۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

:)



در زندگی هر انسانی اتفاقاتی می‏افتد که در آن حس می‏کنیم در دنیای حال خودمان خوشحال هستیم و همه چیز چقدر ساده می‏تواند خوشایند باشد.

از این اتفاقات، بدست آوردن خوب است، چون در آن احساس امنیت و قدرت می‏کنیم.
از این اتفاقات، در مکان خاصی بودن خوب است، چون در آن احساس آرامش می‏کنیم و می‏خواهیم لحظه لحظه‏ی حضورمان را ببلعیم.
از این اتفاقات، دیدن فیلمی یا کتابی یا اثری خوب است، چون گاهی می‏تواند لبخندی را بر لب‏مان بنشاند، یا شبنمی را بر چشم‏مان؛ و بخشی از ما را برای همیشه مغلوب خود کند.
از این اتفاقات دیدن و آشنا شدن با کسی، از آن خوب‏خوب‏هایش است، بی چون و چرا. فکر/حس می‏کنم یکی از همین خوب‏خوب‏ها دیروز برایم اتفاق افتاد.
سپاس‏گزار دنیای حال خودم، و دست‏اندرکاران هستم.
:)


۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

شما را به دیدن "ادامه" خواب‏تان دعوت می‏کنم



جمعه است، دیشب تا دیر وقت مهمانی بودم و بعد از آن پای چت. مختارم که تا دوازده ظهر بخوابم. آلارم موبایل را تنظیم کرده‏ام برای ساعت پنج صبح، تا بیدار شوم و در خانه چرخی بزنم و بعد... بخوابم. اگر پیوسته بخوابم، مزه‏ی شیرین خواب صبحگاهی جمعه را از دست می‏دهم. ساعتی بیدار می‏شوم که دیگر کار از کار گذشته است و دیگر ظهر است و خوابیدن به مثابه‏ی زهر مار است. فرق دارد با اینکه، با آگاهی از این بخوابی که، الآن جمعه است و صبح زود است و ساعت‏هایی در تابستان هوا سرد است و در کمد دیواری پتویی وجود دارد که گرم و سنگین است و من هم مثل یک انسان آزاد حق دارم تا لنگ ظهر بخوابم.
من فکر می‏کنم، بهتر باشد وسط زندگی‏مان کمی از خواب بیدار شویم؛ شاید چیزهایی را حس کنیم که ادامه‏اش را برای ما لذت‏بخش کند؛ به جای آنکه لنگ ظهر ِ زندگی‏مان بیدار شویم و با رخوت، تن کوفته‏مان را از تخت‏خوابی که یک عمر در آن خوابیده‏ایم بیرون بکشیم و برویم مسواک بزنیم! من فکر می‏کنم حتا کمی چشم باز کردن در میانه‏های راه زیبایی ادامه‏اش را دوچندان کند. من فکر می‏کنم کسانی که نماز صبح می‏خوانند این را هر روز تجربه می‏کنند. من فکر می‏کنم بهتر است بروم و به ادامه‏ی همان خواب شیرین بپردازم تا از سرم نپریده... باید ادامه بدهم؛ باید این سرمای جزئی را حس کنم، باید آن پتوی گرم و سنگین را از کمد دیواری بکشم بیرون به جای مچاله شدن زیر باد کولر، صبح جمعه‏ام را با خواب دلپذیری سر کنم، به زودی خورشید می‏آید وسط آسمان و ظهر می‏شود.
اوه... دارد خواب از سرم می‏پرد... رفتم... رفتم بخوابم...


----------------------------------------------------------
+ چند پست قبل "جان مریم" رو آپلود کرده بودم و لینک دانلود رو گذاشته بودم. که متاسفانه کیفیت خوبی نداشت؛ لینک رو عوض کردم. این جدید که گذاشتم فوق العاده‏ست. فوق العاده! جالبه که صحبت‏های محمد نوری رو قبل از اجرا بشنوید.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

Nostalgia


پسر فداکار


پطرس پسری کوچک و فداکار از مردم هلند بود. در کشور هلند سرزمینهایی هست که از سطح دریا پست‏تر است. برای اینکه آب دریا این زمینها را فرا نگیرد در کنار دریا سدّهایی دراز و پهن ساخته‏اند. پدر پطرس نگهبان یکی از این سدّها بود. او هر روز صبح از خانه خارج می‏شد و به سرکشی سدّ می‏رفت.
روزی پطرس از مادرش پرسید: چرا پدرم هر روز باید به سرکشی سدّبرود. مادر گفت: اگر نرود، ممکن است قطره‏ای آب از سوراخی بچکد. در این صورت چیزی نخواهد گذشت که اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی می‏گردد. سوراخ کم‏کم بزرگ می‏شود و آب همه‏جا را می‏گیرد. بعد از آن معلوم است که بر سر من و تو و همسایگان و اهل شهر چه خواهد آمد. پطرس پرسید اگر رخنه‏ای در سدّ پیدا شود و پدرم نباشد چه کسی می‏تواند آن را ببندد، مادر به شوخی گفت: پسرکی با انگشت خود.
در یکی از روزهای نخستین ِ بهار که یخها تازه آب شده بود و لاله‏ها از زمین سر برآورده بود و لک‏لکها که از سرمای زمستان به سرزمینهای گرم رفته بودند دسته‏دسته در آسمان نمودار می‏شدند، مادر پطرس او را برای کاری به خانۀ یکی از دوستان که در ده نزدیک بود فرستاد. پطرس در کنار سدّ راه می‏رفت و گاهی ابرهای سفید را که در آسمان حرکت می‏کردند تماشا می‏کرد و گاهی چشم به درختان می‏دوخت که اندکی سبز شده بودند و از آمدن فصل بهار خبر می‏دادند.
آفتاب نزدیک به غروب بود که پطرس از ده برمی‏گشت، هوا هر لحظه تاریکتر می‏شد. پطرس جز آواز پرندگان و غوکان و صدای پای خویش چیزی نمی‏شنید. ناگاه صدای چکیدن قطره‏های آب به گوشش رسید. به سدّ که نزدیک شد، دید سوراخی در سدّ پیدا شده است و آب قطره‏قطره از آن می‏چکد. بی‏درنگ به یاد گفتۀ مادر افتاد که اندک‏اندک خیلی می‏شود و قطره‏قطره سیلی می‏گردد و آب همه‏جا را می‏گیرد. نگاهی به دور و بر خود کرد، کسی را ندید. انگشت خود را در سوراخ فرو برد. دیگر آب نچکید، امّا انگشتش سرد شد. با خود گفت دیری نخواهد گذشت که عابری از اینجا گذر خواهد کرد. به او می‏گویم که پدرم را خبر دهد. مدّتی گذشت کسی از آنجا عبور نکرد. مِه همه‏جا را گرفت. پرندگان به خواب رفتند. غوکان نیز دیگر آواز نمی‏خواندند. دست پطرس کم‏کم بیحس شد، امّا پطرس جرأت نداشت که انگشت خود را از رخنه بیرون آورد. زیرا در این صورت، اندک‏اندک خیلی و قطره‏قطره سیلی می‏شد و آب همه‏جا را فرا می‏گرفت. دستش کِرِخ شد. فریاد کرد: پدرجان، پدرجان زود بیا، امّا جوابی نشنید. با خود گفت: تا جان در بدن دارم دست برنمی‏دارم. شوخی نیست، مادر و پدرم و همۀ اهل شهر نابود می‏شوند. چه عیب دارد که من فدای پدر و مادر همشهریان خود شوم. سرش گیج می‏خورد. شب چون قیر تاریک بود. جز آواز بومی که در دوردست ناله می‏کرد صدایی به گوشش نمی‏رسید. ساعتها گذشت. شب رفته‏رفته به پایان رسید. روشنایی در آسمان آشکار شد. مه از میان رفت و آفتاب کم‏کم برآمد. پطرس خود را کنار سدّ جمع کرده بود. هنوز انگشتش در سوراخ سدّ به‏جای بود. پدر و مادر پطرس چندان نگران نبودند، چه گمان می‏کردند پسرشان شب را در دهکده مانده است. صبح زود، مثل همیشه، پدر پطرس به سرکشی سدّ رفت. هنوز راهی نرفته بود که از دور چشمش به طفلی افتاد که بر سدّ تکیه زده بود. بر سرعتش افزود و نزدیکتر آمد. پطرس را دید که رنگش پریده است و انگشت در سوراخ سدّ دارد.
- عجب! پطرس، اینجا چه کار می‏کنی. عجله کن که مدرسه‏ات دیر می‏شود.
- پدرجان جلو آب را گرفته‏ام، مادر بارها گفته است: اندک‏اندک خیلی می‏شود و قطره‏قطره سیلی می‏گردد و آب همه‏جا را می‏گیرد. این بگفت و از خستگی چشم برهم نهاد و بر زمین افتاد.
پدر رخنه را مُوقّتاً بست. پسر را بر دوش گرفت و به خانه برد. مادر دست و پای پطرس را مالید و خوراک گرم به او خورانید و در رختخواب خوابانید. پدر همسایگان را خبر کرد تا رخنه را به یاری هم ببندند. همسایگان که سرگذشت پطرس را شنیدند، گفتند: آفرین بر این پسر شجاع و فداکار. مرحَبا به این شجاعت و دلیری. خوشا به حال پدران و مادرانی که چنین فرزندانی دارند.


اثر مانا نیستانی


۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

جان مریم



محمد نوری رفت. حمیده خیرآبادی چند وقت پیش رفت، ساراماگو هم، خسرو شکیبایی هم دو سال پیش بود، حسین پناهی هم شش سال پیش پرواز کرد و رفت و خیلی‏های دیگر. ناراحت نیستم چون حس نمی‏کنم نبودنشان را. وقتی CDشعرهای پناهی را می‏گذارم و به صدایش گوش می‏دهم و با هر جمله‏اش می‏لرزم، باور نمی‏کنم که نباشند. مگر می‏شود نباشد؟ یکی از شبکه‏ها خانه‏ی سبز را نشان می‏دهد. با شوق می‏نشینم و نگاه می‏کنم، تحت تاثیر قرار می‏گیرم و کمی بغض می‏کنم. برای او کمی ناراحت هستم چون دوست داشتم قبل از مرگش از او بپرسم که آیا آن نامه‏ام به دستش رسید یا نه. هنوز مدرسه نمی‏رفتم و سواد خواندن و نوشتن نداشتم، هیروی روزهای کودکی‏ام او بود، رضای خانه‏ی سبز. یک ورق کاغذ دادم دست خواهرم و از او خواستم هر چه می‏گویم بنویسد. نوشت. یک نقاشی از آن آپارتمان و ساکنان سبزش پایین نامه کشیدم، و آن را مهر و موم کردم و دادم به داماد همسایه‏مان. داماد همسایه هنرپیشه است و من چندبار او را در تلوزیون دیده بودم و با شعور پنج-شش سالگی‏ام استدلال می‏کردم که اگر او در تلوزیون هست و رضا هم در تلوزیون هست پس آن‏ها همدیگر را می‏بینند. گمان نکنم به دستش رسیده باشد، اما به هر حال پرسیدن ضرری نداشت.
ساراماگو سال‏ها حرف خواهد زد و از زنان و مردان کور سخن خواهد گفت که کورشدند چون خواستند که کور باشند*. نوری هم سال‏ها جان مریم را خواهد خواند، و هر بار با صدایش به اوج خواهیم رفت. نمی‏توانم درک کنم که این‏ها نباشند. مگر می‏شود؟ مگر می‏شود نبود و دلی را لرزاند و حرفی را زد و بغضی را به گلویی انداخت و احساسی را به اوج برد؟ مگر می‏شود نبود و دخترکی را به نوشتن مطلبی واداشت؟ من که باور نمی‏کنم.
امروز یکبار دیگر به جان مریم گوش دادم؛ این بار اتفاقاً صدایش زنده‏تر از همیشه بود.




-------------------------------------------------------------------
* اگر بخواهید کور شوید، کور می‏شوید.
کوری/صفحه143


۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

من سیگاری نیستم، اما سیگاری‏ها را دوست دارم



چرا بعضی شب‏ها، برای تفریح با خانواده می‏رویم بیرون و پیتزا می‏خوریم؟
خوشمزه است؟ کیف می‏دهد؟ مگر از کالری زیاد و چربی ترانس، چاق کننده و مضر برای سلامتی خبر ندارید؟!
به جهنم که ضرر دارد. هیچ‏چیز مثل یک پیتزای داغ و پر از پنیر و قارچ با نوشابه‏ی خنک پپسی نمی‏شود.

سیگار؟ خب معلوم است که ضرر دارد. اما من عکس‏های شاملو، شریعتی و فرخزاد را با سیگار بیشتر دوست دارم.
تیپ آن دسته از مردانی را دوست دارم که کلاه شاپو می‏گذارند و کفش‏هایشان واکس خورده است و روزنامه می‏خوانند و سیگار می‏کشند و در بی‏تفاوتی با لاک‏پشت برابری می‏کنند. به ساعت گران‏قیمت و قدیمی‏شان نگاه می‏کنند، پولی می‏گذارند روی پیشخوان، ته‏سیگارشان را در جاسیگاری له می‏کنند و آرام دور می‏شوند.
تیپ آن زنانی را دوست دارم که موهایشان را پشت سرشان می‏بندند و لباس شیک و دست دوم، ولی اصل آمریکایی می‏پوشند. از همان‏ لباس‏هایی که گاهی در فروشگاه تاناکورا پیدا می‏شود! یک سیگار باریک دست می‏گیرند و به نقطه‏ای نامعلوم خیره می‏شوند. یک چیزی در مایه‏های نیکول کیدمن در فیلم ساعت‏ها، اما یک کمی تر و تمیزتر.
یا تیپ آن زنانی که با موهای بلوند و تابدار و رژلب قرمز پر، خاکستر سیگارشان را خیلی آرام می‏تکانند و کفش‏های جلوبسته‏ و روباز سیاه براق می‏پوشند. کمی شبیه مرلین مونرو.

خب به جهنم که ضرر دارد. عمر را کوتاه می‏کند؟ چه باک! کمی بابت پیتزا می‏رود، کمی بابت حرص خوردن از سیاسـ.ت‏های دو.لت، یک کمی هم برود پای سیگار و دود زیبایش.
وقتی امتحان کردم، به سرفه افتادم و تمام روز حس کردم صورتم را گرفته‏اند جلوی لوله اگزوز تراکتور. خب، لذت نبردم. و البته بهتر که لذت نبردم؛ چون اگر لذت می‏بردم، قبل از آنکه سیگار مرا بکشد مادرم این کار را می‏کرد. نمی‏خواهم آنقدر امتحان کنم تا خوشم بیاید، اما می‏خواهم یک بسته سیگار خوشگل و باریک و ترجیحاً قهوه‏ای رنگ بگیرم و بروم آتلیه، تا چندتا عکس بیاندازم. دیوانگی که شاخ و دم ندارد؛ دارد؟!




-------------------------------------------------------------------------------
+هر سال ۵٫۴میلیون نفر به خاطر کشیدن سیگار می‌میرند؛ یعنی ۲۰۰۰ برابر کشته‌شدگان حادثه ۱۱سپتامبر.

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

?asl plz



 
خواهر- چی شد که یهو رفتی سراغ وبلاگ خوندن و اینا؟
من- از وقتی حوصله‏م سر رفت از asl دادن تو چت روم.

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

عین باد


تا یکی-دو سال دیگر معلوم می‏شود که می‏خواهم برای کارشناسی ارشد چه رشته‏ای آزمون بدهم. چیزی که می‏دانم این است که نمی‏خواهم به لیسانس اکتفا کنم، چون پول ِ خوب می‏خواهم و یکی از راه‏هایش این است که تحصیلات بالایی داشته باشم. وقتی درسم تمام شد احتمالاً 25 ساله هستم. طی تحصیل هم یک درآمدی داشته‏ام و بیکار نمانده‏ام. خب حالا وقت آن است یک کار برای خودم دست و پا کنم. پارتی؟! کسانی را که به عنوان پارتی می‏شناختیم به درد خواهرم نخوردند. احتمالاً به درد من هم نمی‏خورند. اما بالاخره باید از یک جایی شروع کرد. حتا اگر آن‏جا چیزی که می‏خواهم نباشد. حقوقی که می‏خواهم نداشته باشد، یا از نظر روحی مرا راضی نکند. بهتر است لوس بازی را کنار بگذارم و به خودم یادآوری کنم که اینجا ایران است. بشین مثه بچه‏ی آدم کارتو بکن که پس‏فردا برات بشه سابقه کار!
چند سالی هم به همین منوال می‏گذرد. یک پس‏اندازی دارم. یک پولی هم از قبل در بانک داشتم و می‏توانم روی آن وام بگیرم. از پدر و مادر و برادرم هم کمک می‏گیرم و با هزار بدبختی یک آپارتمان نقلی فکستنی می‏خرم و تا آخر عمرم قسطش را می‏دهم. حالا سی ساله هستم.
از اینجا دو راه را برای خودم پیش‏بینی می‏کنم. 1- ترشیدگی 2- مزدوج شدن

1- ترشیدگی:

مستقل هستم. حالا کار بهتری دارم. مدیر یک شرکت احتمالاً ارائه خدمات کامپیوتری هستم یا در یک شرکت معتبر کار می‏کنم. در هر صورت نسبت چند سال قبل درآمد خیلی بهتری دارم. شب‏ها که حوصله‏ام سرمی‏رود به سایر دوستان ترشیده‏ام زنگ می‏زنم تا با هم برویم بیرون، بستنی بخوریم و چرت و پرت بگوییم. شاید هم با مادرم برویم خرید و توپ ببندیم در پول‏هایمان. شاید هم با همان دوستان ترشیده یا نترشیده مهمانی دوره‏ای راه بیاندازیم یا حتا شعر خوانی. خوش می‏گذرد.
خودم هستم و خودم. حالا می‏توانم پولم را خرج سفرهای تفریحی خارجی کنم. شاید دوست‏پسر اینترنشنال هم بگیرم. برایم جالب است که یک بی‏اف سیاه‏پوست داشته باشم. او می‏تواند قسمت فاشیست وجودم را کمی آرام کند و من اینقدر غیرمتمدنانه، از بعضی نژادها فاصله نگیرم. زندگی می‏گذرد. عین باد. و حالا 45 هستم. حالا به اندازه‏ی کافی پول دارم و به اندازه‏ی کافی سفر کرده‏ام. وقت آن رسیده که شرکت احتمالی‏ام را با امتیازش بفروشم و یک کتاب‏فروشی در خیابان انقلاب باز کنم. همان کتاب‏هایی که دلم می‏خواهد را بفروشم. همان کتاب‏هایی که نایاب است را از زیر سنگ گیر بیاورم و بفروشم. حتا می‏خواهم بعضی از کتاب‏های غیرقانونی را تکثیر کنم برای بعضی از مشتری‏های مخصوصم. کسی را اجیر نمی‏کنم که مشتری‏ها را بپاید تا چیزی کش نروند. همیشه در کتاب‏فروشی‏ام عود می‏سوزانم. نه از آن‏هایی که آدم را به سردرد می‏اندازد. گاهی که مشتری‏ای نیست، در تنهایی به گذشته فکر می‏کنم و به دوراهی‏هایی که گذرانده‏ام. آیا اشتباه نکردم؟ دیگر چه فرقی می‏کند. بهتر است گذشته را فراموش کنم و از زندگی آرام و ترشیده مسلکانه و لاک‏پشت‏وارم لذت ببرم. وقتی می‏میرم که خیلی هم پیر نیستم. بر اثر تصادف، سکته، یا هر چیز دیگری غیر از فرسودگی روانه‏ی دیار باقی می‏شوم.

2- ازدواج کردن:
ظاهراً شاهزاده‏ی رویاها سوار بر پرادوی سفید(!!!)، از میان جاده‏های پر از غبار راهش را یافته تا برسد به شاهزاده‏خانمی که من باشم. جایی خواندم که در قصه‏ها شاهزاده‏خانم‏ها قورباغه‏ها را می‏بوسند و آن‏ها به شاهزاده تبدیل می‏شوند، اما در واقعیت، شاهزاده‏خانم‏ها شاهزاده‏ها را می‏بوسند و آن‏ها به قورباغه تبدیل می‏شوند.
حالا نوبت، نوبت خیال‏پردازی ست و حقایق تلخ در آن جایی ندارد، و همیشه استثنا وجود دارد پس من همان استثنا هستم. چند سال بعد بچه‏دار می‏شویم. برای خودم و بچه‏ام بهتر است که حداقل چند سال اول، قید کار بیرون از خانه را بزنم. نمی‏توانم تصور کنم که آن بچه را چقدر دوست دارم. وقتی بچه‏ی برادر زن‏داداشم را اینقدر دوست دارم. بچه‏ی خودم را چقدر می‏توانم دوست داشته باشم؟! همسرم انسان است، مهربان است و خوش اخلاق. زندگی خوب است. زندگی می‏گذرد. عین باد. حالا فرزندم بزرگ شده. پوست از سرم می‏کند، بیچاره‏ام می‏کند و من را به یاد خودم می‏آورد آن زمان که نوجوان بودم. حالا 65 ساله هستم، فرزندم رفته. یا ازدواج را برگزیده یا ترشیدگی را. حالا وقت آن است که به شاهزاده‏ی رویاهایم بگویم: "پاشو... پاشو عزیزم... پاشو بریم دربند یه جوجه کبابی بخوریم به یاد قدیما... دلم گرفت تو این خونه... اَه!"



 

سیمین بری


این آهنگ را یکی از دوستان خانوادگی‏مان سفارش داد تا برایش دانلود کنم. چون تازگی یک‏جا شنیده‏اند و خیلی برایشان خاطره انگیز بوده و ایشان را برده به پنج-شش سالگی‏شان که با پدربزرگ مرحوم می‏رفتند لب دریاچه و اینا. دوستمان از آن زمان یکی این آهنگ را یادش می‏آید که با صدای بلند پخش می‏شده، یکی هم مردم در حال شناکردن را.
خیلی زیباست...


سیمین بری گل پیکری، آری
از ماه و گل زیباتری، آری
همچون پری افسون‏گری، آری
دیوانه‏ی روی‏ت منم چه خواهی دگر از من...
سرگشته‏ی کوی‏ت منم نداری خبر از من...


... گوش کنید... چیزی یادتان نیامد؟

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

Child Labor


1- یکی از آشنایان خانوادگی که یک آقای میانسالی هستند، سرشان داد می‏زند و با تندی آن‏ها را از خودش می‏راند و می‏گوید باید از این کار بدشان بیاید و "مرد" شوند.

2- مادرم گاهی شیشه را می‏دهد پایین و اسمشان را می‏پرسد و می‏گوید چقدر اسمشان قشنگ است و می‏پرسد کلاس چندم هستند و یک پولی هم بهشان می‏دهد.

3- پروین، -یکی از دوستان- همیشه یک 200تومانی می‏گذارد کف دستشان و لبخندی هم می‏زند و تمام.

4- بی‏اف سابقم شدیداً مخالف است با کمک کردن به این بچه‏ها و همچنین گدایان کوچه و خیابانی؛ چون به نظرش گداپروری است و 4تا حدیث هم از نهج‏البلاغه و این ور اون ور می‏آورد که آره، نباید کمک کرد؛ و اینکه این کمک نکردن به سود خودشان و جامعه است.

5- منیژه -یکی از دوستانم- چنان قربان و صدقه‏شان می‏رود و بهشان پول می‏دهد و شکلات از کیفش بیرون می‏آورد که چند ثانیه بعد 10-12تایی عین مور و ملخ از سر و کولمان بالا می‏روند.

6- شبنم قلی‏خانی در فیلم "مریم مقدس"، به کسانی که برای شفا نان طلب می‏کردند کمک می‏کرد و وقتی آن خانمه گفت آن زن دروغ گفت و نان را برای شفا نمی‏خواست و شبنم قلی‏خانی گفت "می‏دانم"

7- محمود معظمی -همان که در شبکه‏ی ایران بیوتی به گمانم گاهی صحبت می‏کرد و اینا- می‏گفت، پول مفت ندهید و بخواهید که مثلاً شیشه‏ی ماشین را پاک کنند و پول کارشان را بدهید تا یادبگیرند که برای پول زحمت بکشند نه اینکه خودشان را لوس کنند و زبان بریزند.

8- از باجه‏ی کنار ایستگاه اتوبوس، چندتا بلیت خریده بودم و داشتم بقیه‏ی پولم را می‏گذاشتم داخل کیفم... یهو یک پسربچه‏ی دوازده-سیزده ساله که مشکل حرکتی هم داشت و خیلی سبزه بود دستم را گرفت و... فقط می‏خواستم سریع از آن محل و آن پسر دور شوم و بی هیچ حرفی 500تومانی که دستم بود را دادم و رفتم. تا چند ساعت حال بدی داشتم.

دیروز یک بچه‏ی دیگر یک ترازو گذاشته بود جلوی پایش و همین طور که از کنارش رد می‏شدم نگاهم می‏کرد و مدام این جمله را تکرار می‏کرد "تو رو خدا وزن کن". آرزو می‏کردم که کاش آن طرف خیابان بودم. از کنارش رد شدم و هیچ توجهی نکردم، خواستم یک آبمیوه بگیرم و برایش ببرم. این کار را نکردم. عذاب وجدان گرفتم.

یکی دیگر دعا می‏فروخت. خریدم...

هنوز نمی‏دانم که باید کمک کنم یا نه...  اگر بدانم که "باید کمک کنم" یا  "نباید کمک کنم" خیالم راحت می‏شود. اما هنوز چه کمک کنم و چه کمک نکنم، تا چند دقیقه حالم بد است و آرزو می‏کنم که ای کاش آن طرف خیابان بودم و نگاهم به نگاه‏شان نمی‏خورد.

------------------------------------------------------------------------------

بعدن نوشت: به نتیجه‏ی قطعی نرسیدم...
اما فکر می‏کنم باید کمی بی‏رحم‏تر باشم.

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

بزن بهش بخندیم

بیشتر افرادی که با آن‏ها ملاقات می‏کنم، خصوصاً در وهله‏ی اول مرا بچه مثبتی، آرام و جدی ارزیابی می‏کنند.

یک بار که در سالن مطالعه‏‏ خواهران نشسته بودم، چند دقیقه‏ای سرم را از روی دفتر و دستکم برداشتم و به آدم‏هایی که به کتاب یا لپ‏تاپ‏شان خیره شده‏اند نگاه کردم. قیافه‏های اخموی‏شان گواه تمرکزشان بود و غرق‏شدگی‏شان. چقدر جالب و بامزه می‏شد اگر کاری کنم تا رشته‏ی افکارشان پاره شود و متعجب و عصبانی شوند. تصور کردم نسرین -یکی از دوستان بسیار مسخره باز- اینجا بود و من یک دستمال گنده از جیبم بیرون می‏آوردم و جلوی صورتم می‏گرفتم و با تمام قوا صدای فین کردن در می‏آوردم. از این تصور چند دقیقه‏ای برای خودم خندیدم و به مطالعه ادامه دادم.

گمان کنم در میانه‏ی فیلم درباره‏ی الی بود. بار اول که در سینما تماشا کردم، به نظرم بسیار بی‏مزه آمد. کسل بودم. با چندتا از دوستان رفته بودیم که آن‏ها هم کسل‏کننده بودند و لام تا کام حرف نمی‏زندند و هر چیزی که می‏گفتی می‏گفتند "هیس هیس، بذار ببینم چی شد" کلاً کم پیش می‏آید که یک فیلم یا سریال مرا جذب کند و نگه دارد. باز تصورات خنده‏دارم شروع شد. چقدر بامزه می‏شد اگر یک پر با خودم می‏آوردم و می‏گرفتم جلوی بینی‏ام، بعد... چند عطسه‏ی محکم که رشته‏ی فیلم را از دست تماشاچیان بدزدد. دوباره... چند عطسه‏ی محکم دیگر... می‏تواند بساط خنده را تا دو-سه ماه جور کند. کافی است یادش بیفتم و از خنده ریسه بروم.

گاهی که کنار دست برادرم نشسته‏ام و او لایی می‏کشد و تند رانندگی می‏کند، طبق معمول می‏گویم "خو یه خرده یواش‏تر برو!" ولی هلن درونم قلقلکم می‏دهد که بگویم "تند برو، آفرین" "از این پژو ِ جلو بزن مرتیکه..." "بزن بهش بخندیم" اما در همان حال که از این تصورات لبخندی به لب دارم، ساکت، کمربند ایمنی را بسته‏ام، آرام نشسته‏ام و به موزیک گوش می‏دهم.

این تصورات هرگز عملی نمی‏شوند، و با ارزش‏هایی اخلاقی که می‏شناسم  متضاد هستند؛ اما خب... انسان و بی تضاد؟*
بیان این تصورات درونی در اینجا که یک مکان مجازی عمومی است، مایه‏ی آبروریزی و خجالت و سرافکندگی و این‏هاست، مخصوصاً برای من که از خودم انتظاراتی دارم. اما خب... همیشه برایم جالب بوده که وقتی سر کلاس ریاضی نشسته‏ام و استاد ریاضی -جدی‏ترین و منضبط‏ترین آدمی که دیده‏ام- دارد مزخرفاتی راجع‏به مشتق مرحله دوم و سوم و چهارم و nاُم می‏گوید؛ تصورش کنم در حالی که او هم گاهی دلش غنج می‏زند جای پسرکی باشد که سیگار گوشه‏ی لبش است، همزمان با موبایل 1100 اش صحبت می‏کند، لنگ چهارخانه‏ی قرمزش در باد به اهتزاز درآمده و در اتوبان تک‏چرخ می‏زند.

آیا بقیه‏ی آدم‏هایی که جدی به نظر می‏رسند هم چنین تصوراتی دارند؟ یا من یه چیزیم می‏شود؟


---------------------------------------------------------------------------
* از حسین پناهی است این جمله. یک قسمت کوچک از یک شعر زیبایش.

سر کلافو... چی‏کارش کنم؟... بده بقلی

1- برای پست قبل باید توضیح بیشتری می‏دادم. ولی حالا که توضیح بیشتری ندادم.
حقیقت این است که از نوشتن این مکالمات قصد گفتن اینکه اولی بامعرفت بوده و دومی سودجو و اینکه آن‏ها male بودند یا نبودند را نداشتم.
قصد من این بود که بگویم چه خوب است که عکس قضیه‏ی "از هر دست بدهی از همان دست می‏گیری" برقرار باشد و "از هر دست بگیری، از همان دست بدهی"
چرخه‏ی خوبی است که شما را به وارد شدن در آن دعوت می‏کنم. خوب است که راحت کمک بگیریم و راحت کمک کنیم. راه دیگری هم هست. کمک نگیریم، چون شکاک هستیم و کمک نکنیم از ترس اینکه احمق فرض شویم، و از ما سواری بگیرند. اما واقعیت این است که چه احمق فرض شویم و چه نشویم؛ چه شکاک باشیم و چه نباشیم؛ چه دست‏های کمک کننده را پس بزنیم وچه پس نزنیم؛ انسان هستیم. کسانی توانایی‏هایی دارند که ما نداریم و ما توانایی‏های داریم که دیگران ندارند و این بی‏شک دلیل اجتماعی بودن انسان است.
آن مکالمه یک مدل کوچک بود، و چون در بازه‏ی زمانی کوتاهی اتفاق افتاد برایم جالب بود. همین.

2- ترم قبل برای اولین بار در زندگی‏ام افتادن در یک درس را تجربه کردم. و این ترم برای اولین بار در زندگی‏ام "دوبار" افتادن یک درس را تجربه کردم.
تجربه‏ی دردناکی ست و فهمیدم که غرور آدم را جریحه‏دار می‏کند. بار اول چاره‏اش این است که بگویی افتادن برای دانشجو است و اینجا دبیرستان نیست که همه را پاس کنی و مینیموم باید سه واحد را بیافتی!
اما این بار ِ دوم...

3- ملت که عقیم شدند رفت، حداقل یه کم از آن پارازیت‏هایشان را می‏انداختند روی فارسی وان که هر دقیقه و ساعت ریخت سالوادور سیرینسا را نبینیم! اَه!

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

بقلی بگیر... چیو بگیرم؟...


FIRST EPISODE


H- سلام
R- سلاااااام
R- خوووبین؟
H- مرسی
H- یو خوبین؟
R- هی بدک نیستم :دی
.
.
.
R-راستش می‏دونم عجیبه
R-من از ناکجا آباد سبز شدم
R- بلاگتون رو خوندم جالب بود
R-گفتم یحتمل انسان جالبی باشین
H- مرسی. لطف دارین
.
.
.
R- کامپیوتر می‏خونم
H- راستی؟!
H- کامپیوتر؟
.
.
.
H- نمی‏دونم errorش چیه
R- سورس رو اگه بدین شاید بتونم کمکتون کنم
.
.
.
H- مرسی :)
.
.
.
H- ای ول!
H- تو رو خدا از کجا رسوند یهو؟
R- بی خیال بابا :))


SECOND EPISODE


S- سلام
S- خوبی یا بهتری؟
H- بهترم
H- سلام
.
.
.
H- خیلی حالم بهتره
H- یه پروژه داشتم که همین چند ساعت پیش mail کردم برای استادم
S- خوش به حالت
S- من کلی کار برام مونده :(
.
.
.
H- تا کی کارات تموم می‏شه؟
S- تا 25 مرداد
H- اوه اوه اوه
H- اگه کار ترجمه‏ داشتی می‏تونی رو من حساب کنی
S- واقعاً؟؟؟!!!
S- بگو به خدا
.
.
.
H- البته من نجف دریابندری نیستما
H- ممکنه طول بکشه
S- من تا 25ام وقت دارم
.
.
.



به چی فکر می‏کنید؟

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

include...


int main( ){
       long double u=0;
       long double U;
       cin>>U
       do{
                try(void);
                cry(void);
                f.ucked(void);
                serviced(void);
                if(u!=NULL)
                               u++;
                if(u==U)
                               break;
                else
                              cout<<"Game Over";
        }while(u==u);
        return 0;
}

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

حسش نیست

با خودم قرار گذاشته بودم دو روز در میان اینجا را آپ کنم...
غافل از اینکه حس نوشتن دل بخواهی نیست که هر وقت می‏خواهی بیاید و...
مخصوصاً که یک نفر پشت سرت نشسته باشد و از یک مسئله‏ای عصبانی باشد و وقتی داری حس می‏گیری که کلمات را دعوت کنی، یهو دوتا ناسزای آبدار روانه‏ی مسئولان کند.
مخصوصاً که بدش هم نیاید بفهمد چه می‏نویسی.
مخصوصاً که مادر گهگدار سر بزند و بگوید "پروژه در چه حاله؟" و تو یکی از مینیمایز شده‏ها را باز کنی و بگویی "چند تا ارور داره که نمی‏دونم از کجاست" و با جواب کوبنده‏ی "خودتی" مواجه شوی.
مخصوصاً که دور و برت کاغذهای مربوط به پروژه‏ی کذایی، پخش و پال باشد که از دیدن‏شان بخواهی سر به بیابان بگذاری.
مخصوصاً که چند نفری که می‏شناختی برای "پول بده، پروژه بگیر" سرشان شلوغ باشد و وسط مطلب نوشتن‏ات یکی از آن‏ها SMS بدهد که "خانم فلانی، با عرض پوزش نمی‏تونم پروژه را براتون انجام بدم. موفق باشید." ایـــــــــش!
مخصوصاً که این هفته دوتا مهمانی دعوت داشته باشی و مدام از خودت بپرسی "حالا من چی بپوشم؟!"
مخصوصاً که...

غر زدن‏هایم جدی نیستند. چند روز دیگر تمام می‏شوند.

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

خواب کوچک بعدازظهر



به اندازه‏ای از شرکت دوستان در بازی و از اینکه گهگدار در وبگردی‏هایم می‏بینم یک دوستی به دعوت دوستی دیگر بازی کرده، خوشحال می‏شوم و ذوق می‏کنم که دلم می‏خواهد تا شش ماه دیگر، هر پستی که گذاشتم به وبلاگ دوستان لینک بدهم و از بابت لبیک‏شان تشکر کنم. لینک پست‏هایی که شرکت کردند در پست قبلی اینجا موجود هست. کاش این بلاگ اسپات هم از این پیوندهای روزانه که بلاگفا دارد داشت، تا می‏گذاشتم این کنار و مراتب سپاسگزاری‏ام را از این طریق اعلام می‏کردم.


آنچه که در ادامه نوشته‏ام شرح یک خواب است... همین جوری... بدون تعبیر... بدون نتیجه‏گیری...


 وارد دانشگاه شده بودم. همراه چند همکلاسی در سالن ایستاده بودم و در مورد نمره صحبت می‏‏کردیم. یک ورق کاغذ دستم بود و باید برای گرفتن نمره یا یک همچین چیزی، امضای منشی گروه اعتقادی مذهبی می‏بایست پای آن برگه می‏بود. (چنین گروهی در دانشگاه ما وجود ندارد!) یکی از دوستانم گفت "خودشه... برو دنبالش بگو برات امضا کنه." منشی گروه شهید آوینی بود(!) که داشت با شخص اول مملکت صحبت می‏کردند و می‏رفتند. گفتم "همینه؟" و بعد از دوستم پرسیدم "به اون یاروه ِ (همان شخص اول!) بخواهم سلام کنم چی باید خطابش کنم؟ آقا؟ آیت اله؟ چی؟" جواب نداد. داشتند دور می‏شدند. رفتم دنبال‏شان و همین طور که با شتاب راه می‏رفتم به برگه‏ای که دستم بود نگاه کردم. یک برگه ی خط دار سفید! با خودم گفتم یعنی منشی گروه اعتقادی که آوینی باشد باید این برگه‏ی خالی را امضا کند؟! به هر حال دنبال‏شان رفتم تا به ساختمان مهندسی رسیدم. خیلی شلوغ بود. بیشتر افراد هم دختر بودند(در واقعیت دانشکده مهندسی را آقایان قرق کرده‏اند). نمی‏دانم آن‏ها را گم کردم یا بی‏خیال دنبال‏کردن‏شان شدم. راه افتادم و رفتم به یکی از سالن‏ها، مدیر گروه‏مان آقای ب را می‏بینم که با همان حالت مرموز و پچول همیشگی کنار دیوار راه می‏رود. یکی از همکلاسی‏هایم را می‏بینم که گریه می‏کند.


من- الناز؟ چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
الناز- نمره‏ها رو زدن به بُرد!
من- افتادی؟

جواب نداد و من هم رفتم پای برد به همراه جمعیت زیادی که داشتند نمره‏های‏شان را می‏دیدند مشغول نظاره‏ی نمره‏های ناپلئونی خودم و دیگران شدم. رسیدم به درس اندیشه اسلامی. استاد آن هم همان معلم دینی پیش‏دانشگاهی‏ام بود! من این درس را این ترم نداشتم اما فکر می‏کردم دارم. میان برگه‏ها مشغول گشتن اسم خودم شدم. یک نفر از آموزش آمده بود و سر خانم معلم دبیرستان‏مان غر می‏زد که چرا برگه‏ها را این طوری چسبانده و باید یک جور دیگر نصب می‏کرد. وقتی آن زن رفت جستجوی من هم تمام شده بود و اسم خودم را نیافته بودم.
من- خانوم میم، سلام، حال شما خوبه؟
خانوم میم- سلام. خوبی؟ خوش می‏گذره؟ مامان خوبه؟ با درسا چی کار می کنی؟
مثل همیشه گرم برخورد کرد و مادرم را می‏شناخت. گفتم که اسمم میان اسم بقیه نیست. گفت چون امتحان نداده‏ام فقط نمره‏ی مستمر را برایم رد کرده و من شدم 0.7 ! گفتم که نمی‏دانستم امتحان داریم و التماس کردم اجازه بدهد همین الآن دوباره امتحان بدهم. اجازه داد. شروع کردم راجع به نمرات پرسیدن. که این امتحان چند نمره دارد و نمره کلاسی چقدر و ... یک آقایی هم آنجا بود که با حالتی تمسخر آمیز به من می‏خندید. رفتم سر کلاس نشستم؛ میز آخر. معلم هم بود و دو-سه نفر دیگر. یک مرد بور هم داشت یک چیزی شبیه موکت با طرح چوب را با ابزار برقی خاصی می‏برید و تکه تکه می کرد. 3برگه جلویم گذاشتند. نگاه کردم و دیدم که یک نفر با یک قیچی بزرگ (قیچی ِ آبی رنگ آشپرخانه‏مان) که خون آلود بود، رفت سراغ پسری که جلوی کلاس نشسته بود و موهایش را که از پشت بسته بود، قیچی کرد! موهای پسر خونی شد. تعجب کرده بودم! ترسیده بودم! به برگه‏ی امتحانی نگاه کردم. اولین سوال این بود: "نظر شما در مورد صحنه ای که دیدید چیست؟" شروع کردم به نوشتن "بردین موی پشت سر با قیچی خون‏آلود عمل بی دلیلی است و نمی‏دانم چرا این اتفاق افتاد. قصد داشتم در اولین فرصت این را از مسئولان اینجا بپرسم." و بعد انگار یکی از وسایل آقای موکت‏بُر خورد به شانه‏ی چپم. آسیب دیدم و خواستم از سر جلسه ی امتحان بیرون بروم... برگه‏های امتحان را نیمه کاره تحویل دادم و بیرون آمدم..... (این جا را یادم نمی آید و صحنه ی بعدی که یادم می‏آید داخل یک حمام است که ظاهراً حمام خانه خودمان است و من دارم دوش می گیرم.).... یک چیزی شبیه ساتور بود یا شاید هم تبر بدون دسته. سعی کردم بفهمم چیست و چه کاربردی دارد. کمی این دست و آن دست کردم و ناگهان باز محکم خورد به شانه‏ی چپم. کنار همان جراحت قبلی. این‏بار خیلی عمیق‏تر بود و یک شکاف بزرگ به وجود آورد و پوستم آرام از روی شانه‏ام افتاد پایین می‏توانستم دل و روده و کبد خود را ببینم! دل و روده را به سختی جمع کردم و پوست را با دستم کشیدم رویش. تا پوستم برگردد همان جا که بود. خون زیادی از من رفته بود و احساس ضعف کردم. ترسیدم بمیرم، چون در فیلم‏ها وقتی چنین جراحتی برمی‏دارند معمولاً می‏میرند! (دقیقاً به همین موضوع که در فیلم‏ها این مواقع می‏میرند فکر کردم!) اما گفتم موهایم را هنوز نشسته‏ام، یک دست سرم را بشویم و بروم بیرون به مادر بگویم آمبولانس خبر کند. کمی گشتم، شامپو پیدا نکردم. چند کار دیگر هم در این میان انجام دادم که یادم نمی آید اما می‏دانم که آنها هم احمقانه بود و به زخمم مربوط می شد. وقتی بیرون آمدم و حوله را دور تنم پیچیدم حوله از زخم من حسابی خونی شد. رفتم بیرون. مادر و زن برادرم داشتند تلوزیون تماشا می‏کردند. با حالت آه و ناله به مادر گفتم: یا خودت مرا برسان بیمارستان یا آمبولانس خبر کن. پرسید "چی شده؟" مثل همان موقع‏هایی این سوال را پرسید که من تمارض می‏کنم و قیافه‏ای می‏گیرد که انگار می‏خواهد بگوید "زیاد خودت را لوس نکن هیچیت نیست." گفتم زخم را نشانت نمی‏دهم. اگر ببینی حالت بد می شود. فقط مرا برسان بیمارستان. و رفتم لباس پوشیدم و تا منتظر مادر بودم، رفتم سراغ کامپیوتر برای وبگردی. اولین پیجی که باز کردم خواب بزرگ بود و صفحه‏‏ی نخست شامل یک پست یک خطی بود. "لعنت به شما عرب‏ها با آن نفت‏هایتان". فقط همین جمله بود. ولی مضمون آن این بود که: "خواب دیدی خیر باشه من هم یکبار خوابی دیدم و بعد که بیدار شدم باز فکر می‏‏کردم همان جراحت رویایم را دارم درحالی که نداشتم!..." این جمله و این مفهوم چه ربطی دارند نمی‏دانم فقط می‏دانم که من این‏ها را از آن جمله که درباره‏ی عرب‏ها بود فهمیدم. لباسم را کنار زدم و به شانه‏‏ام نگاه کردم! فقط دو خراش آنجا بود. و فقط کمی درد می‏کرد. با خودم گفتم "من می‏گم چرا زیاد درد نمی‏کنه! همچین زخمی باید خیلی درد بیاد. پس همش خیالی بوده!" و رفتم زخم را به مادرم نشان دادم و گفتم لازم نیست مرا ببری بیمارستان. دنبال یک دوربین می‏گشتم تا از این دو زخم کوچک عکس بگیرم و بگذارم در مای دیز. (در خواب دنبال سوژه می‏گشتم برای اینجا!) این خواب کمی دیگر هم ادامه داشت و من یادم نمی آید.


--------------------------------------------------------------------
+ خصومت خاصی با عرب‏ها ندارم و در خواب بزرگ هم تا به حال مطلب عرب‏ستیزانه‏ای نخوانده‏ام.
+ ما که تو بیداری داریم همش دنبال امضای این و اون می‏دویم. حالا نمی‏شد تو خواب مثلاً از تام کروز امضا بگیرم؟ اَه!

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

Don't pass me



آقایX(اسمش را نگفت) - شما که باز اومدی اینجا!
من- شما که آقای رحمانی نیستین. هستین؟ میشه به من بگید کجا هستند آقای رحمانی؟
(آقای رحمانی منشی گروه ریاضی است)
آقایX- حالا من آقای رحمانی! چی کارش داری؟ دنبال استادت می‏گردی؟
من- بله. آقای رحمانی کجان؟
آقایX- استادتو پیدا نمی‏کنی. تو طول ترم دو بار بیشتر اینجا نیومده ما هم نه شماره‏ش رو داریم، نه ایمیل‏ش رو، باید بری آموزش اون دانشکده، اونجا کلاس داشته. اینجا یه هندسه بیشتر نداشته! برو دانشکده مهندسی از اونا بپرس.
من (با ولوم بالا)- می‏شه اینقدر منو پاس ندین؟ اومدم اینجا می‏گین برم اون دانشکده، اونجا می‏گن برم آموزش علوم، آموزش می‏گن بیام دفتر گروه ریاضی و از آقای رحمانی بپرسم! از صبح تا حالا چند بار این مسیرو رفته باشم خوبه؟ دنبال استاد ریاضی می‏گردم، اینجا هم گروه ریاضی‏ه. کجا باید دنبالش بگردم؟ آقای رحمانی کجان؟ شما اینجا چه سمتی دارین؟
قبل از اینکه صدایم را کمی بالا ببرم دوتا دستش را زده بود پس کله‏اش و پا روی پا انداخته بود و لم داده بود. بعد از بالا رفتن ولوم صدایم، لب صندلی نشسته بود و با ابروهای سرسره‏ای نگاهم می‏کرد.
آقایX- خب، آقای رحمانی فردا می‏آن، دیگه ساعت10 اینجاست. می‏خوای اون موقع بیا، شاید بتونه کمکت کنه.
من- نمی‏شد اینو زودتر بگید؟
آقایX سکوت می‏کند!!!

و از دفتر بیرون آمدم. چرا باید چند بار این مسیر را می‏رفتم و می‏آمدم تا آنقدر خونم به جوش بیاید که صدایم را بلند کنم؟ چرا مسئولان مدام ارباب‏رجوع را از سر خود باز می‏کنند؟ چرا تا صدایت را بلند نکرده‏ای یک جواب درست و حسابی نمی‏شنوی؟ البته همیشه نتیجه‏ی مطلوب نمی‏دهد و بعضی‏ اشخاص بدتر لج می‏کنند. اشکال از من است و یک چیزهایی روی پیشانی‏ام نوشته یا این روند طبیعی یک سیستم اداری‏ست؟ چرا من آنقدر درس نخوانده‏ام تا حالا مجبور باشم به استاد ایمیل بزنم و بگویم که برای نمره‏ی قبولی حاضرم مقاله ترجمه کنم یا تحقیق ارائه بدهم؟

می‏ترسم یک روز بزند ما برویم یک کشور جهان اولی و این عادت شلوغ‏بازی را همراه خودمان ببریم. آنجا دیگر این روش کارآمد نخواهد بود و پلیس خبر می‏کنند بیاید به عنوان اراذل و اوباش بندازن‏مان در هولوف‏دونی.



--------------------------------------------------------------------------------
+ فکر می‏کنم فرم کامنت‏دانی را تغییر داده‏ام بهتر و راحت‏تر شده. نه؟
+ در راستای طرح مبارزه با اعتیاد اینترنتی، پست‏ها دو روز در میان خواهند بود!
+ رستن گاه که می‏گن همینه؟

+ دوستانی که تا الآن بازی کردند:
کیامهر باستانی
دافی نگار
مالیخولیا
کرگدن
زهرا باقری‏شاد
پرند
وحید (خلاف جهت عقربه‏های ساعت)
آرش پیرزاده
محمدرضا(بام ایران سیتی)
آرش (RS232)
وحید وب‏گپ
مرسی دوست‏های عزیز :)  و دوستانی که بازی خواهند کرد را به این لیست اضافه خواهم کرد.

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

عادت خوب، بد،...

عادت خوب:
بحث‏های بی سر وته را زود شناسایی می‏کنم و خودم را کنار می‏کشم. بحث را تمام می‏کنم یا به دیگران اجازه می‏دهم ادامه دهند و اگر نظرم را بپرسند جواب سربالا می‏دهم. حتا اگر به این قیمت تمام شود که فکر کنند کم آورده‏ام. حتا اگر به این قیمت تمام شوند که فکر کنند نمی‏دانم. حتا اگر به این قیمت تمام شود که بگویند من منزوی یا کمرو هستم.
مخصوصاً در شب‏نشینی‏ها یا مهمانی‏های خانوادگی که یک بحث پیش می‏آید، ابتدا با تبادل نظر پیش می‏رود و این خوب است چون با نظرات متفاوت آشنا می‏شویم، اما کم کم صحبت داغ می‏شود و طرفین سعی دارند عقاید طرف مقابل را تغییر دهند. از هم انتقاد می‏کنند و هیچکدام هم حاضر به پذیرفتن "تفاوت‏ها" نمی‏شوند.
خوشحالم که ناراحت نمی‏شوم اگر طرف مقابل‏م حرف آخر را زده باشد و من کم آورده باشم.



عادت بد:
با دیگران شوخی می‏کنم اما جنبه‏ی شوخی ندارم. از این نظر بسیار بی‏جنبه تشریف دارم.
روزی که از طرف دانشگاه رفته بودیم اردو، وقتی همکلاسی‏هایم سر یک چشمه رسیده بودند و به هم آب می‏پاشیدند، خودم را کنار کشیده بودم، مبادا که خیس بشوم.
چند روز پیش نشسته بودم و مجله ورق می‏زدم. خواهر سرش را روی پایم گذاشته بود و به یک خواب عمیق فرو رفته بود. ناگهان پایم را تکان دادم.
من- پاشو پاشو پاشو پاشو... پاشو نهار بخوریم... پاشو پاشو...
با خشم نگاهم می‏کرد در حالی که من از خنده اشک می‏ریختم و صورتم قرمز قرمز شده بود. اگر کسی با من چنین شوخی بکند تا یک هفته جواب سلام‏اش را هم نمی‏دهم.



عادت خنده‏دار:
عینک آفتابی!
بله عینک آفتابی... قبل از بیرون رفتن و قبل از اینکه مانتو و روسری بپوشم عینک آفتابی می‏زنم. اگر بیرون آفتاب نبود آن وقت عینک عزیز را می‏گذارم داخل کیفم؛ و موقع برگشتن، اول لباس عوض می‏کنم و بعد عینک آفتابی را برمی‏دارم.



عادت مسخره:
رنگ رخساره‏ام خبر می‏دهد از سر درون. وقتی خجالت می‏کشم، وقتی می‏خندم، وقتی گریه می‏کنم، وقتی عصبانی می‏شوم، وقتی کسی را که دوستش دارم می‏بینم، وقتی خیلی به چیزی فکر می‏کنم، قرمز می‏شوم. این فکر کردن دیگر خیلی مسخره است! یادم می‏آید دبیرستان که بودم گاهی سر کلاس ریاضی صورتم قرمز می‏شد. یا مثلاً سر یک امتحان سخت. قرمز شدن موقع دیدن یک شخص خاص هم خیلی ضایع است خداییش!
وقتی حال روانی‏ام بد است، وقتی گرسنه هستم، وقتی خسته هستم، وقتی ترسیده‏ام، وقتی متعجب هستم، رنگ پریده می‏شوم.
این تغییرات رنگی بسیار سریع اتفاق می‏افتد و با ناشی‏گری‏ام در دروغ‏گویی همراه می‏شود و باعث می‏شود نتوانم چیزی را پنهان کنم.
البته این بیشتر یک ویژگی است تا عادت یا رفتار.



عادت زشت:
گاهی یادم می‏رود که فلانی از من خیلی بزرگتر است و من باید لحن صحبت‏ام با او فرق داشته باشد با لحن صحبت‏ام با دوست همسن خودم.
فقط از وقتی یک نفر به من تذکر داد، خیلی سعی می‏کنم یادم نرود که از "شما" و "شناسه‏ی جمع" برای صحبت کردن با بزرگترها استفاده کنم. بیش از این نمی‏توانم رعایت کنم.
خب یک کمی بی‏ادب هستم دیگر! بالاخره هر کسی یک عیبی دارد!

-----------------------------------------------------------------------
+ بله
تصمیم گرفتم از دوستان دعوت می‏کنم که بنویسند. چند نفر رو هم اسم می‏برم...
خواب بزرگ، آکو، هیچکس، هلیا، دلقک ایرانی، کیامهر باستانی (جوگیریات)، زهرا باقری‏شاد (مکث)، آرش پیرزاده، آرش RS232 ، وحید (وب‏گپ)، وحید (خلاف جهت عقربه‏های ساعتنقش و نگار، پرهام، پرند (ماه آواره)، بهار مهرگان، کرگدن، درسا تیتان (یادداشت‏های یک بادکنک ترکیده)، آیدین (قسطنطنزیه(آیدین سیار سریع سابق))، مرحومه مغفوره، مرد مختصر، پریا (بلاگ‏می)، دافی‏نگار، علی مساوات (ذبح گوسفند در فضای مجازی)، درخت ابدی، محمدرضا (my oligarchy)، محمدرضا (بام ایران سیتی)، مالیخولیا،...

خلاصه من هر کسی را 0.1% احتمال دادم که بنویسند دعوت کردم.
شاید بازی خوبی بشه و کمک کنه بیشتر به خودمون نگاه کنیم. اگه کسی هم نخواست بازی کنه هیچ اشکالی نداره و کاملاً قابل درک هست و پیشاپیش تشکر از کسانی که بازی خواهند کرد.

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

بله؟!!!

دانشگاه / خوابگاه خواهران


پیجر- زنگ زدیم اومدن برای پرده‏هاتون... خواهرا همکاری کنید... با تشکر


+ مملکته؟

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

چاله‏میدان دیپلماتیک


در یک مقاله علمی خواندم...

چند عامل بددهنی و فحاشی:

1-دشنام دادن به‏خاطر يك اتفاق دردناك و غير منتظره مانند اصابت سر به يك جسم محكم و يا خوردن چكش به انگشتان دست هنگام كوبيدن ميخ.

2- دشنام گويی به منظور برقراری هويت گروهی. عضويت در يك گروه خاص و حفظ مرزهای آن گروه.

3- ابراز همبستگی، اتحاد و همدردی با ديگران.

4- ابراز صميميت و اعتماد (به ويژه ناسزا گويی زنان در حضور زنان ديگر).

5- برای افزايش شوخ طبعی، تاكيد و يا غافلگير كنندگی.

6-تلاش برای مستور ساختن ترس‏ها و ناامنی‏های فردی.

7-دشنام گويی از روی عادت.

8- يک شيوه‏ای برای كنار آمدن با استرس و تنش. دشنام گويی برای تخليه خشم و تسكين استرس. مانند گريه كردن عمل ميكند.

9- به‏منظور برانگيختن خشم ديگران و تحريك آن‏ها. ابزاری برای تحقير، توهين و يا ارعاب.

10-ابزاری به‏عنوان محرک تمايلات جنصی.

11- دشنام دادن به‏منظور جلب توجه، خود نمايی و يا خود شيرينی.

12-بد دهانی به‏منظور قدرت نمايی.

*******
 
جمعه شب، با خانواده داشتیم "پارازیت" تماشا می‏کردیم. چند لحظه با مادرم مشغول صحبت شدم؛ بعد یک قسمت را پخش کرد که یکی از نمایندگان مجلس، خطاب به یک نماینده‏ی دیگر، گفت "خفه شو، بتمرگ، پفیوز!" مادر این آخری را که شنید چشم‏هایش گرد شد و لب‏ش را گاز گرفت و گفت: "کی بود؟!"
خواهر گفت: "مطهری بود." چون حواس‏م نبود و متوجه نشده بودم اسم چه کسی را برد.
گفتم: "نــــــه اشتباه می‏کنی. مطهری؟! می‏دونی این مطهری کیه؟ پسر مطهری ـه!"
درست است که از اسول‏گرا جماعت خوشم ‏نمی‏آید، اما به دلایل نامعلومی حساب این یکی اسول‏گرا را جدا از بقیه تصور می‏کردم. از شما چه پنهان، بعضی انتقادهایش را که می‏خواندم خوشم می‏آمد.
خلاصه آنکه روی حرف‏م پافشاری ‏کردم. تا آنکه برای رو کم کنی آمدیم دوتایی پای کامپیوتر نشستیم و کلمه‏ی "خفه شو بتمرگ مجلس" را سرچ کردم.
بله... آقای علی آقای مطهری خطاب به کوچک‏زاده این الفاظ را به کار برده بودند.
این اتفاق کسی را عصبانی نکرد. چندان مهم نبود. به زودی فراموش می‏شود. انگار خیلی هم غیرعادی نبود.
 
نمی‏دانم فقط برای من این‏طور است یا بقیه هم حس من را دارند. با اینکه به من ثابت شده، بهارستان، همان چاله‏میدان دیپلماتیک خودمان است؛ با اینکه به من ثابت شده مملکت صاحاب ندارد؛ اما باز هم این موضوع خیلی مرا ناراحت کرد و برایم عجیب بود؛
که نماینده‏ی پایتخت، نماینده‏ی هشت میلیون تهرانی، پسر مرتضی مطهری، روبروی دوربین‏های تلوزیونی، پشت تریبون مجلس، به نماینده‏ی دیگری بگوید....
 
....همان که گفت.
 
 

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

آواز دلپذیر

کسی را تصور کنید که لبه‏ی صندلی نشسته‏است و با چهره‏ی اخمالو و موهای ژولیده خیره شده به صفحه‏ی مونیتور. تند تند تایپ می‏کند. گاهی مدادش را از پشت گوش‏ برمی‏دارد و یک چیزهایی یادداشت می‏کند.
دست‏ش به لیوان خالی نسکافه برخورد می‏کند. لیوان می‏افتد. بلند می‎شود تا آن را از روی زمین بردارد و... صدای اذان! یعنی صبح شد؟! چه زود!

این تصویر دو شب قبل من بود. وقتی که داشتم یک مقاله‏ی طولانی را برای درس زبان تخصصی ترجمه می‏کردم. این روزها، شب‏زنده داری‏های زیادی داشته‏ام و این عاقبت دانشجوهایی‏ست که درس نمی‏خوانند.
اما این شب‏زنده‏داری با بقیه تومنی صنـّار توفیر داشت.

می‏خواستم عالی باشد. با گوگل ترنسلیت ترجمه می‏کردم؛ آن را می‏خواندم؛ معنی کلمه‏هایش را پیدا می‏کردم؛ سعی می‏کردم مفهوم جمله را بفهمم؛ برای این جمله ترجمه مستقیم بهتر است یا یک جورایی نقل به مضمون کنم؟! و اگر نمی‏فهمیدم باز تکرار این مراحل. و این‏ها برای یک جمله... حالا جمله‏ی بعدی... حالا پاراگراف تمام شد؛ این جمله‏ها به هم نمی‏آیند! دوباره از اول...
استادم احتمالاً به این چیزها دقت نکند. دوخط بخواند و نمره را بدهد و کار من با کار کسی که از گوگل ترنسلیت کپی پیست کرده است برایش تفاوت نداشته باشد. اما من عاشق ترجمه کردن هستم و برایم مهم است. برایم تفریح است.
شب امتحان ریاضی، سی دقیقه درس می‏خواندم؛ و سی دقیقه رویا می‏بافتم!
این کجا و آن کجا؟!

غبطه می‏خورم به آن مترجمی که روزی 12ساعت ترجمه می‏کند و بعد دست‏هایش را می‏کشد و می‏گوید "آخیــــــــش".
او ترجمه می‏کنند؛ در حالی که من خودم را به زور چسبانده‏ام به کتاب #C و منتظرم کسی صدایم بزند، یا موبایلم زنگ بخورد تا چند لحظه به بهانه‏ای از آن کتاب لعنتی دور باشم.
او ترجمه می‏کند؛ و من به خودم امیدواری می‏دهم که وقتی درس من و او تمام شد، بازار کار او افتضاح است و من شده‏ام یک پا خانوم مهندس!

دل‏م برای خودم و آن‏کسی که تحت شرایطی به زور مترجمی می‏خواند، می‏سوزد.
کاش در کشورم، این امکان وجود داشت که دانش‏آموزان به فاکتور "علاقه" بیشتر توجه کنند تا "بازارکار".
کاش با علاقه رشته‏ای را ادامه می‏دادیم و مطمئن بودیم اگر در این رشته ماهر باشیم، بازار کارش را هم پیدا می‏کنیم.
اما...
ما همچنان می‏آییم و در وبلاگ‏هایمان غر می‏زنیم و
کشورمان همچنان در حال تولید مهندس‏های زپرتی و مترجم‏های بی‏حوصله است.



باد در گوش بلوط‏های بلند همان قصه‏ی شیرین را حکایت می‏کند که با تیغه‏های ظریف و باریک علف می‏گوید،
و تنها آن کس شریف و بزرگ است که صدای باد را در ساز وجود خویش به آوازی دلپذیر بدل کند.



جبران خلیل جبران/پیامبر
---------------------------------------------------------------------
+ به دنبال استقبال میلیونی (!!!) شما ملت غیور بلاگ پرور از آن یکی وبلاگ پرشین‏بلاگی‏مان برای کامنت گذاشتن، 4-5تا کامنتی که در این مدت آن‏جا دریافت کرده بودیم عیناً به اینجا منتقل شد و آن خانه متعاقباً طی یک عملیات انتحاری منهدم خواهد شد.
(ببخشید که کامنت‏هایی که خصوصی بود رو نمی‏تونم به اینجا منتقل کنم. در هر صورت ممنونم.)

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

پدر،به خاطر صبرت


دخترک یک شب هوس کلوچه کرد و یهو چسبید به مادر که "من کلوووچه می‏خوااااااام" مادر تحویل‏ش نگرفت. رفت سراغ پدر و جمله‏ی کذایی را تکرار کرد.
دخترک با یک دست انگشت پدر را گرفته بود و با دست دیگر عروسکش‏ را. در خیابان خلوت قدم می‏زدند. به توضیحات پدر گوش می‏داد که "نگاه کن... مغازه‏ها بستن... الآن، این موقع شب جایی باز نیست... فردا کلوچه می‏خریم".

چند باری که دخترک صبح زود، با موهای ژولیده، درحالی که مشت کوچک‏اش را به چشم‏ می‏مالید از اتاق بیرون آمده بود و زرزر گریه راه انداخته بود که "منم میـــــــام... منم ببــــــــر..."؛ پدر او را با خود برده بود و چون سر کلاس بود، دخترک را سپرده بود به کتابدار. دخترک پوست از سر کتابدار می‏کند و تمام کتاب‏ها را برمی‏داشت و هر کدام عکس نداشت روی زمین می‏انداخت و کاش کتاب عکس‏ندار به تورش می‏خورد؛ چون اگر عکس ‏داشت با دستان پفکی‏اش کتاب را به فـ... فـ... فنا می‏داد.
کتابدار، مستاصل، وحشت‏زده، مغموم، می‏رفت سر کلاس و استاد را می‏کشید بیرون که "بچه‏ات را بگیر دهنمان را صاف کرد".
پدر چند قول از دخترک می‏گرفت و با وعده‏هایی از قبیل مدادرنگی، پارک، خوراکی، عروسک،... و جملاتی مثل "عمو رو اذیت نکن" ،"دختر خوبی باش" و تکرار همان وعده‏ها، باز تحویل‏ش می‏داد به کتابدار بیچاره.

پدر صبور بود...

دخترک بزرگ‏تر شد. پدر می‏گفت "روسری سرت کن". دخترک می‏گفت "نمی‏خوام". دخترک زیر بار نرفت. همان طور که هیچ وقت زیر بار نمی‏رفت. پدر بعد از مدتی دیگر چیزی نگفت. رابطه‏شان سرد شد.

پدر ساکت بود...

بعد از آن روز حتا سلامی از دخترک‏ش نشنید. بعد از آن، کلمه‏ای حرف نزدند.
یکی از روزهای شهریور بود. چند سال پیش که دخترک به خیانت پدرش پی برد...


امشب، دخترک، از هال صدای روزنامه ورق زدن می‏شنود. فردا روز همان کسی‏ست که دارد روزنامه‏ها را ورق می‏زند. می‏خواهد همان کاری را بکند که سال‏های گذشته کرده؛ یعنی فرستادن SMS تبریک برای تمام مردهای کانتکتس موبایل‏ش به غیر از پدر!
اما امسال... سکوت و صبر پدر بیشتر به چشم می‏آید.
چه کسی می‏داند؛ شاید SMSای هم برای او فرستاد.
شاید شاخه گلی هم برایش گرفت، به خاطر آن صبر و آن سکوت...
-------------------------------------------------------------------------
+ فردا رو به همه‏ی مردها تبریک می‏گم. خدا از مردی کم‏تون نکنه.
+ :x
+ آقای کتابدار، می‏بخشید، خیلی زحمت دادیم، روزتون مبارک.
+ از ultra/ وی او ای پرشین96 استفاده می‏کنم. خیلی سرعت رو میاره پایین! کسی آنتی هیلتر درست درمون داره برام ایمیل کنه؟ مرسی.
-------------------------------------------------------------------------
Ps: پروسه‏ی SMS با موفقیت انجام شد.
گل ... شاید سال دیگه!!!

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

فشار و ماهیت شرایط

1- (NULL)
با پست قبلی حال نکردم واسه همین دارم می‏نویسم هر چی که به ذهن‏م اومد. اگه چرت و پرت بود ذهن منو ببخشید. این جمله‏ی اول رو دیدین؟ "با پست قبلی حال نکردم..." اول اینو نوشتم، بعد پاک کردم، نوشتم "با پست قبلی خوب ارتباط برقرار نکردم شاید به این خاطر که..." بعد دوباره همونو نوشتم. خسته‏م. دیشب 17دقیقه خوابیدم. امتحان دادم. دقیقاً یک ساعت و 3دقیقه توی گرما معتل آقای میم شدم. دل‏م می‏خواد هر جور که دل‏م می‏خواد حرف بزنم. تازه... این که چیزی نیست. دل‏م می‏خواد چنتا اصطلاح رکیک هم به کار ببرم. ولی چون چهار نفر آشنا رد می‏شن و ممکنه تعجب کنن که "این دختره دیروز انقدر ادبی و کتابی حرف می‏زد! چرا اینجوریه؟!" نمی‏گم. امان از این شخصیتی که برای خودمون می‏سازیم و بعد توش می‏مونیم که این دیگه از کجا اومد؟!
الآن دل‏م می‏خواد مست، بیفتم یه گوشه‏ای و خواب‏م ببره. وقتی بیدار شدم دو ساعت تموم فکر کنم که چی شد اینجا خواب‏م برد.

2- مملکته داریم؟
می‏آی خونه کلید یادت رفته برداری، هرچی زنگ می‏زنی هیشکی درو باز نمی‏کنه، به مادر زنگ می‏زنی، ریجکت می‏کنه، به برادر زنگ می‏زنی صدای اگزوز موتورش نمی‏ذاره صداتو بشنوه و قطع می‏کنه، به پدر زنگ می‏زنی اکسپت می‏کنه و ده دقیقه به حرف زدن‏ش با همکاراش گوش می‏دی. یادش رفته که الآن اکسپت کرده. تنها امیدت می‏شه پیرزن طبقه پایینی که با واکر راه می‏ره. چقدر عذاب وجدان داری وقتی زنگ خونه‏شون رو می‏زنی.
می‏آی خونه مجبوری یه لنگه کفش‏تو بذاری تو یه طبقه جا کفشی، اون لنگه کفش‏و تو یه طبقه دیگه. از بس شلوغه.
می‏آی خونه تنها چیز قابل خوردنی که پیدا می‏شه یه بستنی سالار میهن تو فریزره.
می‏آی خونه کامپیوتر رو روشن می‏کنی. می‏ری می‏بینی دوتا کامنت بیشتر نداری.

3- هلن خاله‏زنک می‏شود
خیلی حساسم که چنین ماجرایی رو مثلاً برای خواهرم یا اعضای فامیل تعریف نکنم. ولی شما که نه خواهر من هستید و نه اعضای فامیل.
مطمئنم دخترعموی بخت برگشتم بدترین روز زندگی شو، اون روزی می‏دونه که فهمید منم همون دانشگاهی قبول شدم که اونجا درس می‏خونه. خانواده‏هامون کلاً با هم مشکل دارن. امروز داشتم واسه خودم راه می‏رفتم تو دانشگاه (همون موقع که معتل حاج آقا میم بودم) یهو دخترعمو جان رو دیدم که با یه آقا پسری دل می‏داد و قلوه می‏گرفت، و بعضاً یک چیزهای دیگه. خندم گرفت. تو خانواده‏شون این چیزا کللن ممنوع و حرام شدست و اگه منو می‏دید که دیدم‏ش... نمی‏دونم شاید اول خودشو می‏کشت بعد دوست‏پسرشو. طفلکی کف دست‏شو بو نکرده بود که ممکنه من روز پنجشنبه تو دانشگاه پیدام بشه! دل‏م سوخت. راه‏م رو کج کردم و از تو باقالیا رفتم که با من برخورد نداشته باشن. همون جور که داشتم تو باقالیا راه‏مو پیدا می‏کردم دیدم که... ای داد بیداد... بیا و کار خیر کن! اونا هم یهو راه افتادن و اومدن این طرف. حواس‏م نبود که اونا هم دقیقاً باقالیا مد نظرشون بوده!
خلاصه باز زدم و از یه طرف دیگه رفتم. نمی‏دونم منو دید یا نه.
من یه چیزی رو همین الآن کشف کردم و اون اینکه گرسنگی و خستگی و تنهایی احساسات خاله‏زنکی آدم رو بیدار می‏کنه.
اِه... یهو یاد یه جمله از ژوزه ساراماگو افتادم. از کتاب کوری. تا برم کتاب رو بیارم و جمله‏ی دقیق‏ش رو پیدا کنم، یه فاتحه برای شادی روح تازه گذشته بخونید....
خب...

فشار و ماهیت شرایط، تاثیر قابل ملاحظه‏ای در کاربرد زبان دارد.

خودمونیم، جمله‏ی بی‏مزه‏ای بود. نمی‏دونم چرا دوتا خط زیرش کشیده بودم.

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

ناقوسی که نمی‏دانم کجاست

فردا امتحان دارم. جزوه‏ام را زیر و رو می‏کنم و دستم می‏آید که چه چیزهایی را باید بخوانم. از وقتی که یادم می‏آید شب‏های امتحان را تا صبح بیدار می‏ماندم. هیچ وقت از روزهای قبل‏ش استفاده نکردم. در کتری آب می‏ریزم تا جوش بیاید. یک لیوان نسکافه تا دو-سه ساعت نگه‏م می‏دارد.

قفسه‏ی کتاب‏هایی که مدت‏هاست دست نخورده‏اند. "چنین گفت زرتشت" را برمی‏دارم و فـــــــــووووووت می‏کنم. تورقی مهمان نیچه می‏شوم. چقدر باحال است که کتاب را از قفسه‏ی کتاب‏ها برداری و فوت کنی و بی‏هدف کتاب را ورق بزنی. چند ماه پیش کتاب را گرفتم و شروع کردم به خواندن اما ظاهراً مخ‏م نکشید. نصفه خوانده بودم‏ش، که رفت در قفسه‏ی کتاب کذایی.

و حالا... آب می‏جوشد... جزوه‏هایم میان اتاق تلمبار شده‏اند... خواهر می‏گوید بروم بیرون درس بخوانم، چون می‏خواهد بخوابد... نیچه جملات های‏‏لایت شده‏اش می‏کوبد به ناقوسی که نمی‏دانم کجاست... اما ارتعاش‏ آن دل‏م را می‏لرزاند...

چه کسی به استادم خواهد گفت که دانشجویش شب گذشته دل‏لرزه داشته از جملات های‏لایت شده‏ی "چنین گفت زرتشت"؟

انسان موجودی‏ است که باید بر خویشتن چیره گردد، بنابراین، ای برادر، باید به فضایل‏ت عشق بورزی، چرا که با آن‏ها فنا خواهی شد. چنین گفت زرتشت.

--------------------------------------------------------------------------
+جای عمه کوچیکه خالی که با دیدن این کتاب در دستم بگوید: "غلط های زیادی!"

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

تند تند می‎زد...



آقای مراقب- چی گذاشتی تو جیبت؟
من- بله؟
آقای مراقب- چی بود گذاشتی تو جیبت؟
من- متوجه نشدم؟!
آقای مراقب (با صدای بلندتر)- می‏گم چی گذاشتی تو جیبت؟
من- کی؟ من؟ هیچی!
آقای مراقب- الآن یه چیزی از رو میزت برداشتی گذاشتی تو جیبت.
من- نــــه! ایناهاش.
پاککن را که روی میز بود به او نشان دادم.
آقای مراقب- این که اینجاست.
من- اینو الآن از تو جیبم برداشتم.

یکی نیست آخر بگوید تو که تقلب می‏کنی، از قبل یک بهانه‏ای آماده کن تا پاککن را از روی میز برنداری و ادعا کنی این بود! IQ !
فکر کنم دل‏ش برایم سوخت و نگفت جیبت را خالی کن. تا به حال در عمرم مچ‏م را برای تقلب نگرفته بودند. صبح امتحان یک حسی داشتم که امروز لو می‏روم، اما اعتمادبه‏نفس کاذبی که می‏گفت "مادر نزاییده اون مراقبی که مچ منو بگیره" باعث شد به حسم بی‏اعتنا شوم. نتیجه آن که تا آخر امتحان مراقب من بود و نگذاشت از تقلب‏هایی که در اقصی‏نقاط تعبیه کرده بودم استفاده کنم.
پشت سرم ایستاده بود.
سنگینی نگاه‏ش را حس می‏کردم؛ تمرکز نداشتم؛ قلب‏م تند تند می‏زد...

ناگهان پرت شدم به شش-هفت سال قبل. سیزده ساله بودم. در عنفوان نوجوانی به معلم زبان‏م علاقه‏مند شده بودم! نه سال از من بزرگ‎تر بود. اصلاً بروز نمی‏دادم، چون فکر می‏کردم بچه‏گانه است. یک‏بار یکی از همکلاسی‏ها آمد و سفره‏ی دلش را برایم باز کرد، که من از فلانی خیلی خوشم می‏آید. نمی‏دانم چرا، اما یادم می‏آید که عصبانی نشدم؛ بلکه او را تشویق کردم تا برود و این موضوع را با او در میان بگذارد! می‏خواستم بدانم عکس‏العمل‏ش چیست. آرام و ملایم گفته بود "شما الآن برات بهتره که بیشتر فکر و حواست به درس باشه." و حرف‏هایی نظیر این.
یادم آمد آن روزها که امتحان داشتیم می‏آمد پشت سرم می‏ایستاد.
سنگینی نگاه‏ش را حس می‏کردم؛ تمرکز نداشتم؛ قلب‏م تند تند می‏زد...

از امتحان "زبان" برگشتم سر امتحان "ساختمان‏های گسسته"ی لعنتی! امیدوارم پاس بشوم!

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

به خانمی که دیروز ظهر در ایستگاه امام خمینی مرد


سلام خانم، نمی‏دانم شما الآن کجا هستید و آنجایی که هستید به اینترنت دسترسی دارید یا نه. اگر دسترسی داشته باشید مطمئن‏ام در مورد خودتان سرچ می‏کنید و امیدوارم به اینجا برسید و یادداشتم را بخوانید.
من یکی از مسافران قطار مترویی بودم که با شما برخورد کرد. خواستم خط‏‏ ام را عوض کنم. زمین از خون شما قرمز بود و عده‏ای جمع شده بودند. دوست داشتم یک قطار جلوتر سوار می‏شدم، و شما را کنار ریل می‏دیدم، از شما ساعت می‏پرسیدم و شما ساعت را می‏گفتید و من با دیدن چهره‏ی مضطرب‏تان می‏گفتم: "مشکلی هست؟ می‏تونم کمک کنم؟" ...نه... من هیچ وقت این را نمی‏گفتم. خیلی وقت است خودم را عادت داده‏ام که به کار کسی کار نداشته باشم. چهره‎ی مضطرب شما را هم مثل صدها چهره‏ی مضطرب دیگر، مثل صدها ابروان گره کرده‏ی دیگر، مثل صدها چشم نگران دیگر، از نظر می‏گذراندم و چند ثانیه بعد، حتا قیافه‏تان را به یاد نمی‏آوردم.
به جسدتان نگاه نکردم. فکر کنم طاقت‏ نداشتم. اما دخترک پنج یا شش ساله‏ای را دیدم که در آغوش مادر رنگ پریده‏اش بی وقفه جیغ می‏کشید. شما حدس می‏زنید او تا چه مدت دیگر، تا چند ماه دیگر، تا چند سال دیگر شب را با کابوس به صبح برساند؟
انصافاً برای خودکشی روش خوبی ست؛ امکان بازگشت ندارد و در یک لحظه تمام می‏شود. کاش در یک ایستگاه خلوت‏تر این کار را می‏کردید.
آنقدر از همه چیز خسته شده بودید که دیگر به این مسائل پیش‏پا‏افتاده توجه نداشتید. در هر صورت شاید نتوانم حدس بزنم که مشکلات زندگی شما چه چیزهایی بوده‏است. شاید بی‏پول بودید، شاید با همسرتان مشکل داشتید، شاید خواستید از کسی انتقام بگیرید، شاید هم هیچ کدام، اصلاً نمی‏دانم. اما بی‏شک پوچی و تنهایی عظیمی را در خود حس می‏کردید. احساس گناه، سردرگمی، ناامیدی و افسردگی را هم چشیده‏بودید.
غرض از مزاحمت یک سوال بود. زیاده‏گویی مرا ببخشید.
می‏دانم که دیگر مسئله‏ی مالی ندارید و با همسرتان هم دچار مشکل نیستید؛ اما پوچی‏تان هم رفع شده؟
--------------------------------------------------------------------------
+زندگی با به دنیا آمدن آدم‏ها شروع نمی‏شود، اگر چنین بود هر روز غنیمتی بود. زندگی خیلی بعد شروع می‏شود، و گاهی هم خیلی دیر. تازه اگر حرف آن زندگی‏هایی را نزنیم که شروع نشده تمام می‏شود.
- ژوزه ساراماگو-