1- (NULL)
با پست قبلی حال نکردم واسه همین دارم مینویسم هر چی که به ذهنم اومد. اگه چرت و پرت بود ذهن منو ببخشید. این جملهی اول رو دیدین؟ "با پست قبلی حال نکردم..." اول اینو نوشتم، بعد پاک کردم، نوشتم "با پست قبلی خوب ارتباط برقرار نکردم شاید به این خاطر که..." بعد دوباره همونو نوشتم. خستهم. دیشب 17دقیقه خوابیدم. امتحان دادم. دقیقاً یک ساعت و 3دقیقه توی گرما معتل آقای میم شدم. دلم میخواد هر جور که دلم میخواد حرف بزنم. تازه... این که چیزی نیست. دلم میخواد چنتا اصطلاح رکیک هم به کار ببرم. ولی چون چهار نفر آشنا رد میشن و ممکنه تعجب کنن که "این دختره دیروز انقدر ادبی و کتابی حرف میزد! چرا اینجوریه؟!" نمیگم. امان از این شخصیتی که برای خودمون میسازیم و بعد توش میمونیم که این دیگه از کجا اومد؟!
الآن دلم میخواد مست، بیفتم یه گوشهای و خوابم ببره. وقتی بیدار شدم دو ساعت تموم فکر کنم که چی شد اینجا خوابم برد.
2- مملکته داریم؟
میآی خونه کلید یادت رفته برداری، هرچی زنگ میزنی هیشکی درو باز نمیکنه، به مادر زنگ میزنی، ریجکت میکنه، به برادر زنگ میزنی صدای اگزوز موتورش نمیذاره صداتو بشنوه و قطع میکنه، به پدر زنگ میزنی اکسپت میکنه و ده دقیقه به حرف زدنش با همکاراش گوش میدی. یادش رفته که الآن اکسپت کرده. تنها امیدت میشه پیرزن طبقه پایینی که با واکر راه میره. چقدر عذاب وجدان داری وقتی زنگ خونهشون رو میزنی.
میآی خونه مجبوری یه لنگه کفشتو بذاری تو یه طبقه جا کفشی، اون لنگه کفشو تو یه طبقه دیگه. از بس شلوغه.
میآی خونه تنها چیز قابل خوردنی که پیدا میشه یه بستنی سالار میهن تو فریزره.
میآی خونه کامپیوتر رو روشن میکنی. میری میبینی دوتا کامنت بیشتر نداری.
3- هلن خالهزنک میشود
خیلی حساسم که چنین ماجرایی رو مثلاً برای خواهرم یا اعضای فامیل تعریف نکنم. ولی شما که نه خواهر من هستید و نه اعضای فامیل.
مطمئنم دخترعموی بخت برگشتم بدترین روز زندگی شو، اون روزی میدونه که فهمید منم همون دانشگاهی قبول شدم که اونجا درس میخونه. خانوادههامون کلاً با هم مشکل دارن. امروز داشتم واسه خودم راه میرفتم تو دانشگاه (همون موقع که معتل حاج آقا میم بودم) یهو دخترعمو جان رو دیدم که با یه آقا پسری دل میداد و قلوه میگرفت، و بعضاً یک چیزهای دیگه. خندم گرفت. تو خانوادهشون این چیزا کللن ممنوع و حرام شدست و اگه منو میدید که دیدمش... نمیدونم شاید اول خودشو میکشت بعد دوستپسرشو. طفلکی کف دستشو بو نکرده بود که ممکنه من روز پنجشنبه تو دانشگاه پیدام بشه! دلم سوخت. راهم رو کج کردم و از تو باقالیا رفتم که با من برخورد نداشته باشن. همون جور که داشتم تو باقالیا راهمو پیدا میکردم دیدم که... ای داد بیداد... بیا و کار خیر کن! اونا هم یهو راه افتادن و اومدن این طرف. حواسم نبود که اونا هم دقیقاً باقالیا مد نظرشون بوده!
خلاصه باز زدم و از یه طرف دیگه رفتم. نمیدونم منو دید یا نه.
من یه چیزی رو همین الآن کشف کردم و اون اینکه گرسنگی و خستگی و تنهایی احساسات خالهزنکی آدم رو بیدار میکنه.
اِه... یهو یاد یه جمله از ژوزه ساراماگو افتادم. از کتاب کوری. تا برم کتاب رو بیارم و جملهی دقیقش رو پیدا کنم، یه فاتحه برای شادی روح تازه گذشته بخونید....
خب...
فشار و ماهیت شرایط، تاثیر قابل ملاحظهای در کاربرد زبان دارد.
خودمونیم، جملهی بیمزهای بود. نمیدونم چرا دوتا خط زیرش کشیده بودم.
سلام هلن جان
پاسخ دادنحذففصل امتحاناته. واسه همین یه کم آشفته ای گلم
تموم که بشه دیگه فحشای رکیک هم یادت میره
راستی عزیزم عکس های من منبع خاصی نداره. من معمولا از صفحاتی که تو اینترنت پیدا میکنم یا ایمیل هام انتخابشون میکنم
ای بابا
پاسخ دادنحذفاین خاله زنک بازی رو پایه ام
بعضی وقتها خستگی آدمو در میبره
بالاخره ما اینجا کامنت بذاریم یا تو پرشین بلاگت؟
سلام عمو
پاسخ دادنحذفیادم رفته خاب چیه ؟!
فرنگ کسی کلیدشو جا نمزاره - به جان تو !
حاج آقا میم کجا بود حالا ؟
سلام عمو
پاسخ دادنحذفیادم رفته خاب چیه ؟!
فرنگ کسی کلیدشو جا نمزاره - به جان تو !
حاج آقا میم کجا بود حالا ؟
به نیستا:
پاسخ دادنحذفشاید همین طور باشه، یعنی امیدوارم همین طور باشه. مرسی.
به هلیا:
آره والا، مثل این ماهی ها هست که میذارن گوشه وبلاگشون بهش غذا می دن؛ منم باید این کنار سبزی بذارم که پاک کنیم و خاله زنک بازی و اینا.
ما همه جا پذیرای کامنت های شما هستیم. اونجا رو گذاشتم مثلا راحتتر باشه. اما ظاهرا زیاد طرفدار نداشت.
به عمو بهرام:
سلام عمو. رفته بود گل بچینه.
آیکون قهقهه... تو چجوری فهمیدی؟
پاسخ دادنحذفمنم مثه تو با پست قبلیم حال نکردم...
یا همون ارتباط برقار نکردم
منم جدیدا نمیدونم چرا با پستام حال نمیکنم ...
پاسخ دادنحذفماشالله هر بار که میایم اینجا دو سه تا پست آپ شده ها ! فعالیت عالی مستدام...
خب من هم کامنت 8 را ثبت می کنم که هلن خسته از امتحان وتقلب وشب نخوابیده ومی خواهم یک کم مثل خودم باشم و خاله زنک وفکرمی کند آدم حسابی ها فحش نمی دهند وباپست قبلی حال نکرده وحالا دیگر بعد ازاستراحت بعدازامتحان وکامنت های دورقمی پست جدید سرحال و...کمی تاقسمتی آفتابی شود.
پاسخ دادنحذفمن خودم ازیک وبلاگ بی رونق می آیم این جا ومی دانم که سخنرانی دریک سالن خالی چه تنبیه وحشتناکی است برای یکی درآن پشت. ولی من اینقدرخودشیفته هستم که انتظار دارم نوشته های بی سروتهم اولاً فلسفی تلقی شود؛ ثانیاً نظر فیلسوفان واندیشمندان وروشن فکران را جلب کند وثالثاً که آدم خیلی حسابی ها که وبلاگ نمی نویسند ولذا وبلاگ نمی خوانند آن هم وبلاگ یک دلقک را. لذا بخودم همیشه این مژده را می دهم که بالاخره روزی کشف خواهم شد.
ولی حال وروز تورا می فهمم درسنی که هنوزهم اگر بابا ده دقیقه دیر جوابت رابدهد می خواهی انقلاب کنی که چرا کسی تحویل نمی گیرد.
جملۀ ساراماگو هم جملۀ زیبا ودرستی است وتو هم فقط وقتی هستی که خودت باشی. توصیۀ اکید می کنم خاله زنکی، فحش دادن وسایرمراسم لمپنیسم نیاز قطعی همۀ ارواح انسانی- گاهی وبموقع- را هیچ گاه فراموش نکنی. یا...هو
به وحید:
پاسخ دادنحذفبه راحتی.
به محمدرضا:
:))
فعالیت عالی نیز مستدام.
به دلقک ایرانی:
وقتی عبارت "سخنرانی در سالن خالی" را میشنوم بی اختیار یاد یک آقایی می افتم که شما هم حتما می شناسیش!!!
:)
خوب روشی یادم دادی هلن... منم از توی گوگل ریدر تونستم متن تو رو کامل بخونم... چون توی وبلاگت که میام فونت هات برام به هم میریزه...
پاسخ دادنحذف