15دقیقه ی پیش به دوستی مسیج زدم و گفتم: "بیا بریم تهران طهران رو ببینیم. ساعت 7. می آی؟" بی خود منتظرم. می دانم که نمی آید. این چند باری که مادر و خواهر را کشانده ام سینما، آنقدر متلک شنیدم، که داشتم بالا می آوردم. خانواده ی محترم از فیلم "هیچ" هیچ خوششان نیامد و هرچقدر هم نقد نقادان معروف سینما را برایشان با آب و تاب نشخوار کردم، جز نگاه های فقیه اندر سفیهِ همراه با چندش، چیزی عایدم نشد. "بی پولی" را به توصیه ی آقای میم می خواستم ببینم. مادر را کشان کشان تا سینما برده، و این بار متلک ها از میانه ی فیلم شروع شد و صبر نکردند تا در مسیر بازگشت حواله ام کنند : "تو باز گیر دادی یه فیلم رو ببینی؟!" "چقدر بی مزست! آخه این چیه؟!" "ایشش! این بهرام رادان هم که تو همه ی فیلما بازی می کنه"
من: "ببخشید. من از طرفش از شما عذر می خوام. پاشو بریم. نمی خوام بقیشو ببینم."
در وصف اختلاف سلیقه ی مان همین بس که مادر اگر ویکتوریا را نمی دید خوابش نمی برد و من با شنیدن آهنگ مسخره اش عصبی می شدم.
پایه ای می خواهم که اگر از فیلم انتخابی من خوشش نیاید، به خاطر من هم شده سکوت کند. یا بخوابد. یا بگوید از این فیلم ها خوشش نمی آید و برود قدم بزند. کاش می شد تنها بروم. منع قانون-خانوادگی ندارم، اما تحمل مزاحم ها را هم ندارم. کسانی که مزاحمت برای یک دختر جوان را چاشنی تفریحشان می کنند. به قیمت خراب کردن تفریح آن دختر؛ که گویا برایشان قیمتی ندارد، احساس یک شخص یا حریم خصوصی اش. چه خودخواه!
اگر این جور آدم ها نبودند، الآن به جای این که بنشینم و برای خالی شدن دلم، بنویسم؛ و چشمم به موبایل باشد، منتظر مسیجی که هرگز نخواهد رسید ؛ داشتم آماده می شدم که بروم و تنهایی فیلم را تماشا کنم.
دلم می خواست وقتی نیمه شب، از خواب بیدار می شوم، و بو بکشم... بوی خاک می آید... باران... هدفون را بردارم و بروم به کوچه و خیابان و یک آهنگ از Andrea Bocellie گوش کنم. صدایش مخ کار باران است.Celine Dion چه حرف خوبی زد که گفت: "اگر خدا صدایی داشت، اون صدای آندره بوچلی بود". و دستم در جیبم، کیفم را یه وری بیندازم و و در حال قدم زدن، گربه ها را تماشا کنم که در جوی و باغچه های کنار خیابان به دنبال غذا می گردند، درون کیفم را بگردم، شاید چیزی پیدا کردم که گربه ای را سیر کند.
چه تصورات دور از ذهنی! خنده ام می گیرد!
همیشه به تراس رضایت می دهم.
لعنت به مملکتی که تنها تراکم جمعیت اش ضامن امنیت من است. جایی که شلوغ است، اگر مزاحمت جدی برایم پیش بیاید، شاید بتوانم از ابزار قدیمی دخترها، یعنی شلوغ کردن و در صورت لزوم جیغ زدن استفاده کنم و شاید، آن هم شاید، جوانمردی پیدا بشود که کمکم کند. بماند که این روزها آقایون غیرت را خورده اند و آب هم رویش و ترجیح می دهند برای خودشان دردسر درست نکنند. و این ها همه در صورتی که در جایی باشی که خلوت نباشد، و اگر خلوت باشد... هیچ امنیتی وجود ندارد. و من در وطنی زندگی می کنم که پلیس به مراتب از مزاحم و سارق خطرناک تر است؛ و اگر خطرناک تر نباشد، و اگر کمک خواستم خیلی دیر از راه می رسد، تازه اگر از راه برسد!
کاش مزاحم های خیابانی، مزاحم خیابانی نبودند...
خنده ام می گیرد...
سلام
پاسخ دادنحذف1- يه سوالي از من پرسيده بودي تو پست "سيزده ندر" .... جوابشو واست نوشتم برو بخون
2- نمي خواي از اينجا اسباب كشي كني بري يه جاي ديگه ؟؟؟ آدم به خدا ميرسه تا يه كامنت بذاره.
3- هر وقت خواستي بري سينما يه ندا بده من پايه ام. تخمه هندونه ات براه باشه من شش تا سانس هم پايه ام. قول ميدم اگه از فيلمه خوشم نيومد اعتراض نكنم فقط تخمه بخورم!!!!
هلن جان شايد آدم يه حرفي بخواد بهت بزنه كه نخواد كس ديگه اي بشنوه . چيكار بايد بكنه اون آدم؟؟؟ بره بميره؟؟؟
پاسخ دادنحذفيه كاريش بكن ديگه .