امشب مهمونی بودم. تجربه ای تازه از راحت بودن داشتم. گاهی لذت بخشه بی کلاس باشی و با دوستای دبیرستانت، جلوی جمعی که تعداد زیادی شون رو نمی شناسی جوات برقصی! به یاد ایام دبیرستان؛ تو نماز خانه؛ صدای ضعیف موبایل سونی اریکسون.
خنده هایی که فقط در اون شرایط ممکن بود. ترس از معاون، ترس از بیرون رفتن صدا، در حالی که معلم سر کلاس بود، ما در نمازخانه... مشغول بزن و برقص به سبک هِوی جوات (Heavy Javat) با روپوش های گشاد...
خنده تا سر حد مرگ!
غذایی که سفارش می دادیم! شلوغ بازی در دفتر مدرسه و سر ذوق اومدن از اینکه چقدر پررو و قانون شکن هستیم.
من- آقا پیتزا دو نفره ی مخلوط چنده؟
پیتزا فروشی - 4000 تومن
- گلبهار... گلبهار با توام!... (شخص آن ور خط دارد اینها را می شنود!) می گه 4000 تومن!
گلبهار- گرونه! ولش کن.
من- آقا ببخشید گرونه. خداحافظ.
خنده تا سر حد مرگ!
معلم آقایی اون ساعت در مدرسه نیست و ما 10-15 نفری در دفتر آقایون نشسته ایم و چایی هم برای خودمان ریخته ایم و با بیسکویت میل می کنیم! صدای خنده بیرون نرود! من و شیما، شروع می کنیم به چرت و پرت گفتن های حال بهم زن! جوری که بقیه نتونن چایی بخورن!
من- فکر کن... شوهرت سبیل داشته باشه، قبلش هم شربت آبلیمو خورده باشه، این تفاله هاش به سبیلش خشک شده باشه، بعد (...)
شیما- فکر کن... زیر ناخنش (...) زیر ناخن های پاهاش (...) فکر کن(...)
من- (...)
سپیده- اَاَاَاَه! چقدر لچرید! (از دفتر می ره بیرون)
خنده تا سر حد مرگ!
برخورد شدید این جانب با معلم زبان! (ایشون آقا بودند)
دوستان شاهد این تصادف شدید بودند.
سوالات ایشان:
هدیه- (...؟)
من- (...)
مینا- چه احساسی داشتی؟
من- (...)
شیما- (...؟)
من- اَی کثافت!
خنده تا سر حد مرگ!
باز در دفتر مدرسه.
هیچ کس غیر از ما 8-9 نفر در دفتر نیست!
تلفن زنگ می خورد
مهسا- (در نهایت پررویی!) بفرمایین؟... چند لحظه... (پیجر را بر می دارد!!!!) مینا.ن دفتر... مینا.ن خانومم سریعا دفتر (ادای معاون رو در اورد!)
معاون از اون ور حیاط- کی اونجاست؟ وایسید ببینم!
و ما قبل از اینکه باغچه رو دور بزنه و به دفتر برسه جیم می شویم.
خنده تا سر حد مرگ!
منتظر سرویس. شاید 20دقیقه ای باشد که ایستاده ایم. یک پسر، آخر جوات! مو فرفری بلند! پاشنه تخم مرغی! کمربند میخ دار! داره رد می شه.
شیما- پیس پیس پیس! شماره بدم جیگر؟
پسر بر می گردد و یه نگاهی می اندازد.
وااااای... شنید!
خنده تا سر حد مرگ!
خنده... صرفا به جرز دیوار... پخش شدن... ولو شدن روی صندلی... افتادن از صندلی... از زور خنده، گریه کردن... و در بعضی مواقع الزام مراجعه به w.c
دانشگاه هیچ وقت اون جوری نیست. از وقتی دبیرستان تموم شد، اون طوری نخندیدم
یعنی تا سر حد مرگ!
در طعم این خورشید، در این بوی نیمکت ها، در گچ و تخته سیاه چه لذتی هست. چه شادی هایی در دیوار های محافظ و محصور این کودکی نهفته است!
-آنتوان دوسنت اگزوپری-
سلام خیلی خوب بود . شاد شدم. واقعا راست میگی . هیچی مدرسه بخصوص دبیرستان نمیشه !
پاسخ دادنحذفhi
پاسخ دادنحذف20avril.blogfa.com
ba in linkam kon jadide
tnx
katayoon
اون خنده ها
پاسخ دادنحذفاون لذت
دیگه تکرار نمیشه
اواخر دوره راهنمایی و دوره دبیرستان از لذتبخش ترین دوران زندگیه !!
پاسخ دادنحذف