محمد نوری رفت. حمیده خیرآبادی چند وقت پیش رفت، ساراماگو هم، خسرو شکیبایی هم دو سال پیش بود، حسین پناهی هم شش سال پیش پرواز کرد و رفت و خیلیهای دیگر. ناراحت نیستم چون حس نمیکنم نبودنشان را. وقتی CDشعرهای پناهی را میگذارم و به صدایش گوش میدهم و با هر جملهاش میلرزم، باور نمیکنم که نباشند. مگر میشود نباشد؟ یکی از شبکهها خانهی سبز را نشان میدهد. با شوق مینشینم و نگاه میکنم، تحت تاثیر قرار میگیرم و کمی بغض میکنم. برای او کمی ناراحت هستم چون دوست داشتم قبل از مرگش از او بپرسم که آیا آن نامهام به دستش رسید یا نه. هنوز مدرسه نمیرفتم و سواد خواندن و نوشتن نداشتم، هیروی روزهای کودکیام او بود، رضای خانهی سبز. یک ورق کاغذ دادم دست خواهرم و از او خواستم هر چه میگویم بنویسد. نوشت. یک نقاشی از آن آپارتمان و ساکنان سبزش پایین نامه کشیدم، و آن را مهر و موم کردم و دادم به داماد همسایهمان. داماد همسایه هنرپیشه است و من چندبار او را در تلوزیون دیده بودم و با شعور پنج-شش سالگیام استدلال میکردم که اگر او در تلوزیون هست و رضا هم در تلوزیون هست پس آنها همدیگر را میبینند. گمان نکنم به دستش رسیده باشد، اما به هر حال پرسیدن ضرری نداشت.
ساراماگو سالها حرف خواهد زد و از زنان و مردان کور سخن خواهد گفت که کورشدند چون خواستند که کور باشند*. نوری هم سالها جان مریم را خواهد خواند، و هر بار با صدایش به اوج خواهیم رفت. نمیتوانم درک کنم که اینها نباشند. مگر میشود؟ مگر میشود نبود و دلی را لرزاند و حرفی را زد و بغضی را به گلویی انداخت و احساسی را به اوج برد؟ مگر میشود نبود و دخترکی را به نوشتن مطلبی واداشت؟ من که باور نمیکنم.
امروز یکبار دیگر به جان مریم گوش دادم؛ این بار اتفاقاً صدایش زندهتر از همیشه بود.
-------------------------------------------------------------------
* اگر بخواهید کور شوید، کور میشوید.
کوری/صفحه143

سلام.خداوند همه شان را رحمت کند.
پاسخ دادنحذفدرود
پاسخ دادنحذفخدا رحمت کنه! خیلی ناراحت شدم :(
بدرود
آره هستند...منتها یک جا ایستاده اند و دیگر با ما نمی آیند...این ما هستیم که باید گاهی به عقب برگردیم و نگاهشان کنیم :(
پاسخ دادنحذفبه وحید:
پاسخ دادنحذفسلام. بله همه شان و همه مان را.
به آرماندو:
خدا رحمت کنه
به هلیا:
شاید یه جایی تو زمان وایسادن.
اگه زندگی به همین منوال بخواد پیش بره بهتره که اصلا نره
پاسخ دادنحذفسلام هلن جون... این ادمایی که مثال زدی با کاراشون خودشون رو جاودان کردن، جوری که اصلا مهم نیست به صورت فیزیکی زنده باشن یا نه
پاسخ دادنحذفگرچه جسمشان رفت امـّا بر مبنای آن شعر معروف«سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز» تا روزگار برپاست؛ با آثارشان، هنرشان، خاطراتشان، نیکی هایشان و... در دل و یاد مردم زنده و جاودانند.
پاسخ دادنحذفجاودانی باشید....بدرود...ارادتمند حمید
روان همگی شاد و روان ما نیز هم.
پاسخ دادنحذفخوشبختانه، مرگ همیشه همه چیز رو نابود نمی کنه.
یادشون به خیر، هر چند حرف و حدیث زیاده،
پاسخ دادنحذفآخرا نمی تونستی از نزدیک شکیبایی رو تصور کنی، آخر خط بود، اونقدر تو اعتیادش غرق بود که حد و حصر نداشت، بد جور هم عصبی و داغون بود،بر عکس تصویر جلو دوربینش،
ساراماگو که خوندن کتابش تا مدت ها حالم رو بد کرد،
برای مردن بازیگرها هم زیاد حسی ندارم، یه نیمچه حسی برای حسین پناهی داشتم، که اونم هیچ وقت شکل نگرفت. اما بهرحال یادشون به خیر...
به مرتضا:
پاسخ دادنحذف... ولی خب، داره می ره...
به درسا:
اوهوم
به حمید:
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
به درخت ابدی:
موافقم
به آکو:
من هم حرف و حدیث زیاد شنیدم. خب حرف و حدیث، چیزی از هنر اونها و احترام من کم نمی کنه.
به قول سروش روحبخش "چنانکه می دانید عشق نامجو و کبد شکیبایی و روسری گلشیفته ربطی به ماها ندارد"
یادشون بخیر
خدا رحمتش کنه
پاسخ دادنحذفانسان دوست داشتنی بود محمد نوری
هلن جان
من از گودر می خونمت عزیزم
خودت می دونی
یه لایک هم واسه این پست قشنگ زدم
ممنون هلن جان از متن زیبایی که نوشتی. من هم از رفتن کسانی که نام بردی خیلی ناراحت شدم مخصوصا شکیبایی. انگار هر کسی که میمیرد نوبت ما یک قدم نزدیک تر می شود!
پاسخ دادنحذفبرایت آرزوی موفقیت دارم
سلام. گاها کورها بهتر می بینند...
پاسخ دادنحذفمثل اینکه فقط عزراییل سال همت و کار مضاعف را جدی گرفته...
پاسخ دادنحذفراستی ممنون از حضورت...
به کیامهر:
پاسخ دادنحذفمرسی و به قول بر و بچه های گودر: لایک به روی ماهت
به RS232:
نوبت ما! wow مرسی
به محمدرضا:
کاش یقه خودشو بگیره!