- چقدر غر میزنی! اَه!
۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه
من سیگاری نیستم، اما سیگاریها را دوست دارم
چرا بعضی شبها، برای تفریح با خانواده میرویم بیرون و پیتزا میخوریم؟
خوشمزه است؟ کیف میدهد؟ مگر از کالری زیاد و چربی ترانس، چاق کننده و مضر برای سلامتی خبر ندارید؟!
به جهنم که ضرر دارد. هیچچیز مثل یک پیتزای داغ و پر از پنیر و قارچ با نوشابهی خنک پپسی نمیشود.
سیگار؟ خب معلوم است که ضرر دارد. اما من عکسهای شاملو، شریعتی و فرخزاد را با سیگار بیشتر دوست دارم.
تیپ آن دسته از مردانی را دوست دارم که کلاه شاپو میگذارند و کفشهایشان واکس خورده است و روزنامه میخوانند و سیگار میکشند و در بیتفاوتی با لاکپشت برابری میکنند. به ساعت گرانقیمت و قدیمیشان نگاه میکنند، پولی میگذارند روی پیشخوان، تهسیگارشان را در جاسیگاری له میکنند و آرام دور میشوند.
تیپ آن زنانی را دوست دارم که موهایشان را پشت سرشان میبندند و لباس شیک و دست دوم، ولی اصل آمریکایی میپوشند. از همان لباسهایی که گاهی در فروشگاه تاناکورا پیدا میشود! یک سیگار باریک دست میگیرند و به نقطهای نامعلوم خیره میشوند. یک چیزی در مایههای نیکول کیدمن در فیلم ساعتها، اما یک کمی تر و تمیزتر.
یا تیپ آن زنانی که با موهای بلوند و تابدار و رژلب قرمز پر، خاکستر سیگارشان را خیلی آرام میتکانند و کفشهای جلوبسته و روباز سیاه براق میپوشند. کمی شبیه مرلین مونرو.
خب به جهنم که ضرر دارد. عمر را کوتاه میکند؟ چه باک! کمی بابت پیتزا میرود، کمی بابت حرص خوردن از سیاسـ.تهای دو.لت، یک کمی هم برود پای سیگار و دود زیبایش.
وقتی امتحان کردم، به سرفه افتادم و تمام روز حس کردم صورتم را گرفتهاند جلوی لوله اگزوز تراکتور. خب، لذت نبردم. و البته بهتر که لذت نبردم؛ چون اگر لذت میبردم، قبل از آنکه سیگار مرا بکشد مادرم این کار را میکرد. نمیخواهم آنقدر امتحان کنم تا خوشم بیاید، اما میخواهم یک بسته سیگار خوشگل و باریک و ترجیحاً قهوهای رنگ بگیرم و بروم آتلیه، تا چندتا عکس بیاندازم. دیوانگی که شاخ و دم ندارد؛ دارد؟!
-------------------------------------------------------------------------------
+هر سال ۵٫۴میلیون نفر به خاطر کشیدن سیگار میمیرند؛ یعنی ۲۰۰۰ برابر کشتهشدگان حادثه ۱۱سپتامبر.
۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه
عین باد
تا یکی-دو سال دیگر معلوم میشود که میخواهم برای کارشناسی ارشد چه رشتهای آزمون بدهم. چیزی که میدانم این است که نمیخواهم به لیسانس اکتفا کنم، چون پول ِ خوب میخواهم و یکی از راههایش این است که تحصیلات بالایی داشته باشم. وقتی درسم تمام شد احتمالاً 25 ساله هستم. طی تحصیل هم یک درآمدی داشتهام و بیکار نماندهام. خب حالا وقت آن است یک کار برای خودم دست و پا کنم. پارتی؟! کسانی را که به عنوان پارتی میشناختیم به درد خواهرم نخوردند. احتمالاً به درد من هم نمیخورند. اما بالاخره باید از یک جایی شروع کرد. حتا اگر آنجا چیزی که میخواهم نباشد. حقوقی که میخواهم نداشته باشد، یا از نظر روحی مرا راضی نکند. بهتر است لوس بازی را کنار بگذارم و به خودم یادآوری کنم که اینجا ایران است. بشین مثه بچهی آدم کارتو بکن که پسفردا برات بشه سابقه کار!
چند سالی هم به همین منوال میگذرد. یک پساندازی دارم. یک پولی هم از قبل در بانک داشتم و میتوانم روی آن وام بگیرم. از پدر و مادر و برادرم هم کمک میگیرم و با هزار بدبختی یک آپارتمان نقلی فکستنی میخرم و تا آخر عمرم قسطش را میدهم. حالا سی ساله هستم.
از اینجا دو راه را برای خودم پیشبینی میکنم. 1- ترشیدگی 2- مزدوج شدن
1- ترشیدگی:
مستقل هستم. حالا کار بهتری دارم. مدیر یک شرکت احتمالاً ارائه خدمات کامپیوتری هستم یا در یک شرکت معتبر کار میکنم. در هر صورت نسبت چند سال قبل درآمد خیلی بهتری دارم. شبها که حوصلهام سرمیرود به سایر دوستان ترشیدهام زنگ میزنم تا با هم برویم بیرون، بستنی بخوریم و چرت و پرت بگوییم. شاید هم با مادرم برویم خرید و توپ ببندیم در پولهایمان. شاید هم با همان دوستان ترشیده یا نترشیده مهمانی دورهای راه بیاندازیم یا حتا شعر خوانی. خوش میگذرد.
خودم هستم و خودم. حالا میتوانم پولم را خرج سفرهای تفریحی خارجی کنم. شاید دوستپسر اینترنشنال هم بگیرم. برایم جالب است که یک بیاف سیاهپوست داشته باشم. او میتواند قسمت فاشیست وجودم را کمی آرام کند و من اینقدر غیرمتمدنانه، از بعضی نژادها فاصله نگیرم. زندگی میگذرد. عین باد. و حالا 45 هستم. حالا به اندازهی کافی پول دارم و به اندازهی کافی سفر کردهام. وقت آن رسیده که شرکت احتمالیام را با امتیازش بفروشم و یک کتابفروشی در خیابان انقلاب باز کنم. همان کتابهایی که دلم میخواهد را بفروشم. همان کتابهایی که نایاب است را از زیر سنگ گیر بیاورم و بفروشم. حتا میخواهم بعضی از کتابهای غیرقانونی را تکثیر کنم برای بعضی از مشتریهای مخصوصم. کسی را اجیر نمیکنم که مشتریها را بپاید تا چیزی کش نروند. همیشه در کتابفروشیام عود میسوزانم. نه از آنهایی که آدم را به سردرد میاندازد. گاهی که مشتریای نیست، در تنهایی به گذشته فکر میکنم و به دوراهیهایی که گذراندهام. آیا اشتباه نکردم؟ دیگر چه فرقی میکند. بهتر است گذشته را فراموش کنم و از زندگی آرام و ترشیده مسلکانه و لاکپشتوارم لذت ببرم. وقتی میمیرم که خیلی هم پیر نیستم. بر اثر تصادف، سکته، یا هر چیز دیگری غیر از فرسودگی روانهی دیار باقی میشوم.
2- ازدواج کردن:
ظاهراً شاهزادهی رویاها سوار بر پرادوی سفید(!!!)، از میان جادههای پر از غبار راهش را یافته تا برسد به شاهزادهخانمی که من باشم. جایی خواندم که در قصهها شاهزادهخانمها قورباغهها را میبوسند و آنها به شاهزاده تبدیل میشوند، اما در واقعیت، شاهزادهخانمها شاهزادهها را میبوسند و آنها به قورباغه تبدیل میشوند.
حالا نوبت، نوبت خیالپردازی ست و حقایق تلخ در آن جایی ندارد، و همیشه استثنا وجود دارد پس من همان استثنا هستم. چند سال بعد بچهدار میشویم. برای خودم و بچهام بهتر است که حداقل چند سال اول، قید کار بیرون از خانه را بزنم. نمیتوانم تصور کنم که آن بچه را چقدر دوست دارم. وقتی بچهی برادر زنداداشم را اینقدر دوست دارم. بچهی خودم را چقدر میتوانم دوست داشته باشم؟! همسرم انسان است، مهربان است و خوش اخلاق. زندگی خوب است. زندگی میگذرد. عین باد. حالا فرزندم بزرگ شده. پوست از سرم میکند، بیچارهام میکند و من را به یاد خودم میآورد آن زمان که نوجوان بودم. حالا 65 ساله هستم، فرزندم رفته. یا ازدواج را برگزیده یا ترشیدگی را. حالا وقت آن است که به شاهزادهی رویاهایم بگویم: "پاشو... پاشو عزیزم... پاشو بریم دربند یه جوجه کبابی بخوریم به یاد قدیما... دلم گرفت تو این خونه... اَه!"
سیمین بری
این آهنگ را یکی از دوستان خانوادگیمان سفارش داد تا برایش دانلود کنم. چون تازگی یکجا شنیدهاند و خیلی برایشان خاطره انگیز بوده و ایشان را برده به پنج-شش سالگیشان که با پدربزرگ مرحوم میرفتند لب دریاچه و اینا. دوستمان از آن زمان یکی این آهنگ را یادش میآید که با صدای بلند پخش میشده، یکی هم مردم در حال شناکردن را.
خیلی زیباست...
سیمین بری گل پیکری، آری
از ماه و گل زیباتری، آری
همچون پری افسونگری، آری
دیوانهی رویت منم چه خواهی دگر از من...
سرگشتهی کویت منم نداری خبر از من...
۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه
Child Labor
1- یکی از آشنایان خانوادگی که یک آقای میانسالی هستند، سرشان داد میزند و با تندی آنها را از خودش میراند و میگوید باید از این کار بدشان بیاید و "مرد" شوند.
2- مادرم گاهی شیشه را میدهد پایین و اسمشان را میپرسد و میگوید چقدر اسمشان قشنگ است و میپرسد کلاس چندم هستند و یک پولی هم بهشان میدهد.
3- پروین، -یکی از دوستان- همیشه یک 200تومانی میگذارد کف دستشان و لبخندی هم میزند و تمام.
4- بیاف سابقم شدیداً مخالف است با کمک کردن به این بچهها و همچنین گدایان کوچه و خیابانی؛ چون به نظرش گداپروری است و 4تا حدیث هم از نهجالبلاغه و این ور اون ور میآورد که آره، نباید کمک کرد؛ و اینکه این کمک نکردن به سود خودشان و جامعه است.
5- منیژه -یکی از دوستانم- چنان قربان و صدقهشان میرود و بهشان پول میدهد و شکلات از کیفش بیرون میآورد که چند ثانیه بعد 10-12تایی عین مور و ملخ از سر و کولمان بالا میروند.
6- شبنم قلیخانی در فیلم "مریم مقدس"، به کسانی که برای شفا نان طلب میکردند کمک میکرد و وقتی آن خانمه گفت آن زن دروغ گفت و نان را برای شفا نمیخواست و شبنم قلیخانی گفت "میدانم"
7- محمود معظمی -همان که در شبکهی ایران بیوتی به گمانم گاهی صحبت میکرد و اینا- میگفت، پول مفت ندهید و بخواهید که مثلاً شیشهی ماشین را پاک کنند و پول کارشان را بدهید تا یادبگیرند که برای پول زحمت بکشند نه اینکه خودشان را لوس کنند و زبان بریزند.
8- از باجهی کنار ایستگاه اتوبوس، چندتا بلیت خریده بودم و داشتم بقیهی پولم را میگذاشتم داخل کیفم... یهو یک پسربچهی دوازده-سیزده ساله که مشکل حرکتی هم داشت و خیلی سبزه بود دستم را گرفت و... فقط میخواستم سریع از آن محل و آن پسر دور شوم و بی هیچ حرفی 500تومانی که دستم بود را دادم و رفتم. تا چند ساعت حال بدی داشتم.
دیروز یک بچهی دیگر یک ترازو گذاشته بود جلوی پایش و همین طور که از کنارش رد میشدم نگاهم میکرد و مدام این جمله را تکرار میکرد "تو رو خدا وزن کن". آرزو میکردم که کاش آن طرف خیابان بودم. از کنارش رد شدم و هیچ توجهی نکردم، خواستم یک آبمیوه بگیرم و برایش ببرم. این کار را نکردم. عذاب وجدان گرفتم.
یکی دیگر دعا میفروخت. خریدم...
هنوز نمیدانم که باید کمک کنم یا نه... اگر بدانم که "باید کمک کنم" یا "نباید کمک کنم" خیالم راحت میشود. اما هنوز چه کمک کنم و چه کمک نکنم، تا چند دقیقه حالم بد است و آرزو میکنم که ای کاش آن طرف خیابان بودم و نگاهم به نگاهشان نمیخورد.
------------------------------------------------------------------------------
بعدن نوشت: به نتیجهی قطعی نرسیدم...
اما فکر میکنم باید کمی بیرحمتر باشم.
۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه
بزن بهش بخندیم
بیشتر افرادی که با آنها ملاقات میکنم، خصوصاً در وهلهی اول مرا بچه مثبتی، آرام و جدی ارزیابی میکنند.
یک بار که در سالن مطالعه خواهران نشسته بودم، چند دقیقهای سرم را از روی دفتر و دستکم برداشتم و به آدمهایی که به کتاب یا لپتاپشان خیره شدهاند نگاه کردم. قیافههای اخمویشان گواه تمرکزشان بود و غرقشدگیشان. چقدر جالب و بامزه میشد اگر کاری کنم تا رشتهی افکارشان پاره شود و متعجب و عصبانی شوند. تصور کردم نسرین -یکی از دوستان بسیار مسخره باز- اینجا بود و من یک دستمال گنده از جیبم بیرون میآوردم و جلوی صورتم میگرفتم و با تمام قوا صدای فین کردن در میآوردم. از این تصور چند دقیقهای برای خودم خندیدم و به مطالعه ادامه دادم.
گمان کنم در میانهی فیلم دربارهی الی بود. بار اول که در سینما تماشا کردم، به نظرم بسیار بیمزه آمد. کسل بودم. با چندتا از دوستان رفته بودیم که آنها هم کسلکننده بودند و لام تا کام حرف نمیزندند و هر چیزی که میگفتی میگفتند "هیس هیس، بذار ببینم چی شد" کلاً کم پیش میآید که یک فیلم یا سریال مرا جذب کند و نگه دارد. باز تصورات خندهدارم شروع شد. چقدر بامزه میشد اگر یک پر با خودم میآوردم و میگرفتم جلوی بینیام، بعد... چند عطسهی محکم که رشتهی فیلم را از دست تماشاچیان بدزدد. دوباره... چند عطسهی محکم دیگر... میتواند بساط خنده را تا دو-سه ماه جور کند. کافی است یادش بیفتم و از خنده ریسه بروم.
گاهی که کنار دست برادرم نشستهام و او لایی میکشد و تند رانندگی میکند، طبق معمول میگویم "خو یه خرده یواشتر برو!" ولی هلن درونم قلقلکم میدهد که بگویم "تند برو، آفرین" "از این پژو ِ جلو بزن مرتیکه..." "بزن بهش بخندیم" اما در همان حال که از این تصورات لبخندی به لب دارم، ساکت، کمربند ایمنی را بستهام، آرام نشستهام و به موزیک گوش میدهم.
این تصورات هرگز عملی نمیشوند، و با ارزشهایی اخلاقی که میشناسم متضاد هستند؛ اما خب... انسان و بی تضاد؟*
بیان این تصورات درونی در اینجا که یک مکان مجازی عمومی است، مایهی آبروریزی و خجالت و سرافکندگی و اینهاست، مخصوصاً برای من که از خودم انتظاراتی دارم. اما خب... همیشه برایم جالب بوده که وقتی سر کلاس ریاضی نشستهام و استاد ریاضی -جدیترین و منضبطترین آدمی که دیدهام- دارد مزخرفاتی راجعبه مشتق مرحله دوم و سوم و چهارم و nاُم میگوید؛ تصورش کنم در حالی که او هم گاهی دلش غنج میزند جای پسرکی باشد که سیگار گوشهی لبش است، همزمان با موبایل 1100 اش صحبت میکند، لنگ چهارخانهی قرمزش در باد به اهتزاز درآمده و در اتوبان تکچرخ میزند.
آیا بقیهی آدمهایی که جدی به نظر میرسند هم چنین تصوراتی دارند؟ یا من یه چیزیم میشود؟
---------------------------------------------------------------------------
* از حسین پناهی است این جمله. یک قسمت کوچک از یک شعر زیبایش.
سر کلافو... چیکارش کنم؟... بده بقلی
1- برای پست قبل باید توضیح بیشتری میدادم. ولی حالا که توضیح بیشتری ندادم.
حقیقت این است که از نوشتن این مکالمات قصد گفتن اینکه اولی بامعرفت بوده و دومی سودجو و اینکه آنها male بودند یا نبودند را نداشتم.
قصد من این بود که بگویم چه خوب است که عکس قضیهی "از هر دست بدهی از همان دست میگیری" برقرار باشد و "از هر دست بگیری، از همان دست بدهی"
چرخهی خوبی است که شما را به وارد شدن در آن دعوت میکنم. خوب است که راحت کمک بگیریم و راحت کمک کنیم. راه دیگری هم هست. کمک نگیریم، چون شکاک هستیم و کمک نکنیم از ترس اینکه احمق فرض شویم، و از ما سواری بگیرند. اما واقعیت این است که چه احمق فرض شویم و چه نشویم؛ چه شکاک باشیم و چه نباشیم؛ چه دستهای کمک کننده را پس بزنیم وچه پس نزنیم؛ انسان هستیم. کسانی تواناییهایی دارند که ما نداریم و ما تواناییهای داریم که دیگران ندارند و این بیشک دلیل اجتماعی بودن انسان است.
آن مکالمه یک مدل کوچک بود، و چون در بازهی زمانی کوتاهی اتفاق افتاد برایم جالب بود. همین.
2- ترم قبل برای اولین بار در زندگیام افتادن در یک درس را تجربه کردم. و این ترم برای اولین بار در زندگیام "دوبار" افتادن یک درس را تجربه کردم.
تجربهی دردناکی ست و فهمیدم که غرور آدم را جریحهدار میکند. بار اول چارهاش این است که بگویی افتادن برای دانشجو است و اینجا دبیرستان نیست که همه را پاس کنی و مینیموم باید سه واحد را بیافتی!
اما این بار ِ دوم...
3- ملت که عقیم شدند رفت، حداقل یه کم از آن پارازیتهایشان را میانداختند روی فارسی وان که هر دقیقه و ساعت ریخت سالوادور سیرینسا را نبینیم! اَه!
۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه
بقلی بگیر... چیو بگیرم؟...
FIRST EPISODE
H- سلام
R- سلاااااام
R- خوووبین؟
H- مرسی
H- یو خوبین؟
R- هی بدک نیستم :دی
.
.
.
R-راستش میدونم عجیبه
R-من از ناکجا آباد سبز شدم
R- بلاگتون رو خوندم جالب بود
R-گفتم یحتمل انسان جالبی باشین
H- مرسی. لطف دارین
.
.
.
R- کامپیوتر میخونم
H- راستی؟!
H- کامپیوتر؟
.
.
.
H- نمیدونم errorش چیه
R- سورس رو اگه بدین شاید بتونم کمکتون کنم
.
.
.
H- مرسی :)
.
.
.
H- ای ول!
H- تو رو خدا از کجا رسوند یهو؟
R- بی خیال بابا :))
SECOND EPISODE
S- سلام
S- خوبی یا بهتری؟
H- بهترم
H- سلام
.
.
.
H- خیلی حالم بهتره
H- یه پروژه داشتم که همین چند ساعت پیش mail کردم برای استادم
S- خوش به حالت
S- من کلی کار برام مونده :(
.
.
.
H- تا کی کارات تموم میشه؟
S- تا 25 مرداد
H- اوه اوه اوه
H- اگه کار ترجمه داشتی میتونی رو من حساب کنی
S- واقعاً؟؟؟!!!
S- بگو به خدا
.
.
.
H- البته من نجف دریابندری نیستما
H- ممکنه طول بکشه
S- من تا 25ام وقت دارم
.
.
.
به چی فکر میکنید؟
۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه
include...
int main( ){
long double u=0;
long double U;
cin>>U
do{
try(void);
cry(void);
f.ucked(void);
serviced(void);
if(u!=NULL)
u++;
if(u==U)
break;
else
cout<<"Game Over";
}while(u==u);
return 0;
}
۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه
حسش نیست
با خودم قرار گذاشته بودم دو روز در میان اینجا را آپ کنم...
غافل از اینکه حس نوشتن دل بخواهی نیست که هر وقت میخواهی بیاید و...
مخصوصاً که یک نفر پشت سرت نشسته باشد و از یک مسئلهای عصبانی باشد و وقتی داری حس میگیری که کلمات را دعوت کنی، یهو دوتا ناسزای آبدار روانهی مسئولان کند.
مخصوصاً که بدش هم نیاید بفهمد چه مینویسی.
مخصوصاً که مادر گهگدار سر بزند و بگوید "پروژه در چه حاله؟" و تو یکی از مینیمایز شدهها را باز کنی و بگویی "چند تا ارور داره که نمیدونم از کجاست" و با جواب کوبندهی "خودتی" مواجه شوی.
مخصوصاً که دور و برت کاغذهای مربوط به پروژهی کذایی، پخش و پال باشد که از دیدنشان بخواهی سر به بیابان بگذاری.
مخصوصاً که چند نفری که میشناختی برای "پول بده، پروژه بگیر" سرشان شلوغ باشد و وسط مطلب نوشتنات یکی از آنها SMS بدهد که "خانم فلانی، با عرض پوزش نمیتونم پروژه را براتون انجام بدم. موفق باشید." ایـــــــــش!
مخصوصاً که این هفته دوتا مهمانی دعوت داشته باشی و مدام از خودت بپرسی "حالا من چی بپوشم؟!"
مخصوصاً که...
غر زدنهایم جدی نیستند. چند روز دیگر تمام میشوند.
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
خواب کوچک بعدازظهر
به اندازهای از شرکت دوستان در بازی و از اینکه گهگدار در وبگردیهایم میبینم یک دوستی به دعوت دوستی دیگر بازی کرده، خوشحال میشوم و ذوق میکنم که دلم میخواهد تا شش ماه دیگر، هر پستی که گذاشتم به وبلاگ دوستان لینک بدهم و از بابت لبیکشان تشکر کنم. لینک پستهایی که شرکت کردند در پست قبلی اینجا موجود هست. کاش این بلاگ اسپات هم از این پیوندهای روزانه که بلاگفا دارد داشت، تا میگذاشتم این کنار و مراتب سپاسگزاریام را از این طریق اعلام میکردم.
آنچه که در ادامه نوشتهام شرح یک خواب است... همین جوری... بدون تعبیر... بدون نتیجهگیری...
وارد دانشگاه شده بودم. همراه چند همکلاسی در سالن ایستاده بودم و در مورد نمره صحبت میکردیم. یک ورق کاغذ دستم بود و باید برای گرفتن نمره یا یک همچین چیزی، امضای منشی گروه اعتقادی مذهبی میبایست پای آن برگه میبود. (چنین گروهی در دانشگاه ما وجود ندارد!) یکی از دوستانم گفت "خودشه... برو دنبالش بگو برات امضا کنه." منشی گروه شهید آوینی بود(!) که داشت با شخص اول مملکت صحبت میکردند و میرفتند. گفتم "همینه؟" و بعد از دوستم پرسیدم "به اون یاروه ِ (همان شخص اول!) بخواهم سلام کنم چی باید خطابش کنم؟ آقا؟ آیت اله؟ چی؟" جواب نداد. داشتند دور میشدند. رفتم دنبالشان و همین طور که با شتاب راه میرفتم به برگهای که دستم بود نگاه کردم. یک برگه ی خط دار سفید! با خودم گفتم یعنی منشی گروه اعتقادی که آوینی باشد باید این برگهی خالی را امضا کند؟! به هر حال دنبالشان رفتم تا به ساختمان مهندسی رسیدم. خیلی شلوغ بود. بیشتر افراد هم دختر بودند(در واقعیت دانشکده مهندسی را آقایان قرق کردهاند). نمیدانم آنها را گم کردم یا بیخیال دنبالکردنشان شدم. راه افتادم و رفتم به یکی از سالنها، مدیر گروهمان آقای ب را میبینم که با همان حالت مرموز و پچول همیشگی کنار دیوار راه میرود. یکی از همکلاسیهایم را میبینم که گریه میکند.
من- الناز؟ چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
الناز- نمرهها رو زدن به بُرد!
من- افتادی؟
جواب نداد و من هم رفتم پای برد به همراه جمعیت زیادی که داشتند نمرههایشان را میدیدند مشغول نظارهی نمرههای ناپلئونی خودم و دیگران شدم. رسیدم به درس اندیشه اسلامی. استاد آن هم همان معلم دینی پیشدانشگاهیام بود! من این درس را این ترم نداشتم اما فکر میکردم دارم. میان برگهها مشغول گشتن اسم خودم شدم. یک نفر از آموزش آمده بود و سر خانم معلم دبیرستانمان غر میزد که چرا برگهها را این طوری چسبانده و باید یک جور دیگر نصب میکرد. وقتی آن زن رفت جستجوی من هم تمام شده بود و اسم خودم را نیافته بودم.
من- خانوم میم، سلام، حال شما خوبه؟
خانوم میم- سلام. خوبی؟ خوش میگذره؟ مامان خوبه؟ با درسا چی کار می کنی؟
مثل همیشه گرم برخورد کرد و مادرم را میشناخت. گفتم که اسمم میان اسم بقیه نیست. گفت چون امتحان ندادهام فقط نمرهی مستمر را برایم رد کرده و من شدم 0.7 ! گفتم که نمیدانستم امتحان داریم و التماس کردم اجازه بدهد همین الآن دوباره امتحان بدهم. اجازه داد. شروع کردم راجع به نمرات پرسیدن. که این امتحان چند نمره دارد و نمره کلاسی چقدر و ... یک آقایی هم آنجا بود که با حالتی تمسخر آمیز به من میخندید. رفتم سر کلاس نشستم؛ میز آخر. معلم هم بود و دو-سه نفر دیگر. یک مرد بور هم داشت یک چیزی شبیه موکت با طرح چوب را با ابزار برقی خاصی میبرید و تکه تکه می کرد. 3برگه جلویم گذاشتند. نگاه کردم و دیدم که یک نفر با یک قیچی بزرگ (قیچی ِ آبی رنگ آشپرخانهمان) که خون آلود بود، رفت سراغ پسری که جلوی کلاس نشسته بود و موهایش را که از پشت بسته بود، قیچی کرد! موهای پسر خونی شد. تعجب کرده بودم! ترسیده بودم! به برگهی امتحانی نگاه کردم. اولین سوال این بود: "نظر شما در مورد صحنه ای که دیدید چیست؟" شروع کردم به نوشتن "بردین موی پشت سر با قیچی خونآلود عمل بی دلیلی است و نمیدانم چرا این اتفاق افتاد. قصد داشتم در اولین فرصت این را از مسئولان اینجا بپرسم." و بعد انگار یکی از وسایل آقای موکتبُر خورد به شانهی چپم. آسیب دیدم و خواستم از سر جلسه ی امتحان بیرون بروم... برگههای امتحان را نیمه کاره تحویل دادم و بیرون آمدم..... (این جا را یادم نمی آید و صحنه ی بعدی که یادم میآید داخل یک حمام است که ظاهراً حمام خانه خودمان است و من دارم دوش می گیرم.).... یک چیزی شبیه ساتور بود یا شاید هم تبر بدون دسته. سعی کردم بفهمم چیست و چه کاربردی دارد. کمی این دست و آن دست کردم و ناگهان باز محکم خورد به شانهی چپم. کنار همان جراحت قبلی. اینبار خیلی عمیقتر بود و یک شکاف بزرگ به وجود آورد و پوستم آرام از روی شانهام افتاد پایین میتوانستم دل و روده و کبد خود را ببینم! دل و روده را به سختی جمع کردم و پوست را با دستم کشیدم رویش. تا پوستم برگردد همان جا که بود. خون زیادی از من رفته بود و احساس ضعف کردم. ترسیدم بمیرم، چون در فیلمها وقتی چنین جراحتی برمیدارند معمولاً میمیرند! (دقیقاً به همین موضوع که در فیلمها این مواقع میمیرند فکر کردم!) اما گفتم موهایم را هنوز نشستهام، یک دست سرم را بشویم و بروم بیرون به مادر بگویم آمبولانس خبر کند. کمی گشتم، شامپو پیدا نکردم. چند کار دیگر هم در این میان انجام دادم که یادم نمی آید اما میدانم که آنها هم احمقانه بود و به زخمم مربوط می شد. وقتی بیرون آمدم و حوله را دور تنم پیچیدم حوله از زخم من حسابی خونی شد. رفتم بیرون. مادر و زن برادرم داشتند تلوزیون تماشا میکردند. با حالت آه و ناله به مادر گفتم: یا خودت مرا برسان بیمارستان یا آمبولانس خبر کن. پرسید "چی شده؟" مثل همان موقعهایی این سوال را پرسید که من تمارض میکنم و قیافهای میگیرد که انگار میخواهد بگوید "زیاد خودت را لوس نکن هیچیت نیست." گفتم زخم را نشانت نمیدهم. اگر ببینی حالت بد می شود. فقط مرا برسان بیمارستان. و رفتم لباس پوشیدم و تا منتظر مادر بودم، رفتم سراغ کامپیوتر برای وبگردی. اولین پیجی که باز کردم خواب بزرگ بود و صفحهی نخست شامل یک پست یک خطی بود. "لعنت به شما عربها با آن نفتهایتان". فقط همین جمله بود. ولی مضمون آن این بود که: "خواب دیدی خیر باشه من هم یکبار خوابی دیدم و بعد که بیدار شدم باز فکر میکردم همان جراحت رویایم را دارم درحالی که نداشتم!..." این جمله و این مفهوم چه ربطی دارند نمیدانم فقط میدانم که من اینها را از آن جمله که دربارهی عربها بود فهمیدم. لباسم را کنار زدم و به شانهام نگاه کردم! فقط دو خراش آنجا بود. و فقط کمی درد میکرد. با خودم گفتم "من میگم چرا زیاد درد نمیکنه! همچین زخمی باید خیلی درد بیاد. پس همش خیالی بوده!" و رفتم زخم را به مادرم نشان دادم و گفتم لازم نیست مرا ببری بیمارستان. دنبال یک دوربین میگشتم تا از این دو زخم کوچک عکس بگیرم و بگذارم در مای دیز. (در خواب دنبال سوژه میگشتم برای اینجا!) این خواب کمی دیگر هم ادامه داشت و من یادم نمی آید.
--------------------------------------------------------------------
+ خصومت خاصی با عربها ندارم و در خواب بزرگ هم تا به حال مطلب عربستیزانهای نخواندهام.
+ ما که تو بیداری داریم همش دنبال امضای این و اون میدویم. حالا نمیشد تو خواب مثلاً از تام کروز امضا بگیرم؟ اَه!
۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه
Don't pass me
آقایX(اسمش را نگفت) - شما که باز اومدی اینجا!
من- شما که آقای رحمانی نیستین. هستین؟ میشه به من بگید کجا هستند آقای رحمانی؟
(آقای رحمانی منشی گروه ریاضی است)
آقایX- حالا من آقای رحمانی! چی کارش داری؟ دنبال استادت میگردی؟
من- بله. آقای رحمانی کجان؟
آقایX- استادتو پیدا نمیکنی. تو طول ترم دو بار بیشتر اینجا نیومده ما هم نه شمارهش رو داریم، نه ایمیلش رو، باید بری آموزش اون دانشکده، اونجا کلاس داشته. اینجا یه هندسه بیشتر نداشته! برو دانشکده مهندسی از اونا بپرس.
من (با ولوم بالا)- میشه اینقدر منو پاس ندین؟ اومدم اینجا میگین برم اون دانشکده، اونجا میگن برم آموزش علوم، آموزش میگن بیام دفتر گروه ریاضی و از آقای رحمانی بپرسم! از صبح تا حالا چند بار این مسیرو رفته باشم خوبه؟ دنبال استاد ریاضی میگردم، اینجا هم گروه ریاضیه. کجا باید دنبالش بگردم؟ آقای رحمانی کجان؟ شما اینجا چه سمتی دارین؟
قبل از اینکه صدایم را کمی بالا ببرم دوتا دستش را زده بود پس کلهاش و پا روی پا انداخته بود و لم داده بود. بعد از بالا رفتن ولوم صدایم، لب صندلی نشسته بود و با ابروهای سرسرهای نگاهم میکرد.
آقایX- خب، آقای رحمانی فردا میآن، دیگه ساعت10 اینجاست. میخوای اون موقع بیا، شاید بتونه کمکت کنه.
من- نمیشد اینو زودتر بگید؟
آقایX سکوت میکند!!!
و از دفتر بیرون آمدم. چرا باید چند بار این مسیر را میرفتم و میآمدم تا آنقدر خونم به جوش بیاید که صدایم را بلند کنم؟ چرا مسئولان مدام اربابرجوع را از سر خود باز میکنند؟ چرا تا صدایت را بلند نکردهای یک جواب درست و حسابی نمیشنوی؟ البته همیشه نتیجهی مطلوب نمیدهد و بعضی اشخاص بدتر لج میکنند. اشکال از من است و یک چیزهایی روی پیشانیام نوشته یا این روند طبیعی یک سیستم اداریست؟ چرا من آنقدر درس نخواندهام تا حالا مجبور باشم به استاد ایمیل بزنم و بگویم که برای نمرهی قبولی حاضرم مقاله ترجمه کنم یا تحقیق ارائه بدهم؟
میترسم یک روز بزند ما برویم یک کشور جهان اولی و این عادت شلوغبازی را همراه خودمان ببریم. آنجا دیگر این روش کارآمد نخواهد بود و پلیس خبر میکنند بیاید به عنوان اراذل و اوباش بندازنمان در هولوفدونی.
--------------------------------------------------------------------------------
+ فکر میکنم فرم کامنتدانی را تغییر دادهام بهتر و راحتتر شده. نه؟
+ در راستای طرح مبارزه با اعتیاد اینترنتی، پستها دو روز در میان خواهند بود!
+ رستن گاه که میگن همینه؟
+ دوستانی که تا الآن بازی کردند:
کیامهر باستانی
دافی نگار
مالیخولیا
کرگدن
زهرا باقریشاد
پرند
وحید (خلاف جهت عقربههای ساعت)
آرش پیرزاده
محمدرضا(بام ایران سیتی)
آرش (RS232)
وحید وبگپ
مرسی دوستهای عزیز :) و دوستانی که بازی خواهند کرد را به این لیست اضافه خواهم کرد.
+ رستن گاه که میگن همینه؟
+ دوستانی که تا الآن بازی کردند:
کیامهر باستانی
دافی نگار
مالیخولیا
کرگدن
زهرا باقریشاد
پرند
وحید (خلاف جهت عقربههای ساعت)
آرش پیرزاده
محمدرضا(بام ایران سیتی)
آرش (RS232)
وحید وبگپ
مرسی دوستهای عزیز :) و دوستانی که بازی خواهند کرد را به این لیست اضافه خواهم کرد.
۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه
عادت خوب، بد،...
عادت خوب:
بحثهای بی سر وته را زود شناسایی میکنم و خودم را کنار میکشم. بحث را تمام میکنم یا به دیگران اجازه میدهم ادامه دهند و اگر نظرم را بپرسند جواب سربالا میدهم. حتا اگر به این قیمت تمام شود که فکر کنند کم آوردهام. حتا اگر به این قیمت تمام شوند که فکر کنند نمیدانم. حتا اگر به این قیمت تمام شود که بگویند من منزوی یا کمرو هستم.
مخصوصاً در شبنشینیها یا مهمانیهای خانوادگی که یک بحث پیش میآید، ابتدا با تبادل نظر پیش میرود و این خوب است چون با نظرات متفاوت آشنا میشویم، اما کم کم صحبت داغ میشود و طرفین سعی دارند عقاید طرف مقابل را تغییر دهند. از هم انتقاد میکنند و هیچکدام هم حاضر به پذیرفتن "تفاوتها" نمیشوند.
خوشحالم که ناراحت نمیشوم اگر طرف مقابلم حرف آخر را زده باشد و من کم آورده باشم.
عادت بد:
با دیگران شوخی میکنم اما جنبهی شوخی ندارم. از این نظر بسیار بیجنبه تشریف دارم.
روزی که از طرف دانشگاه رفته بودیم اردو، وقتی همکلاسیهایم سر یک چشمه رسیده بودند و به هم آب میپاشیدند، خودم را کنار کشیده بودم، مبادا که خیس بشوم.
چند روز پیش نشسته بودم و مجله ورق میزدم. خواهر سرش را روی پایم گذاشته بود و به یک خواب عمیق فرو رفته بود. ناگهان پایم را تکان دادم.
من- پاشو پاشو پاشو پاشو... پاشو نهار بخوریم... پاشو پاشو...
با خشم نگاهم میکرد در حالی که من از خنده اشک میریختم و صورتم قرمز قرمز شده بود. اگر کسی با من چنین شوخی بکند تا یک هفته جواب سلاماش را هم نمیدهم.
عادت خندهدار:
عینک آفتابی!
بله عینک آفتابی... قبل از بیرون رفتن و قبل از اینکه مانتو و روسری بپوشم عینک آفتابی میزنم. اگر بیرون آفتاب نبود آن وقت عینک عزیز را میگذارم داخل کیفم؛ و موقع برگشتن، اول لباس عوض میکنم و بعد عینک آفتابی را برمیدارم.
عادت مسخره:
رنگ رخسارهام خبر میدهد از سر درون. وقتی خجالت میکشم، وقتی میخندم، وقتی گریه میکنم، وقتی عصبانی میشوم، وقتی کسی را که دوستش دارم میبینم، وقتی خیلی به چیزی فکر میکنم، قرمز میشوم. این فکر کردن دیگر خیلی مسخره است! یادم میآید دبیرستان که بودم گاهی سر کلاس ریاضی صورتم قرمز میشد. یا مثلاً سر یک امتحان سخت. قرمز شدن موقع دیدن یک شخص خاص هم خیلی ضایع است خداییش!
وقتی حال روانیام بد است، وقتی گرسنه هستم، وقتی خسته هستم، وقتی ترسیدهام، وقتی متعجب هستم، رنگ پریده میشوم.
این تغییرات رنگی بسیار سریع اتفاق میافتد و با ناشیگریام در دروغگویی همراه میشود و باعث میشود نتوانم چیزی را پنهان کنم.
البته این بیشتر یک ویژگی است تا عادت یا رفتار.
عادت زشت:
گاهی یادم میرود که فلانی از من خیلی بزرگتر است و من باید لحن صحبتام با او فرق داشته باشد با لحن صحبتام با دوست همسن خودم.
فقط از وقتی یک نفر به من تذکر داد، خیلی سعی میکنم یادم نرود که از "شما" و "شناسهی جمع" برای صحبت کردن با بزرگترها استفاده کنم. بیش از این نمیتوانم رعایت کنم.
خب یک کمی بیادب هستم دیگر! بالاخره هر کسی یک عیبی دارد!
-----------------------------------------------------------------------
+ بله
تصمیم گرفتم از دوستان دعوت میکنم که بنویسند. چند نفر رو هم اسم میبرم...
خواب بزرگ، آکو، هیچکس، هلیا، دلقک ایرانی، کیامهر باستانی (جوگیریات)، زهرا باقریشاد (مکث)، آرش پیرزاده، آرش RS232 ، وحید (وبگپ)، وحید (خلاف جهت عقربههای ساعت)، نقش و نگار، پرهام، پرند (ماه آواره)، بهار مهرگان، کرگدن، درسا تیتان (یادداشتهای یک بادکنک ترکیده)، آیدین (قسطنطنزیه(آیدین سیار سریع سابق))، مرحومه مغفوره، مرد مختصر، پریا (بلاگمی)، دافینگار، علی مساوات (ذبح گوسفند در فضای مجازی)، درخت ابدی، محمدرضا (my oligarchy)، محمدرضا (بام ایران سیتی)، مالیخولیا،...
خلاصه من هر کسی را 0.1% احتمال دادم که بنویسند دعوت کردم.
شاید بازی خوبی بشه و کمک کنه بیشتر به خودمون نگاه کنیم. اگه کسی هم نخواست بازی کنه هیچ اشکالی نداره و کاملاً قابل درک هست و پیشاپیش تشکر از کسانی که بازی خواهند کرد.
اشتراک در:
پستها (Atom)

