کن... شوهرت سبیل داشته باشه، قبلش هم شربت آبلیمو خورده باشه، این تفاله هاش به سبیلش خشک شده باشه، بعد (...)
شیما- فکر کن... زیر ناخنش (...) زیر ناخن های پاهاش (...) فکر کن(...)
من- (...)
سپیده- اَاَاَاَه! چقدر لچرید! (از دفتر می ره بیرون)
خنده تا سر حد مرگ!
برخورد شدید این جانب با معلم زبان! (ایشون آقا بودند)
دوستان شاهد این تصادف شدید بودند.
سوالات ایشان:
هدیه- (...؟)
من- (...)
مینا- چه احساسی داشتی؟
من- (...)
شیما- (...؟)
من- اَی کثافت!
خنده تا سر حد مرگ!
باز در دفتر مدرسه.
هیچ کس غیر از ما 8-9 نفر در دفتر نیست!
تلفن زنگ می خورد
مهسا- (در نهایت پررویی!) بفرمایین؟... چند لحظه... (پیجر را بر می دارد!!!!) مینا.ن دفتر... مینا.ن خانومم سریعا دفتر (ادای معاون رو در اورد!)
معاون از اون ور حیاط- کی اونجاست؟ وایسید ببینم!
و ما قبل از اینکه باغچه رو دور بزنه و به دفتر برسه جیم می شویم.
خنده تا سر حد مرگ!
منتظر سرویس. شاید 20دقیقه ای باشد که ایستاده ایم. یک پسر، آخر جوات! مو فرفری بلند! پاشنه تخم مرغی! کمربند میخ دار! داره رد می شه.
شیما- پیس پیس پیس! شماره بدم جیگر؟
پسر بر می گردد و یه نگاهی می اندازد.
وااااای... شنید!
خنده تا سر حد مرگ!
خنده... صرفا به جرز دیوار... پخش شدن... ولو شدن روی صندلی... افتادن از صندلی... از زور خنده، گریه کردن... و در بعضی مواقع الزام مراجعه به w.c
دانشگاه هیچ وقت اون جوری نیست. از وقتی دبیرستان تموم شد، اون طوری نخندیدم
یعنی تا سر حد مرگ!
در طعم این خورشید، در این بوی نیمکت ها، در گچ و تخته سیاه چه لذتی هست. چه شادی هایی در دیوار های محافظ و محصور این کودکی نهفته است!
-آنتوان دوسنت اگزوپری-

۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

کتاب کوچک TA


کودک- یعنی هنوز دوستم داره؟
والد- خاک بر سرت! خودتو بازیچه ی دست اینو و اون می کنی! چقدر مادر بهت گفت به مرد جماعت نمی شه اعتماد کرد! حالا تو هم از همون سوراخ گزیده شو!
بالغ- اصلا چرا توقع داری؟! قرار شد یه دوست عادی باشین. اگه مثلا غزاله یه مدت گم و گور می شد، تو اینقدر فکرت مشغول بود؟! فکرشو نکن.
کودک- سعی می کنم، ولی نمی تونم ذهنمو کنترل کنم. همش می گم نکنه دیگه منو نخواد!
والد- نوچ نوچ نوچ. چقدر ما دخترا بد بختیم! نصف عمرمون به این فکر می گذره دوستم داره؟ منو می خواد؟
اگه اینقدر رابطه محور نبودیم و خودمونو بر اساس روابطمون تعریف نمی کردیم... اگه یه کم مثل مردها با دستاوردها و موفقیت هامون خودمونو تعریف می کردیم، اینقدر بدبخت نبودیم. اینقدر تعداد زن های دانشمند و شاعر و... کم نبود. (زن هایی که استحکام روابط رو به موفقیت حرفه ای شون و پرورش استعدادشون ترجیح داده باشن.)
بالغ- مادر طبیعت این ها رو تعیین می کنه و اشتباه هم نمی کنه! تو رابطه محوری؛ تو وقتی روابطت ok باشه احساس امنیت می کنی؛ چون دختری، و این طبیعیه. به خودت گیر نده. بهتره که خودتو بپذیری.
والد- عیب نداره. فکرکردی اون کمتر از تو دل تنگ شده؟! یه مدت که محل نذاری، خودش سر و کلش پیدا می شه.
بالغ- هیچ تعهدی در کار نبوده. دلیلی برای دلخوری وجود نداره. یادت باشه چند باری پیش اومده که از این فکرا کردی و بعدش متوجه شدی همش تصورات باطل بوده و اشتباه فکر کردی. تازه؛ نهایت نهایتش اینه که دیگه نمی خواد با تو رابطه داشته باشه! منطقی ِ که بهش گیر ندی. می تونی به زور کسی رو نگه داری؟!!!
والد- والا! همون جور که به بودنش عادت کردی، به نبودنش هم عادت می کنی. یه کم می گذره و همه چی مثل گذشته می شه.
وسوسه ی کیوون- خیلی بهتر از اون برات پیدا می شه خره! همین الآن کافیه لب تر کنی! آخه به چی دلت خوشه؟ خوش باش! حال کن!
والد- وسوسه جان خفه شو
بالغ- وسوسه کسی با شما حرف زد؟! کسی از شما نظر خواست؟!
کودک- اَه...
کودک- یعنی ممکنه کس دیگه ای رو پیدا کنم که اینجور منو دوست داشته باشه؟
والد- ای خاک بر سر بدبختت!
بالغ- این اشتباهه که با کسی بمونی به این دلیل که ممکنه بهتر از اون پیدا نکنی. بهتره خودتو تو این روزا با مهمونی و کتاب و درس مشغول کنی تا بیکار نباشی که این فکرا اذیتت کنه. خودت راحت تری. از عید لذت ببر.

"کتاب کوچک TA "دل مشغولی این روزامو نوشتم و این هم چند خط از کتاب که به سختی انتخاب کردم:
- آیا کسی انگشت اشاره اش را با سرزنش جلوی صورتت می آورد تا تو را تحقیر کن؟ این فرد مثل والد رفتار می کند و تو احساس کودک بودن می کنی. کودک شیطانی که پدر و مادر او را برای تنبیه به اتاقش می فرستادند. اگر یک یا هر دو والدینت اغلب چنین رفتاری با تو داشته اند، تو الآن بیشتر عیب جو هستی تا یاری دهنده، بیشتر پرخاشگر هستی تا مهربان.

- وقتی احساس های غیر خوب تو را از پا در می آورند تو دکمه ی بالغ خودت را فشار می دهی و از خودت می پرسی، «چه اتفاقی در دوران کودکی برایم افتاده که احساس خوب نبودن دارم؟» «من می دانم که امروز نباید این احساس را داشته باشم» سپس دکمه ی قدیم پیام های غیر خوب را خاموش می کنیم. بالغ درون تو باید روی این موضوع کار کند. تو برای مدت خیلی خیلی طولانی طور دیگری بوده ای.

- بزرگسالان هرگز در مدرسه TA نخوانده اند و بچه ها هم امروز نمی خوانند. متاسفانه شما یاد نمی گیرید که چرا احساس های متفاوتی دارید. مسلما احساس ها اگر مهم تر نباشن به مهمی ریاضی و علوم هستند.

- وقتی خودت را دوست داشته باشی می توانی برای خودت و دیگران والدی مهربان باشی؛ از رئیس دفترت گرفته تا دوستی که هر روز می بینی.

- وقتی دکمه ی بالغت فشار داده شود، رایانه ات شروع به کار می کند. از خودت بپرس:
آیا چیزی که امروز برای خودم می خواهم حقیقت دارد؟
آیا احساس های غیر خوب کودکم امروز حقیقی است؟
آیا بالغم درست و مناسب کار می کند؟
آیا...

-
اولین قدم برای تغییر احساس هایتان، درک کردن آنهاست.

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

دعایی که فراموش کردم


خداوندا از شک های ما مراقبت کن، زیرا شک، شیوه ای برای نیایش است. و شک است که ما را به رشد وا می دارد، چرا که وا می داردمان که بی ترس، به پاسخ های بیشمار یک پرسش بنگریم. و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا، از تصمیم های ما مراقبت کن، زیرا که تصمیم شیوه ای برای نیایش است. به ما شهامت ببخش، تا پس از شک بتوانیم میان دو راه یکی را برگزینیم. که «آری» ما همواره «آری» باشد و «نه» ما همواره «نه». که وقتی راهی را برگزیدیم، دیگر به پشت سر ننگریم و نگذاریم پشیمانی، روح ما را ویران کند. وتا این امر ممکن باشد،

خداوندا، از اعمال ما مراقبت کن، زیرا عمل، شیوه ای برای نیایش است. کاری کن تا نان روزانه ی ما، بهترین ثمره ای باشد که درون خویش داریم. که بتوانیم، پس از کار و عمل، اندکی از عشقی را که دریافت می کنیم، نثار کنیم. و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا، از رویا های ما مراقبت کن، چرا که رویا داشتن شیوه ای برای نیایش است. کاری کن تا فارغ از سن و سال و شرایط، شعله ی مقدس امید و پایداری را در قلب خود روشن نگاه داریم. و تا این امر ممکن باشد،

خداوندا، همواره به ما شیفتگی ببخش، زیرا شیفتگی، شیوه ای برای نیایش است. شیفتگی ست که ما را به آسمان و زمین می پیوندد، به بزرگسالان و کودکان، و به ما می گوید آرزو مهم است و سزاوار تلاش ما. شیفتگی ست که به ما می باوراند همه چیز ممکن است، اگر به آنچه می کنیم، کاملا متعهد باشیم. و تا این امر ممکن باشد،

پروردگارا، از زندگی ما مراقبت کن، زیرا زندگی یگانه راهی ست که برای تجلی معجزه ی تو داریم. باشد که زمین، همچنان بذر را گندم کند و ما همچنان گندم را نان کنیم. و این امر ممکن است، تنها اگر عشق بورزیم، هرگز تنها نمانیم. همراهی ات را همواره ارزانی ما کن و همراهی کن مردان و زنانی را که شک دارند، عمل می کنند، رویا می بینند، شیفته اند و زندگی می کنند، به گونه ای که انگار هر روزشان، سراسر وقف جلال توست.

آمین
از: پائولو کوئلیو/ چون رود جاری باش

از کپی/پیست استفاده نکردم. خواستم یه بار دیگه بخونمش و بنویسم. واسه ی حال هوای الآنم خیلی خوب بود.
خدا، ازم مراقبت کن. مرسی

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

یه کم تنهایی، یه کم خواب، یه کم دوست




هااااااای زندگی چقدر خوووووبه
من چقدر خوشحالم
همه چی آرومه
تو کنارم هستی
کی؟ من؟
کی؟ این؟
ولش کن! هوا رو تنفس کن که چقدر دو نفرست!
چی؟ دو نفره؟ کی؟ اون؟ موبایلش خاموش نبود مگه؟
ولش کن. ببین منظره چقدر دلچسبه! آسمون نارنجیه! درختا دم بهار چه سبز قشنگی دارن!
ها؟ سبز؟ کیبوردتو گاز بگیر! می خوای فیلترت کنن؟
آخیش! چند روز تعطیلات! هرچند کپیدیم تو خونه! ولی خب همین که مشغله نداری چقدر خووووببببه...
گسسته و ++C که از کتابخونه گرفتی مهلتش تا شونزدهمه ها!
به به! این چایی چه عطری داره!
یادت باشه فنجونتو نذاری رو میز کامپیوتر، مادر بیاد دوباره گیر بده.
وقتی می خوای زورکی به خودت انرژی + بدی، اینجوری می شه!
حالم گرفتست
همین
یه کم تنهایی می خوام، یه کم خواب، یه کم دوست،
فکر نکنم حالا حالا ها هیچ کدومش میسر بشه
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم که می گذرد...
قیصر امین پور

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

سال نو

از کتاب رهایی
نوشته ی ملودی بیتی
برای سال جدید چه هدف هایی را دنبال می کنید؟ به درون خود بنگرید، کنکاش کنید، می خواهید امسال برای شما چه اتفاقی بیفتد؟ هدف های امسال تان را مشخص کنید.
هدف ها جهت حرکت ما را مشخص می کنند. روی ذهن هشیار و ناهشیار ما اثر می گذارند.
هدف ها به زندگی مان جهت می دهند.
دوست دارید امسال در زندگی تان چه اتفاقی بیفتد؟ می خواهید چه کنید؟ چه برنامه ای دارید؟ چه کاری ست که باید تمام کنید. چیست که می خواهید به زندگی تان جلب کنید؟ کدام زمینه ی تعالی را مد نظر دارید؟ کدام مانع و کدام نقص شخصیتی را می خواهید از سر راه خود بردارید؟
می خواهید به کجا برسید؟ کارهای کوچک، کارهای بزرگ، می خواهید به کجا بروید؟ در دوستی و در عشقتان می خواهید چه اتفاقی بیفتد؟ در زندگی خانوادگی تان مترصد کدام اتفاق هستید؟
به خاطر داشته باشید، دیگران را با هدف های خود کنترل نمی کنیم، تنها هدف ما این است که به زندگی خودمان جهت بدهیم.
می خواهید کدام مسئله را حل کنید؟ چه تصمیمی بگیرید؟ می خواهید در زندگی شغلیتان چه اتفاقی بیفتد؟
در درون و در پیرامون تان به چه اتفاقی می اندیشید؟
اینها را بنویسید. کاغذی بردارید. چند ساعتی وقت بگذارید. همه اینها را بنویسید.
بگذارید اینها تیتری باشند برای شما، برای توانایی شما در انتخاب کردن.
خب! اینجا می نویسم! به مراتب امنیتش بیشتره!
- کلاس شنا... می خوام پروانه رو یاد بگیرم و شنامو تکمیل کنم.
- کاریکاتور کشیدن رو تمرین کنم و سعی کنم این استعداد نا شکفته رو شکوفا کنم.
- تمرین رقص! با Single Ladies شروع کردم! خیلی سخته! ولی دارم خوب پیش می رم.
- مهارت ام رو در کامپیوتر تقویت کنم. خیلی بده که رشته ی مهندسی کامپیوتر باشی و تو ویندوز نصب کردن گیر کنی! خیلی... خیلی... زشته
- زبانم رو تقویت کنم. جدی تر از قبل.
- تو سال جدید سعی کنم رابطمو با پدر درست کنم. به ایده آل نمی رسم، اما می دونم که می شه بهترش کرد.
- دوست دارم رابطه ی خوب و درستی با میم داشته باشم. متعادل و دوستانه و معمولی.
- تقویت اعتماد بنفس با انجام کارهایی که فکر می کنم نمی تونم یا نمی شه.
- خوندن کتابایی که لیست کردم بخونمشون، ولی هنوز نخوندم:
1 قرآن! "فکر کنم خدا"
2 تذکره الاولیا "عطار"
3 فیه ما فیه "مولانا"
4 مسئله ی حجاب "مطهری"
5 بوف کور "صادق هدایت"
6 یک کتاب از شریعتی احتمالا: مسئولیت شیعه بودن
7 رفیق اعلی "کریستین بوبن"
8 خلبان جنگی "آنتوان دوسنت اگزوپری"
9 سفر روح "مایکل نیوتن"
10 من-کودک-من "جان براد شاو"
11 زن واسپرده "لورا دویل"
12 رازهایی درباره ی زنان "باربارا دی آنجلیس"
13 رازهایی درباره ی مردان "باربارا در آنجلیس"
14 (گلاب به روتون) از ص ک ص تا فرا آگاهی "اشو"
15 روانشناسی رنج "آرتور آنو"
16 the alchemist "پائولو کوئلیو" (همون کیمیاگر به زبان انگلیسی واسه تقویت زبان)
17 زهیر "پائولو کوئلیو"
18 بیگانه "آلبر کامو"
خدا... می دونم همین دور و برایی... فقط از تو می خوام... plz ... حول حالنا الی احسن الحال

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

آموزش مخ زنی

"یه کم خودتو لوس می کنی، یه کم هندونه زیر بغلش می ذاری، البته زیاده روی نمی کنیا! که پررو شه. بعد شروع می کنی تعریف کردن که فلان جا یه شلوار دیدی که خیلی خوشت اومده! اما خب قصد خریدشو نداری!!! پیشنهاد می دی که با هم برین یه نگاهی بندازین. خلاصه همین جوری کم کم تیغ می زنی دیگه! بعدش هم اصلا کاری نداریم به این چیزا، برات تجربه می شه. تمرین می کنی باهاش، که اگه پس فردا یه مورد مناسب دیدی بدونی چطوری برخورد کنی."
من و یاسمن تو کافی شاپ نشسته بودیم و شاتوت گلاسه می خوردیم، و داشت به من ِ + آموزش می داد!
من- اصلا ازش خوشم نمی آد!
یاسمن- پولداره!
من- ولی بی کلاس ِ
یاسمن- در حد موش آزمایشگاهی که هست!
هر دو می خندیم
من- اصلا ارزش داره واسه چهار تا کادوی گرون قیمت اینهمه وقت و انرژی بذاری؟!
یاسمن- مسئله فقط این نیست. تمرین عزیزم... تمرین!
من- خب اگه مسئله تمرین ِ که با هر کسی می شه تمرین کرد.
یاسمن- با کی؟ میم؟
من- آره
یاسمن- با کسی می تونی تمرین کنی که هر فکری بکنه یا اگه از دستش بدی برات مهم نباشه. میم برات مهم نیست؟!
من- چرا... هست.
چند لحظه سکوت
من- خب عذاب وجدان می گیرم!
یاسمن- تو که تعهدی نداری به کسی. واسه چی عذاب وجدان بگیری؟ این وفادار بازی ها رو واسه من در نیار!
من- نه... از این عذاب وجدان می گیرم که با این قصد و نیت با کسی باشم. اون که خب آره... معلومه که تعهدی ندارم.
اعتراف می کنم که می خواستم خودم رو از تک و تا نندازم و وانمود می کردم که دارم راجع بهش فکر می کنم.
من- (به شوخی) کو این موبایل ِ من؟ شمارش چند بود؟! هــــــووووم... آهان یادم اومد! خب حالا چی بگم؟
می خندیم

اگر دوستی ام در خدمت منافع شخصی است؛
اگر به دوستم به چشم موش آزمایشگاهی نگاه می کنم، حتی به شوخی؛
اگر چند شئ گران قیمت نصیب من از یک رابطه ی دوستانه باشد؛
ترجیح می دهم، بدون دوست، تنها، و ناشی در امر مخ زنی باقی بمانم.

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

شقایق


توضیح1:
 جعبه ی انریکو: جعبه ایست که در گذشته از برای کفش بوده، پس از آن که کفش از آن بدر آمده و به پا شده، دیگر استفاده ای نداشته. بعدها عضوی کوچک و دوست داشتنی به نام انریکو در آن سکنی گزید. انریکو لاک پشتی بود که قطرش به اندازه ی درازای انگشت کوچک دستم بود. پس از یک سال به علت بیماری جان سپرد و خانواده ی ایگلاسیاس را داغدار کرد. یادش گرامی باد. (پیام اخلاقی: هیچ وقت یه حیوون رو از محل واقعی زندگیش دور نکنید! وگر نه مجبورید هر بار یه لاک پشت می بینید بغض کنید و حس کنید چقدر به عنوان یه نوع بشر، بی رحم و خود خواه هستید.)

توضیح2:
کار خوبی کرده ام و آن این بوده که از بچگی خیلی از یادگاری هایی که به من داده اند را نگه داشته، و در حال حاضر در جعبه ی انریکو نگه داری می کنم.

صحنه ی 1:
اتاق مثل بازار شام شده؛ و من و خواهر داریم اتاق تکونی می کنیم. ساکت هستیم، یا، حرفی برای گفتن نداریم. در حال مرتب کردن وسایلی که مدت هاست تنها موندن و یه بند انگشت خاک گرفتن هستم. با دیدن جعبه ی انریکو یاد اون لاک پشت مهربون و احساساتی ِ تر و فرز می افتم، و یاد اینکه دیر شد واسه اینکه تصمیم بگیرم برگردونیمش به محل زندگی طبیعیش.
جعبه رو باز می کنم... اااااااااوووووووو... پر از خاطره. یاد گاری هایی که هیچ ارزش مادی ای ندارند. یه کاغذ شوکولات! ..."چهارم ابتدایی بودم. سر صف صبحگاهی بودیم. الهام.ی داشت این شکولات رو باز می کرد که بخوردش. گفتم: اینقدر از این شوکولاتا دوست دارم! -بیا... واسه تو"... یه بلیط یه سفره ی مترو! ..."با این بلیط سوار مترو شدم. و برای اولین بار شخص خاصی در زندگیم رو دیدم."... یه نعل! ..."نمی دونم متعلق به خر بوده یا اسب! ولی فکر نکنم پای اسب به این کوچیکی باشه! با زهرا، دوست خواهر، تو یه بازار شهر تاریخی بودیم، که این نعل رو تو یه سمساری دیدم و خواستم واسه شانس بخرمش و زهرا اونو به قیمت 500 تومان برام خرید."... یه اسکناس 20تومانی! ..."دختر عموم که یک سال از من بزرگ تره، واسه اثبات بزرگ تر بودنش این رو به من عیدی داد. شاید 10ساله بودم. درست نمی دونم."... و...
یه دست بند صورتی و یکی دیگه عین همون، ولی آبی.

صحنه ی 2:
13سال پیش-خانه ی همسایه مان (هنوز رفت و آمد داریم و دوست هستیم)
من- شقایــــــــــــق... به منم از این دست بندات بــــــــــده...
شقایق- نوچ!... واسه خودمه!
من- (نگاه ملتمسانه و مظلوم)
4 تا داشت. یه صورتی و سه تا آبی.
شقایق- خیله خب! باشه! این صورتی مال تو.
من- من آبی شو می خوام.
شقایق- این صورتی زیادیه. این سه تا آبی کنار هم قشنگه که دستم کنم.
من- باشه. (و مشغول ور رفتن با این دستاورد جدید قشنگ صورتی!)
شقایق- خیله خب... یه دونه از این آبی هام واسه تو.
من- مرسی (لبخند تا بنا گوش)

توضیح3:
شقایق سه سال پیش به خاطر حادثه رانندگی از پیش ما رفت. هم سن الان من بود که رفت. 20ساله.

بازگشت به صحنه1:
من- اِاِاِاِاِاِ... خواهر بیا! این دست بندا رو می بینی! شقایق بهم داده بودشون!
خواهر- اِاِاِ؟ آخی!
ده ثانیه سکوت، نه مثل سکوت ِ قبل از این مکالمه. سکوتی پر از خاطره و... مرگ.
من- هنوز باورم نشده. این دفعه که رفتیم خونشون اصلا حواسم نبود؛ نزدیک بود بگم "شقایق کجاست؟"
خواهر بغضش ترکید.
خواهر- منم باورم نشده. گاهی خیلی دلم براش تنگ می شه.
من (با چشمای خیس)- تو هم گریه کردی؟!

من و خواهر میون گریه خندیدیم...

دانم همی که مرگ
چیزی به جز درنگ تپش ها
چیزی به جز درنگ نفس، نیست!
با برگ ها به زمزمه گفتم، میان اشک:
-«بر سنگ اگر درنگ پسندد، نپرسمش
بر آدمی، چگونه پسندد درنگ را؟»

-فریدون مشیری-

۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

universal GOOD



All nature is but art, unknow to three

طبیعت سراسر هنر و زیبایی است که تو آن را نمی شناسی


All chance, direction, which thou, canst not see

و بخت و اتفاق همه تنظیم و هدایت است که تو نمی بینی


All discord, harmony, not understood good

هر آنچه که پریشانی و بی نظمی است، جمله پیوند و هماهنگی ست که هنوز شناخته نشده است.


All partial eril, unniversal good.

و هر آنچه در نظام جزء شر و فساد می نماید همه در نظام کل خیر است.

Alexander Pope
در نظام کل خیر است!

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

old year... new year

به پایان سال نزدیک می شوم. به آنچه گذشت نگاه می کنم و می بینم... اوووووه... عجب سالی بود این 88... حقایق غم انگیز زندگی خانوادگی... ورود عضو جدیدی به خانواده به نام زن داداش یا شاید خروج عضوی به نام داداش(!)... و اینها همه قبل از کنکور من... کنکور... نا امیدی از قبولی... قبولی معجزه آسا... ا ن ت خ ا ب ا ت... حق خود خواستن... برای اولین بار حس خوبی از ایرانی بودن داشتن... دماغ(!)... جراحی پلاستیک... قیافه ی جدید... حضور شخصی در زندگی ام... عطر دوست داشتن در فضا پیچید... شنا... پیروزی در آن...
گاهی بهم سخت می گذره
اما هنوز تغییر شکل ابر ها،... شگفت آوره
هنوز هم عطر سیب نشئه ام می کنه
89... بدو بیا...
بسیار زنده ام
بسیار نقشه دارم
وبسیار باز خواهم گشت...
(کریستین بوبن)

START