فردا صبح، باید بروم دفتر معاون رئیس دانشکده و به او التماس کنم. و او چندتا تشر بزند و تحقیر کند و مواخذه کند و برگهام را امضا کند! یا امضا نکند.
اضطراب دارم.
روزی آرزویم این بود که در رشتهای مثل رشتهام؛ در دانشگاهی، مثل دانشگاهم، درس بخوانم؛ و دلمشغولیام این باشد که فردایش باید بروم التماس معاون رئیس دانشکده که بسیار هم بداخلاق است و عشق میکند چوب بندازد به چرخ دانشجو.
چقدر فراموش کارم...
-------------------------------------------------------------------
ساعت 10:23 صبح، سایت دانشکده
راستشو بگین؛ کی برام انرژی مثبت فرستاد؟
دو سه ساعت دوندگی را پیش بینی کرده بودم. نه تنها معاون رئیس دانشکده از دندهی راست بلند شده بود. بلکه یهو استاد راهنما هم سر رسید و کمی با هم صحبت کردند و هر کدام امضای خوشگلشان را زدند پای برگهام. و کلاً کارم حدود 20 دقیقه طول کشید.
hhhmmm, tnx god!
یه کم حواستو جمع کن ... زیادی فراموشکار شدی ..!!!
پاسخ دادنحذفبله..همه مان فراموش کاریم
پاسخ دادنحذفچشم، حتما! :) کامنت عالی مستدام :))
پاسخ دادنحذفچون بزرگ شدی..چون رشد کردی...انتظاراتت..توقعات و آرزوهات بزرگ تر شدن...
پاسخ دادنحذفحالا هی بگو بدشانسم!!
پاسخ دادنحذفمیبینی چقدر خوش شانسی ...
حالا هی بگو بدشانسم!!
پاسخ دادنحذفمیبینی چقدر خوش شانسی ...
حالا هی بگو بدشانسم!!
پاسخ دادنحذفمیبینی چقدر خوش شانسی ...
حالا هی بگو بدشانسم!!
پاسخ دادنحذفمیبینی چقدر خوش شانسی ...
خوشا به سعادتتان
پاسخ دادنحذفبابا...(خر=درزبان خومانی)شانس... ایشالله تمام مراحل زندگی ات با نتایج خوب سپری شود
پاسخ دادنحذف