۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

جان مریم



محمد نوری رفت. حمیده خیرآبادی چند وقت پیش رفت، ساراماگو هم، خسرو شکیبایی هم دو سال پیش بود، حسین پناهی هم شش سال پیش پرواز کرد و رفت و خیلی‏های دیگر. ناراحت نیستم چون حس نمی‏کنم نبودنشان را. وقتی CDشعرهای پناهی را می‏گذارم و به صدایش گوش می‏دهم و با هر جمله‏اش می‏لرزم، باور نمی‏کنم که نباشند. مگر می‏شود نباشد؟ یکی از شبکه‏ها خانه‏ی سبز را نشان می‏دهد. با شوق می‏نشینم و نگاه می‏کنم، تحت تاثیر قرار می‏گیرم و کمی بغض می‏کنم. برای او کمی ناراحت هستم چون دوست داشتم قبل از مرگش از او بپرسم که آیا آن نامه‏ام به دستش رسید یا نه. هنوز مدرسه نمی‏رفتم و سواد خواندن و نوشتن نداشتم، هیروی روزهای کودکی‏ام او بود، رضای خانه‏ی سبز. یک ورق کاغذ دادم دست خواهرم و از او خواستم هر چه می‏گویم بنویسد. نوشت. یک نقاشی از آن آپارتمان و ساکنان سبزش پایین نامه کشیدم، و آن را مهر و موم کردم و دادم به داماد همسایه‏مان. داماد همسایه هنرپیشه است و من چندبار او را در تلوزیون دیده بودم و با شعور پنج-شش سالگی‏ام استدلال می‏کردم که اگر او در تلوزیون هست و رضا هم در تلوزیون هست پس آن‏ها همدیگر را می‏بینند. گمان نکنم به دستش رسیده باشد، اما به هر حال پرسیدن ضرری نداشت.
ساراماگو سال‏ها حرف خواهد زد و از زنان و مردان کور سخن خواهد گفت که کورشدند چون خواستند که کور باشند*. نوری هم سال‏ها جان مریم را خواهد خواند، و هر بار با صدایش به اوج خواهیم رفت. نمی‏توانم درک کنم که این‏ها نباشند. مگر می‏شود؟ مگر می‏شود نبود و دلی را لرزاند و حرفی را زد و بغضی را به گلویی انداخت و احساسی را به اوج برد؟ مگر می‏شود نبود و دخترکی را به نوشتن مطلبی واداشت؟ من که باور نمی‏کنم.
امروز یکبار دیگر به جان مریم گوش دادم؛ این بار اتفاقاً صدایش زنده‏تر از همیشه بود.




-------------------------------------------------------------------
* اگر بخواهید کور شوید، کور می‏شوید.
کوری/صفحه143


۱۵ نظر:

  1. سلام.خداوند همه شان را رحمت کند.

    پاسخ دادنحذف
  2. درود
    خدا رحمت کنه! خیلی ناراحت شدم :(
    بدرود

    پاسخ دادنحذف
  3. آره هستند...منتها یک جا ایستاده اند و دیگر با ما نمی آیند...این ما هستیم که باید گاهی به عقب برگردیم و نگاهشان کنیم :(

    پاسخ دادنحذف
  4. به وحید:
    سلام. بله همه شان و همه مان را.

    به آرماندو:
    خدا رحمت کنه

    به هلیا:
    شاید یه جایی تو زمان وایسادن.

    پاسخ دادنحذف
  5. اگه زندگی به همین منوال بخواد پیش بره بهتره که اصلا نره

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام هلن جون... این ادمایی که مثال زدی با کاراشون خودشون رو جاودان کردن، جوری که اصلا مهم نیست به صورت فیزیکی زنده باشن یا نه

    پاسخ دادنحذف
  7. گرچه جسمشان رفت امـّا بر مبنای آن شعر معروف«سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز» تا روزگار برپاست؛ با آثارشان، هنرشان، خاطراتشان، نیکی هایشان و... در دل و یاد مردم زنده و جاودانند.

    جاودانی باشید....بدرود...ارادتمند حمید

    پاسخ دادنحذف
  8. روان همگی شاد و روان ما نیز هم.
    خوشبختانه، مرگ همیشه همه چیز رو نابود نمی کنه.

    پاسخ دادنحذف
  9. یادشون به خیر، هر چند حرف و حدیث زیاده،

    آخرا نمی تونستی از نزدیک شکیبایی رو تصور کنی، آخر خط بود، اونقدر تو اعتیادش غرق بود که حد و حصر نداشت، بد جور هم عصبی و داغون بود،بر عکس تصویر جلو دوربینش،

    ساراماگو که خوندن کتابش تا مدت ها حالم رو بد کرد،

    برای مردن بازیگرها هم زیاد حسی ندارم، یه نیمچه حسی برای حسین پناهی داشتم، که اونم هیچ وقت شکل نگرفت. اما بهرحال یادشون به خیر...

    پاسخ دادنحذف
  10. به مرتضا:
    ... ولی خب، داره می ره...

    به درسا:
    اوهوم

    به حمید:
    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

    به درخت ابدی:
    موافقم

    به آکو:
    من هم حرف و حدیث زیاد شنیدم. خب حرف و حدیث، چیزی از هنر اونها و احترام من کم نمی کنه.
    به قول سروش روحبخش "چنانکه می دانید عشق نامجو و کبد شکیبایی و روسری گلشیفته ربطی به ماها ندارد"
    یادشون بخیر

    پاسخ دادنحذف
  11. خدا رحمتش کنه
    انسان دوست داشتنی بود محمد نوری
    هلن جان
    من از گودر می خونمت عزیزم
    خودت می دونی
    یه لایک هم واسه این پست قشنگ زدم

    پاسخ دادنحذف
  12. ممنون هلن جان از متن زیبایی که نوشتی. من هم از رفتن کسانی که نام بردی خیلی ناراحت شدم مخصوصا شکیبایی. انگار هر کسی که میمیرد نوبت ما یک قدم نزدیک تر می شود!
    برایت آرزوی موفقیت دارم

    پاسخ دادنحذف
  13. مثل اینکه فقط عزراییل سال همت و کار مضاعف را جدی گرفته...
    راستی ممنون از حضورت...

    پاسخ دادنحذف
  14. به کیامهر:
    مرسی و به قول بر و بچه های گودر: لایک به روی ماهت

    به RS232:
    نوبت ما! wow مرسی

    به محمدرضا:
    کاش یقه خودشو بگیره!

    پاسخ دادنحذف