تکه نانی را برای ماهیها در حوض میریزم. نان، نان شیرمال است. یا شاید هم شیرمال نیست، نمیدانم. ماهیها به آن توجهی نمیکنند. گروهی به سمت دیگر حوض میروند.
کورند؛ یا سیر.
به تکه نان خیره میشوم. آرام، سنگین میشود. از هم میپاشد. حل میشود و محو میشود. آرامشی وجود نانیاش را فرا میگیرد.
چه مرگ زیبا و باشکوهی. کاش من هم شانس این را داشته باشم که این گونه بمیرم.
کاش ماهیوار سرم را مثل گاو نیاندازم پایین و از نانهای شیرمال (یا هر نانی که هست) بگذرم.
"پرندهی زیبا، مبادا از بیم سقوط فرود بیایی. فرود بیا چون زمین عاشق لمس کردن پاهای توست."
سعی کردم از نوشتههای قبل و بعدش بفهمم که چه زمانی این را نوشتم. آنها هم تاریخ نداشتند. فقط توانستم تخمین بزنم که برای چهار یا پنج سال پیش است.
یعنی زمانی که این جمله را مینوشتم به چه چیز فکر میکردم؟!
شاید از خودم نبوده و از کتابی کپی کردم.
سلام.....
پاسخ دادنحذفجالب بود....كورن يا سير؟؟
از امتحانا چه خبر؟؟؟؟
چهار پنج سال پیش چه خوب مینوشتی ...
پاسخ دادنحذفاین ماهی وار یرو رو مثل گاو نندازم پایین و ... قشنگ بود ...
bon jour madmazel!
به پرهام:
پاسخ دادنحذفاز امتحانا؟! فعلاً که تو فرجه ایم.
به محمدرضا:
:)
قلم قوی داری هلن جان. مثل کسانی که آشپز خوبی هستند و هر چیزی که بپزند خوشمزه می شود نوشته های تو هم زیبا از آب در میاید.
پاسخ دادنحذفماهی چیکار به یک خیک شیکم تغار داره
پاسخ دادنحذفماهی که سهله سگشم از این تغارا عار داره