۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

کتاب کوچک TA


کودک- یعنی هنوز دوستم داره؟
والد- خاک بر سرت! خودتو بازیچه ی دست اینو و اون می کنی! چقدر مادر بهت گفت به مرد جماعت نمی شه اعتماد کرد! حالا تو هم از همون سوراخ گزیده شو!
بالغ- اصلا چرا توقع داری؟! قرار شد یه دوست عادی باشین. اگه مثلا غزاله یه مدت گم و گور می شد، تو اینقدر فکرت مشغول بود؟! فکرشو نکن.
کودک- سعی می کنم، ولی نمی تونم ذهنمو کنترل کنم. همش می گم نکنه دیگه منو نخواد!
والد- نوچ نوچ نوچ. چقدر ما دخترا بد بختیم! نصف عمرمون به این فکر می گذره دوستم داره؟ منو می خواد؟
اگه اینقدر رابطه محور نبودیم و خودمونو بر اساس روابطمون تعریف نمی کردیم... اگه یه کم مثل مردها با دستاوردها و موفقیت هامون خودمونو تعریف می کردیم، اینقدر بدبخت نبودیم. اینقدر تعداد زن های دانشمند و شاعر و... کم نبود. (زن هایی که استحکام روابط رو به موفقیت حرفه ای شون و پرورش استعدادشون ترجیح داده باشن.)
بالغ- مادر طبیعت این ها رو تعیین می کنه و اشتباه هم نمی کنه! تو رابطه محوری؛ تو وقتی روابطت ok باشه احساس امنیت می کنی؛ چون دختری، و این طبیعیه. به خودت گیر نده. بهتره که خودتو بپذیری.
والد- عیب نداره. فکرکردی اون کمتر از تو دل تنگ شده؟! یه مدت که محل نذاری، خودش سر و کلش پیدا می شه.
بالغ- هیچ تعهدی در کار نبوده. دلیلی برای دلخوری وجود نداره. یادت باشه چند باری پیش اومده که از این فکرا کردی و بعدش متوجه شدی همش تصورات باطل بوده و اشتباه فکر کردی. تازه؛ نهایت نهایتش اینه که دیگه نمی خواد با تو رابطه داشته باشه! منطقی ِ که بهش گیر ندی. می تونی به زور کسی رو نگه داری؟!!!
والد- والا! همون جور که به بودنش عادت کردی، به نبودنش هم عادت می کنی. یه کم می گذره و همه چی مثل گذشته می شه.
وسوسه ی کیوون- خیلی بهتر از اون برات پیدا می شه خره! همین الآن کافیه لب تر کنی! آخه به چی دلت خوشه؟ خوش باش! حال کن!
والد- وسوسه جان خفه شو
بالغ- وسوسه کسی با شما حرف زد؟! کسی از شما نظر خواست؟!
کودک- اَه...
کودک- یعنی ممکنه کس دیگه ای رو پیدا کنم که اینجور منو دوست داشته باشه؟
والد- ای خاک بر سر بدبختت!
بالغ- این اشتباهه که با کسی بمونی به این دلیل که ممکنه بهتر از اون پیدا نکنی. بهتره خودتو تو این روزا با مهمونی و کتاب و درس مشغول کنی تا بیکار نباشی که این فکرا اذیتت کنه. خودت راحت تری. از عید لذت ببر.

"کتاب کوچک TA "دل مشغولی این روزامو نوشتم و این هم چند خط از کتاب که به سختی انتخاب کردم:
- آیا کسی انگشت اشاره اش را با سرزنش جلوی صورتت می آورد تا تو را تحقیر کن؟ این فرد مثل والد رفتار می کند و تو احساس کودک بودن می کنی. کودک شیطانی که پدر و مادر او را برای تنبیه به اتاقش می فرستادند. اگر یک یا هر دو والدینت اغلب چنین رفتاری با تو داشته اند، تو الآن بیشتر عیب جو هستی تا یاری دهنده، بیشتر پرخاشگر هستی تا مهربان.

- وقتی احساس های غیر خوب تو را از پا در می آورند تو دکمه ی بالغ خودت را فشار می دهی و از خودت می پرسی، «چه اتفاقی در دوران کودکی برایم افتاده که احساس خوب نبودن دارم؟» «من می دانم که امروز نباید این احساس را داشته باشم» سپس دکمه ی قدیم پیام های غیر خوب را خاموش می کنیم. بالغ درون تو باید روی این موضوع کار کند. تو برای مدت خیلی خیلی طولانی طور دیگری بوده ای.

- بزرگسالان هرگز در مدرسه TA نخوانده اند و بچه ها هم امروز نمی خوانند. متاسفانه شما یاد نمی گیرید که چرا احساس های متفاوتی دارید. مسلما احساس ها اگر مهم تر نباشن به مهمی ریاضی و علوم هستند.

- وقتی خودت را دوست داشته باشی می توانی برای خودت و دیگران والدی مهربان باشی؛ از رئیس دفترت گرفته تا دوستی که هر روز می بینی.

- وقتی دکمه ی بالغت فشار داده شود، رایانه ات شروع به کار می کند. از خودت بپرس:
آیا چیزی که امروز برای خودم می خواهم حقیقت دارد؟
آیا احساس های غیر خوب کودکم امروز حقیقی است؟
آیا بالغم درست و مناسب کار می کند؟
آیا...

-
اولین قدم برای تغییر احساس هایتان، درک کردن آنهاست.

۴ نظر:

  1. ببخشید! این کودک درون که گفتید، می شه به من بگید دقیقن کجاست؟

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام
    از کامنتت خوشحالم شدم . ممنون
    به نظر من هدف ها در این جور روابط باید مشخص بشه . تو رو هم کاملا می فهمم . ولی خب بیشتر ما نمی دونیم با چه هدفی داریم نزدیک میشیم . بهر حال ...
    صبر و استقامت داشته باش !

    پاسخ دادنحذف
  3. شاید این پست برای خندیدن نبود
    به هر حال ببخشین اگه بی مزه بود

    پاسخ دادنحذف
  4. شاید این پست برای خندیدن نبود
    به هر حال ببخشین اگه بی مزه بود

    پاسخ دادنحذف