۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

آیینه


در آیینه نگاه می کنم...
به به... به به... فتبارک الله احسن الخالقین! چه چهره ای... اگه قرار بود خودم چهره ام رو انتخاب کنم، همین رو انتخاب می کردم. چه استیلی...! به به! چه موهای خوش حالتی... رنگ موهامو دوست دارم. از نیمرخ نگاه می کنم به دماغم... خدا پدر و مادرتو بیامرزه دکتر حجت!

در آیینه نگاه می کنم...
باز ابروهامو دو جور کرد! این جوش دیگه چیه اینجا؟! جای بخیه ها مونده... معلومه عملیه. آخه چرا این چند کیلوی لعنتی رو کم نمی کنم؟! هیچ وقت نمی تونم ناخن هامو بلند کنم. کاش چشمام به آقا بزرگ می رفت. (آقا بزرگ؛ پدر مادر مادرم بودند که 18سال پیش فوت شدند و در همان سنین پیری هم چشمان درشت و سبز رنگ ایشان توجه ها را جلب می کرد. عکس ها موجود هست!)
تازگی ها...
در آیینه نگاه می کنم...
به چشم هام خیره می شم. شاید برای پنج دقیقه یا ده دقیقه... نمی دونم. فقط می دونم اگه کسی منو با اون نگاه خشک و مرموز به آیینه ببینه به عقلم شک می کنه. از خودم سوال می پرسم. برای چی به دنیا اومدم؟ می خوام چی باشم؟ چقدر چیزی هستم که می خوام؟ چرا می خوام اونی باشم که می خوام؟ چرا اینجام؟ چطوری به اینجا رسیدم؟ لیاقتشو دارم؟ من کی ام؟ برای چی اینجام؟ اگه نبودم چیزی کم بود؟ اگه آره چی کم بود؟
تازگی ها... نا خود آگاه... جوری در آیینه نگاه می کنم که هیچ حسی از زیبایی یا زشتی ندارم... کرخ ِ کرخ... در آیینه نگاه می کنم...
مستاصل ام. نمی فهمم، نمی دونم،



هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی*

خوشبخت بود، زیرا هیچ سوالی نداشت. اما روزی سوالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود. او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با همان سوال داد. خدا گفت: «اجابت تو همین سوال توست. سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن که این دانه ای است که آب و نور می خواهد.»
او سوالش را کاشت. آبش داد و نورش داد. و سوالش جوانه زد و شکفت و ریشه کرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سوالی شد و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی.
و او که زمانی تنها یک سوال داشت، درختی شد که از هر سرانگشتش سوالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر بار که ریشه فرو تر می رفت، درد او نیز عمیق تر می شد.
فرشته ها می ترسیدند. فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند.
اما خدا می گفت:«نترسید، درخت او میوه خواهد داد. و باری که این درخت می آورد، معرفت است.» فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند.
اما در دل هر میوه ای، باز دانه ای بود و هر دانه آغاز درختی و هر که میوه ای را برد، در دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت.


می ترسم... کسی هست که دستم را بگیرد؟ دستش را خواهم شناخت؟

--------------------------------------------------------------------------------
*از کتاب "هر قاصدکی یک پیامبر است"، نوشته ی عرفان نظرآهاری.

۳ نظر: